سی سالگی لعنتی ...

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ، ۱۶:۱۵ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۳۳ بازدید

گاهی وقتا به روزهای سی سالگی فکر میکنم ، روزهایی که هیچ تصوری ازشون ندارم و نمیدونم چقدر تغییر میکنم ، احتمالا یکم موهام کم پشت میشه و اون لا به لاها چندتا تار سفید هم دیده میشه . ریش هام هم شاید بعضی جاهاش سفید شده باشه و با این وضعیت کار کشیدن از چشمهام یه عینک هم همراهم دارم . کتابی که همیشه آرزوشو داشتم به چاپ رسوندم و درگیر کارهای انتشاراتی و پخشش تو کتابفروشی ها هستم . شب ها وقتی برمیگردم خونه به پروژه های عکاسی و خلق صحنه های جدیدی که از تو ذهنم میگذره فکر میکنم و برایی خودم قهوه دم میکنم . موزیک هایی که احتمالا متناسب با سنم خواهد بود گوش میدم و کمی از شیطنتم هم کم شده ...
اما همه اینها یه تصوره ، سی سالگی هم میاد و میره و ما هنوز همونی بودیم که هستیم ، همون کفش و کلاه و همون فکرهایی که احتمالا هیچوقت به عمل تبدیل نمیشن . فقط کمی فرسوده تر و بی رمق تر . دوست ندارم دیگه بهش فکر کنم ، خداروشکر هنوز چند سالی باهاش فاصله دارم ...
بعد از سی سالگی ،
خانه ایی که یک اتاق خواب دارد ،
و گوشه اش تخت یک نفره ایی جا خشک کرده است ،
خانه ایی که اسباب بازی های کودکی ،
گوشه و کنارش پهن نباشد ،
باید درش را گل گرفت !
اصلا میدانی ، زندگی که تو را ندارد ،
مفتش گران است !
#مسعودکوثری
پی نوشتـــ :
سعی میکنم دست نوشته هامو توی کانال تلگرامم قرار بدم ، اگر دوست داشتین میتونین از اینجا عضو بشین ...
خیلی از رفقای بلاگی توی کامنت ها درخواست قیمت طراحی قالب رو داده بودن که من شرمنده همشون شدم . حقیقتا من طراحی رو قدیم ترها انجام میدادم و الان فقط برای تنوع میشینم پای طراحی قالب بلاگ خودم و فرصتی برای قبول کردن سفارش ندارم ...

ماشین باید کلاسیکی باشه !

  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ، ۱۰:۱۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۸۱ بازدید

مشکلش چیه ؟ یکی به من بگه اینکه من دوست ندارم ماشین آشغالی های ایرانخودرو و سایپا و ... رو سوار بشم و به ماشین های کلاسیکی علاقه مندم مشکلش چیه که تو خونه باید خانواده دعوام بشه ؟ هر کسی سلیقه ایی داره خوب غیره اینه ؟ من ترجیح میدم 40 تومن پولی که میخوام بدم 206 صفر سوار شم که هر قطعه اش مال یه کشوره و به زور سر همش کردن و تحویلمون میدن برم یه ماشین قدیمی تر و با اصالت تر آلمانی یا ژاپنی سوار بشم . چند روز پیش تو خونه بحث ما سر همین موضوع بود که این ماشین ها دیگه آپشنی ندارن و لوازمشون گیر نمیاد و داشتنش معقول نیست و بیا برو یه 206 یا یه ماشین چینی بخر خودتو راحت کن ! گفتم عمرا ! من کاری به قدیمی بودن و حتی کم آپشن بودن ماشین های کلاسیکی که سوار میشم ندارم ، برای من لذتی که رانندگی کردن با این ماشین ها هست به تمام دردسرها و مشکلاتش میارزه . حتی حاضرم برم برای یه سپرش کل شهرو بگردم چون این کار برام واقعا لذت بخشه . تو همین بحث ها بودیم که دعوا بالا گرفت و من الان سه روزه با خانواده قطع رابطه ام تا متوجه بشن به خواسته های منم باید احترام بذارن ...

روحانی ها هم به بهشت میروند !

