گمانم انارها به یلدا نرسیدند ؛
مثل منی که تو را یک دقیقه بیشتر ندارم ...

پی نوشتـــ :
بلندترین شب سال رو در کنار عزیزترین هاتون به شادی و سرور آرزومندم ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۳۰ آذر ، ۱۲:۱۸ ب.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۱۸۳
نظرات شما ( ۱۳ )

یعنی اگر با چشم های خودم ندیده بودم و جلوی روم این اتفاق نیافتاده بود باورکردن برام محال بود ! مگه میشه تو روز روشن و جلوی اون همه آدم با خونسردیه تمام با موفقیت کامل دزدی کرد ؟ قضیه از این قراره که ما 5 ساله جمعه ها ساعت 6 تا 8 عصر با چندتا از دوستها و قدیمی های عشق فوتبال میریم یه زمین چمن مصنوعی وسط شهر و بازی میکنیم . طبق معموله همیشه بعد از عوض کردن لباس و یارکشی داشتیم گرم میکردیم که مشغول بازی بشیم ، من و یکی از رفقا همینطور که از پشت نرده های زمین داشتیم خیابون و ماشین های پارک شده رو نگاه میکردیم با صدای شکستن شیشه صحبتمون قطع شد و نگاهمون رفت سمت یه آقایی که با آرنجش زده بود شیشه یه 206 رو شکونده بود . من گفتم چرا اینطوری شد ؟ داره چی کار میکنه ؟ یهو دیدم این رفیقم گفت مسعود این دزده ! دزززد ! منم که دو زاریم تازه افتاده بود گفتم آره دزده ! همه جمع شدن نزدیک نرده ها و شروع کردن داد و بیداد تا طرف ول کنه و بره ولی انگار نه انگار !
دزد محترم با آرنج شیشه 206 اول رو شکوند و نشست توش ، کمتر از سه ثانیه ضبط به دست اومد سمت رفیقش که پشت موتور منتظرش بود ! ضبط رو تحویلش داد و رفت سراغ 206 بعدی ! درشو خم کرد و باز کمتر از 5 ثانیه ضبط این یکی رو هم جدا کرد و آورد تحویل دوستش داد و تو این حین ما هنوز داشتیم داد و بیداد میکردیم ! من و رفیقم با سرعت دویدیم و از در ورزشگاه رفتیم بیرون ، رفتیم سمتشون و داد زدیم که چی کار میکنین ؟ شخصی که داشت ضبطهارو میزد یه قمه از پشتش درآورد و گرفت سمت ما ! گفت بیاین جلو میزنم ! ما هم که ترسیده بودیم سر جامون وایسادیم و قدم قدم رفتیم عقب ! دزد محترم باز هم بیخیال نشد و رفت سراغ 206 سومی ، درشو خم کرد و نشست توش و باز هم به همون روال ضبط به دست سوار موتور رفیقش شد و رفت ...
خیلی جالب و البته عجیب بود ! دزدی ساعت 6 بعدازظهر ، تو یه منطقه شلوغ ، با آرامش تمام و تسلط کافی که شما بگو یه ذره هول شد ! یه ذره دست و پاشو گم کرد و یا حتی سریع فرار کرد ! اصلا ! راحت کارشو کرد و رفت و ما موندیم و سه تا ماشینه شیشه شکسته و در باز که دوتاش مال بچه های خودمون بود ...
روز عجیبی بود ، وقتی داشتم میومدم فوتبال ناخودآگاه بهش فکر کرده بودم ! نمیدونم اصلا انگار یجور بهم الهام شده بود که امروز میخواد این اتفاق بیافته . هی داشتم تو ذهنم میگفتم بیشتر مراعات کنم و وقتی رسیدم حتما قفل فرمون بزنم ، ماشین های ایرانی که چفت و بند درست حسابی نداره راحت میبرنش ، نه بابا تو اون شلوغی کدوم دزد نادونی میاد دزدی کنه و خودشو گیر بندازه ! نمیدونم ...
حالا جالبتر از همه این ها یه ماشین نیروانتظامی داشت از اونجا رد میشد و ما همه با هم داد و بیداد کردیم تا متوجه شد و اومد سمت ما ، یه سرباز پیاده شد و گفت کدوم گوسفندی به ما فوحش داده و به من گفته هوی ! تو این هیر و ویر بیا به این بنده خدا حالی کن که کسی به شما توهین نکرده و ما فقط با سر و صدا خواستیم توجهتو به سمت خودمون جلب کنیم ! بعدم که بیخیال شد گفت تو حیطه کاری ما نیست زنگ بزنید 110 ! ما هم همین کارو کردیم و بعد از نیم ساعت یه موتور پیس اومد و گزارش دزدی هارو نوشت . 20 تومن هم گرفت و در ماشین هارو که خم کرده بودن به حالت اول برگردوند . دستشون درد نکنه واقعا . نمیدونم من اینطوریم که حس میکنم یه رفاقت هایی بینشون هست یا شما هم همینطوری فکر میکنید ؟
نکته اخلاقیشم بگم که جنبه آموزشیشو رعایت کرده باشم و فردا پلیس فتا نریزه تو بیان بلاگ و منو با خودش ببره ؛ همیشه قفل فرمون بزنید ، سیستم صوتی گرونقیمت رو برای ماشین های مدل بالا استفاده کنید و همیشه موقع رانندگی 4 تا در ماشینو قفل کنید .

  • مسعود
  • دوشنبه ۲۹ آذر ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۱۶۵
نظرات شما ( ۱۴ )

سلام بمبئی یا بهتر بگم سلام فیلم هندی به روز شده یکی از ضعیف ترین فیلم هایی بود که تو این مدت دیدم . از دیالوگ های به شدت تکراری بگیر تا بازی فوق العاده خشک و مصنوعی بازیگرا به خصوص بنیامین بهادری که فکر کنم کارگردان یادش رفته این شخص چون خواننده خوبیه دلیل نمیشه بازیگر خوبی هم باشه . البته این فیلم چون بعد از مدت ها گلزار رو روی پرده سینما برد و اسمشو سر زبون ها آورد خوب فروش میکنه . سلام بمبئی به من حس و حال فیلم های هندی با چاشنی داستان های عاشقانه و سوزناک رو منتقل میکرد ، فیلمی که نه سر و ته درست و حسابی داشت و نه فیلم نامه قوی و گیرایی ، از اول فیلم شما میتونستی آخرشو حدس بزنی . سکانس ها و دیالوگ ها پر از عیب و ایراد بود . دوستانی که این فیلم رو دیدن حتما متوجه شدن که تمام اصرار پدر و مادر کاریشما به ازدواج دخترشون با نامزدش با یه دیالوگ کوتاه گلزار از بین میره و کل خانواده با دخترشون همراه میشن و کمکش میکنن به علی ( محمدرضا گلزار ) برسه ! جوری که بیننده پیش خودش میگه چی شد یهو ؟! دومین ایراد فاحش فیلم از نظر من توی قسمت آخر فیلم اتفاق میافته ، وقتی که گلزار توی بیمارستان کاریشما رو ملاقات میکنه که لحظه های آخر زندگیشو میگذرونه و سرطان از پا درآوردتش . تا اینجا مشکلی نیست ولی کجای دنیا علایم سرطان مثل لکه های سوختگی روی پوست بروز میکنه ؟
در کل دیدن این فیلم رو به سینما دوست ها و کسایی که درک هنری بالایی دارن پیشنهاد نمیکنم چون فقط وقت و هزینه شون رو هدر میدن . ولی اگر دوست دارین بعد از مدت ها گلزار رو روی پرده سینما ببینید و از قسمت های شاد و رقص های هندی فیلم که به نظر من عجیب بود که چطوری از زیر تیغ وزارت ارشاد رد شده و یه جور تابوشکنی به حساب میاد لذت ببرید این فیلم رو از دست ندین ...

بد نیست ببینید :
+ پشت صحنه فیلم ( ببینید در آپارات )
+ تیزر تصویری فیلم ( ببینید در آپارات )
+ قسمت های حذف شده فیلم ( ببینید در آپارات )

  • مسعود
  • يكشنبه ۲۱ آذر ، ۱۵:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۵۶
نظرات شما ( ۲۶ )