  • يكشنبه ۲۰ فروردين ، ۱۴:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۱۲ بازدید

هیچوقت یاد ندارم تو جمعی ، موقع صحبت با دوستی یا حتی حین فعالیت تو شبکه مجازیی به جامعه روحانیون توهین کرده باشم . حتی راجع بهشون اظهار نظر کرده باشم و بگم همه آخوندها فلان . پیش اومده با عملکرد و برخوردشون مخالفت نشون بدم ولی هیچوقت زبونم رو به سمت توهین نچرخوندم . به اعتقاد من تو همه قشری آدم خوب و بد هست . پزشک ها ، کاسب های بازار ، استادهای دانشگاه ، دانشجوها ، راننده ها ، مکانیک ها و ... به همین خاطر ما نمیتونیم کلمه " همه " رو راحت به کار ببریم و به قول گفتنی تر و خشک رو کنار هم قرار بدیم و بسوزونیمشیون ...
دیروز موقع برگشت به خونه روی پله برقی مترو یه روحانی پشت سرم وایساده بود . من سرم به گوشیم گرم بود و یه لحظه برگشتم پشتمو نگاه کنم که باهاش چشم تو چشم شدم . یه لبخند قشنگ تحویلم داد و بهم سلام کرد . من هم بهش لبخند زدم و گفتم سلام حاج آقا روزتون بخیر . دست کرد توی جیبش و بهم یه شکلات داد و گفت بفرمایید ، ما اونقدرها هم که میگن ترسناک نیستیم ! شکلاتو از دستش گرفتم و گفتم این چه حرفیه ! شما چه به عنوان یه روحانی و چه به عنوان یه انسان و همشهری برای من محترم و متشخص هستین . خداروشکر من اهل توهین و به یه چشم نگاه کردن آدم ها نیستم . یه لبخند دیگه زد و گفت احسنت ، ما سوار تاکسی که میشیم دیگه کنار ما کسی سوار نمیشه . گفتم این سطح شعور بعضی هارو میرسونه . مکالماتمون تا دم در مترو ادامه داشت و وقتی داشت خداحافظی میکرد گفت شماره منو اگر دوست دارین داشته باشین و هر سوال شرعی ، استخاره ایی ، امری و فرمایشی داشتین در خدمتتونم . من هم تشکر کردم و شمارشو توی گوشیم ذخیره کردم . باهام دست داد و گفت فردا صبح حرم حضرت معصومه نایب الزیاره شما هستم ...
از گوشه پیاده رو میرفت و کم کم از محدوده دیدم دور میشد ، حواسم بهش بود ؛ از کنار هر کسی که رد میشد بهش سلام میکرد . همین برخورد و اتفاق باعث شد تا شب حس خوبی داشته باشم ، چقدر این آدم های خوب ، جدا از روحانی بودنشون برای خوب کردن حال مردم نیازشون ضروریه ...

لانتوری ، دردی که باید دیده شود !

  • دوشنبه ۱۴ فروردين ، ۲۳:۳۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۸۹ بازدید

نمیدونم چقدر اهل دنبال کردن سینما هستین . چقدر وقتتون رو برای فیلم هایی با ژانر اجتماعی و گاها درد آور که این روزها تعدادشون هم روی پرده های سینما کم نیست صرف میکنید . از بیان واقعیات جامعه لذت میبرین یا نه دوست دارین با خانواده بشینین و از یه فیلم کمدی لذت ببرین . به شخصه فیلم هایی که فقط برای خندوندن مخاطب ساخته شدن رو دوست ندارم چون به نظر من اکثر این فیلم ها نه داستان مشخصی داره و نه بعد از دیدنش به شمارو وادار به فکر کردن و اثر پذیری میکنه . لانتوری رضا درمیشیان فیلمی بود که باید ساخته میشد . باید درد و حرفی رو به تصویر میکشید که شاید کمتر کسی به خودش جرات میداد حتی راجع بهش نقدی یا نظری بنویسه ...

این فیلم رو برای دومین بار تو یکی از شبکه های ماهواره ایی دیدم . تا پنج صبح و توی سکوت خونه عمیقا درگیر فیلم شده بودم ، حسی که شاید توی سینما نمیشد تجربه اش کرد . نقد و نظرهای جالب مردم ، صحنه های درگیر کننده و سکوت های به جای فیلم ، انتخاب بازیگر نقش مریم ، فلش بک های خوب و ... همه و همه باعث شدن این فیلم برای من جذاب و گیرا و در عین حال دردناک و زنده کننده خاطره اسید پاشی آمنه باشه .
بعد از دیدن این فیلم فقط با خودم فکر میکردم چقدر بعضی از کارها میتونه پست و زننده باشه . چقدر یه انسان میتونه تو یه چشم به هم زدن با تصمیم کاملا بی فکرش حال ، آینده و سرنوشت یه آدم رو نابود و تباه کنه . همونطوری که توی لانتوری مریم تباه شد و توی جامعه ما هم آمنه ها از بین رفتن . وقتی خودم رو جای آمنه میذارم درک اون لحظه ایی که از پشت یه صدای آشنا اسممو صدا میکنه و من بی خبر از همه جا برمیگردم و قربانی اسید پاشی میشم برام سخت ترین کار دنیاست ! یه جواب رد به یه خواستگاری که حق هر دختر و پسریه به قیمت نابود شدن دوتا چشم تموم میشه ...

از همه این فکرها که بگذریم ، چقدر یه انسان میتونه بزرگ باشه که کلمه " بخشیدم " رو به زبون بیاره ! اون انسانی هم که مورد بخشش قرار گرفته باید از این حجم سخاوت و بزرگی سرشو بذاره یه گوشه و بمیره . بخدا که باید بمیره . بعد از یدن این فیلم خیلی قلبم به درد اومد ، هم برای آمنه ، هم برای قربانی های اسید پاشی های اصفهان و هم برای تمام آمنه های سرزمینم که قربانی ذلیل ترین مذکرهای دنیا شدن . آرزو میکنم هیچوقت توی هیچ تیتر و روزنامه ایی کلمه اسید پاشی رو نبینیم . آمین ...
همچنین بخونید :
+ آمنه بهرامی ، قربانی اسیدپاشی زیر پل سیدخندان
+ نقدی بر فیلم لانتوری به قلم میثم کریمی

اولین روز کاری سال 96 ...

  • سه شنبه ۸ فروردين ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۹۸ بازدید

هیچوقت از کار کردن توی عید خوشم نمیومد ، نمیدونم چرا ولی حس میکردم تعتیطلات رو باید یا رفت مسافرت یا تو خونه گرفت تا لنگ ظهر خوابید ! تازه حس بدترش این بود که وقتی میریم سر کار همه جا خلوته و چون بقیه الان در حال خوشگذرونی هستن به من ظلم شده دیگه ! چه تفکراتی داشتم واقعا ، آدم هر چی سنش میره بالاتر بیشتر به افکار نوجوونیش لبخند میزنه و پیش خودش میگه چه دیوونه ایی بودما ! الان که دارم از پشت مانیتور مینویسم در حال گذروندن اولین روز کاری سال 96 هستم . البته به انتخاب خودم بود اومدن یا نیومدن سر کار ولی از اونجایی که امسال مسافرت نرفتم و تو خونه هم کار خاصی نداشتم گفتم بیام سر کار تا بقیه همکارا بتونن به مسافرت و گردششون برسن ...
بگذریم ؛ با اینکه نمیدونم قراره امسال چه اتفاقاتی بیافته و زندگیم تو چه مسیری قرار بگیره سال 96 رو دوست دارم . نگاهم از همین روزهای اولش مثبته و کلی برنامه ها براش دارم . از شروع کردن دوباره تدریس عکاسی تا نوشتن کتاب و تغییرات اساسیه دیگه تو زندگیم که کم کم راجع بهشون صحبت میکنیم و امیدوارم انگیزه ایی باشه برای اونهایی که هنوز برنامه ایی برای امسالشون ندارن . پس 96 عزیزم با ما مهربون باش که ما کلی دوست داریم !
پی نوشتـــ :
اونایی که آماده ان برای تغییر و شروع یه سال متفاوت اعلام حضور کنن !
تا همین لحظه بنده 0 ریال عیدی دریافت کردم !

مینیمال ؛ نوروز

  • پنجشنبه ۳ فروردين ، ۰۲:۰۰ ق.ظ
  • مینیمال
  • ۴۴۵ بازدید

احساسم به تو ،
مثل اسفندیست ،
که تا بهار را به همسریش در نیاورد ،
از سرما دل نمیکند ...

این روزها به لطف وجود شبکه های اجتماعی گوشمون از تبریک های بلند و جورواجور عید پره . برای همین به یه مینیمال ساده اکتفا میکنم و سال جدید رو به همتون تبریک میگم . ممنون که یه سال دیگه هم همراه من و بلاگ مرد بارانی بودین . برای تک تکتون عشق ، شادی و سلامت رو آرزو میکنم و امیدوارم تمام فصول زندگیتون رنگ و بویی خدایی داشته باشه که آدمی بدون عنایت و توجه خداوند بهره ایی از زندگیش نمیبره ...
توی قسمت نظرات این پست برای من و خودتون یه آرزوی قشنگ نود و شیشی کنید ...