آقا بعد از خوندن این پست جبهه نگیرین ! سر من غر نزنین که تو از حیوونا بدت میاد و تو هم مثل جاهلا فکر میکنی سگ نجسه ! من هیچوقت هیچ خصومتی با هیچ حیوونی نداشتم و تا جایی که دستم هم رسیده از غذام بهشون دادم به فکرشون بودم و هیچوقت از آزار یا فراری دادنشون لذت نبردم ولی اینکه علاقه به نگهداریشو داشته باشم نه !
چند روز پیش برای عموی من یه مهمون از اصفهان اومده بود که دختر بزرگشون یه سگ پشمالوی بامزه داشت . یه خانواده شیک و باکلاس که پدر خانواده سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی بود و کلی شوخ و البته با جذبه بود . وقتی وارد خونه شدن وسایلشون رو که گذاشتن دیدیم قفس سگشونم آوردن بالا و درشو باز کردن . یهو یه موجود سفید پشمالوی کوچیک دویید بیرون و رفت زیر مبل ها قایم شد . خودشون کلی ذوق کردن و گفتن بچمون خجالتیه ، یکم بگذره با همتون آشنا میشه و دیگه غریبی نمیکنه ! هی هم اسمشو صدا میکردن و مینداختنش هوا ، معلوم بود خیلی بهش وابسته ان مخصوصا دختر بزرگشون که هرجا میرفت سگه هم راه میافتاد دنبالش ...
ما با دیدن این صحنه ها تعجب کرده بودیم چون نگه داشتن سگ تو خونه بین اقوام و خانواده ما اصلا رسم نبوده و نیست . من یکی که اصلا بهش دست نمیزدم و وقتی نزدیکم میشد مسیرمو عوض میکردم که با دیدن این برخوردم دخترشون گفت از سگ میترسی ؟ گفتم نه حس خاصی نسبت بهش ندارم . حتی اصرار کرد که بغلش کنم و گفتم ممنون از همین دور قشنگ تره :دی
تازه اوضاع از این بدتر شد ! موقع ناهار دخترشون توی یه ظرف با سگش غذا میخورد و با دقت تموم براش مرغ و ماهی لقمه میکرد و میذاشت دهنش . بعد از غذا هم چندین بار بوسش کر و توی بغلش گرفت خوابید . واقعا نمیدونم چی بگم ! شاید چون من حس خوبی به این جور برخوردها ندرارم برام عجیبه ! توی وفادار بودن و اینکه نگه داری ازش وابستگی میاره شکی ندارم ولی حس میکنم اصلا کار درستی نیست . زندگی کردن اونم به این نزدیکی با حیوانات هم از لحاظ بهداشتی و هم روابط انسانی کار جالبی نیست . حتی سرهنگ میگفت چند وقت پیش دستشو گاز گرفته و مجبور شده بره واکسن هاری بزنه . هر جا هم میخواستن برن اوضاع این سگرو داشتن که بسپرنش به کی . تازه بدتر از این ها عذابیه که به سگ بی گناه میدن . چند وقت پیش BBC یه مستند نشون میداد از این سگ های سوسیس ( سگ های قهوه ای که بدن کشیده ای دارن و خیلی کوچیکن ) و میگفت که همه این ها دستکاری ژنتیکی شدن تا شکل بامزه ای به خودشون بگیرن . جالبیش اینجاس که همین دستکاری ها باعث میشه چشم هاشون از حدقه بیاد بیرون و نتونتن درست ببینن و تا آخر عمر تو عذاب زندگی کنن . ما هم به خنگ بازیاشون بخندیم و بیشر ترغیب بشیم تا عذابشون بدیم .
راستی چندش آورترش موهای بدنش بود که همه جا ریخته بود و فکر کنم با این اوضاع دیگه باید خونه عموم رو به فراموشی بسپارم :دی یه نکته مهمه دیگه اینه که خودمون هم دوتا سگ بزرگ داریم ولی توی باغ برای نگهبانی ازش استفاده میکنیم . فکر کنم اینطوری بیشتر به خوی طبیعیش نزدیک باشه ...
پی نوشتـــ :
اگر غلط املایی دیدین به حساب بی سوادیم نزنین ، اولین باره دارم با کیبورد لپ تاپ تایپ میکنم ...
دوستانی که هنوز به لیست دنبال شده ها اضافه نشدن این پست رو مطالعه کنن ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۱۵ آذر ، ۲۰:۲۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۹۲
نظرات شما ( ۴۲ )

امروز داشتم به لیست وبلاگ هایی که دنبال میکنم نگاه میکردم که به نکته جالبی پی بردم . شاید باورتون نشه ولی توی لیست حدود 10 الی 15 تا وبلاگ بود که دیگه به روز نمیشدن و عملا تعطیل بودن ولی من همچنان از تو لیست حذفشون نکرده بودم ! هی میگم سر به هوام ما میگین نه ...
به همین خاطر تصمیم گرفتم دست به کار بشم و وب های قدیمی ( وبهایی که از تاریخ آخرین به روز رسانیشون بیشتر از 3 ماه گذشته ) رو حذف کنم تا هم لیست سبک بشه و هم بتونم وب بقیه خواننده هایی که من رو دنبال میکنن متقابلا" به لیست اضافه کنم  . فقط لطفی که به من میکنید اینه که توی قسمت نظرات همین پست یه اعلام حضور میکنید . یه صدایی ، چشمکی ، بوقی چیزی هم بزنید قبوله :دی باقی دوستان هم که دوست دارن جزو خواننده های دوطرفه وب هم باشیم آدرس وبشون رو بذارن تا به لیست اضافه بشن .
ضمنا بعد از ثبت نظرتون و اعلام حضورتون به عنوان خواننده توی ادامه همین مطلب میتونین از وضعیت دنبال شدن وبلاگتون باخبر بشین .
نکته مهم : تمام وبلاگ هارو از لیست حذف کردم تا دوباره از اول اضافشون کنم . در صورتی که قبلا هم همدیگرو دنبال میکردیم تو نظرات اعلام کنید تا دوباره به لیست اضافه بشین .
با تشکر از همکاریه صمیمانه شما دوستان و همراهان گرامی :دی

ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۷۱ )

کاش میشد بی تفاوت بود و ای کاش منم مثل بقیه ( اکثریت نه همه ) از کنارش رد میشدم و میگفتم قسمت این بوده . کاش امروز ناهارم رو باهاش قسمت کرده بودم ، کاش توی دفتر نمیشنیدم که بعضی روزها فقط یه کیک با خودش میاره و من دارم خوراک ماهی میخورم و با غر و شکایت از مزه اش ترجیح میدم از یه جای بهتر و گرونتر غذا بگیرم . کاش منم یه دست لباس رو هر روز میشستم و میپوشیدم ، کاش به جای سفارش دوازده تا قاب عکس مسخره برای دیوار اتاقم و هزینه نورپردازی روش مثل اون تمام زندگیم یه خونه 36 متری اجاره ای بود . کاش اضافه کاری داشتم ، کاش اون شرکت لعنتی برای بابام نبود و ای کاش امروز میمردم و دست خالیتو نمیدیدم ...
ای کاش من هم یه آدم فقیر بودم ، اونوقت دلم به آشوب نمیافتاد ، اونوقت دونه دونه استخون هام خورد نمیشد وقتی درخواست اضافه کاریتو میدیدم برای 30 هزار تومن بیشتر . کاش میمردم ولی شرمندگیتو پیش خانومت نمیدیدم ... کاش و ای کاش دستم میرسید و فقر رو از فهرست واژگان حذف میکردم . خدایا ؟ صدامو میشنوی ؟ من آدم زندگیه مرفه نیستم ، نون و آب میخورم ولی شرمندگیو تو چشمای کارمند بابام نبینم ...
پی نوشتـــ :
اشک ریختم ، مثل یه کودک 4 ساله ، من توان نگه داشتنشو ندارم ، منو از گریه نکردن مردها معاف کنید ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۴ آذر ، ۰۰:۴۶ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۴۶
نظرات شما ( ۲۷ )

گریگوری کرودسن که من لقب عکاس دیوونه رو بهش دادم متولد سال 1961 تو بروکلین آمریکاست . این آقای دیوانه بزرگترین عکاس سبک Stage Photography ( عکاسیه کارگردانی شده ) تو کل دنیاست که حدود 30 ساله به این کار مشغوله و کلی نمایشگاه بزرگ هم تو آمریکا و کشورهای اروپایی گذاشته و خلاصه بین هم سبک های خودش حرف های زیادی برای گفتن داره .
نمیدونم تا چه حد به این سبک عکاسی علاقه مندین و چقدر عکاس های این سبک مثل جف وال و ... رو میشناسین . من که به شخصه فوق العاده تحت تاثیر قدرت ذهنه این هنرمند و عکس هایی که میگیره هستم . اغلب عکس های کرودسن تک فریم ( یک عکس ) هستن و همیشه سعی میکنه تو عکس هاش یه داستان رو روایت کنه و کلی سوال عجیب و غریب تو ذهن خواننده به وجود بیاره و اوناره بی جواب رها کنه .

اکثر فریم های کرودسن توی فضای شهری کشور آمریکا اتفاق میافتن و حالت کاملا سینمایی دارن که با دیدنشون حس میکنیم یه تیکه از فیلم رو به رومون در حال نمایشه . کرودسن برای گرفتن هر عکسش از پیشرفته ترین و عظیم ترین سیستم های نورپردازی استفاده میکنه و یه تیم 50 ، 60 نفره دست به دست هم میدن تا ایده ذهن عکاس رو تو یه فریم ثبت کنن . به گفته خودش هزینه هر عکس کمتر از یه فیلم سینمایی نیست !
نکته جالبی که همه کارهای کرودسن دارن فضا سازی های بی نظیره هر عکسه ، به طوری که از کوچکترین جزئیات که کنار هم چیده میشن معنا و مفهومی خاصی دارن تا بزرگترین و مهمترین سوژه های هر عکس . به همین خاطره هم هست که توی نمایشگاه هایی که برگزار میکنه عکسهاش رو توی سایز بسیار بزرگ چاپ و در معرض نمایش میذاره . جالبتر از جزئیات بینظیر صحنه استفاده از مشهورترین بازیگرای هالیوود توی تمام عکس هاشه .
توی ادامه مطلب چندتا از بهترین نمونه کارهاشو برای نمایش گذاشتم که از مجموعه " گرگ و میش " انتخاب شده . اگر توجه کنید میبینید که تمام عکس ها یه حس معلق بودن و تنهایی انسان رو به شما منتقل میکنن و تمام فریم ها توی هوای گرگ و میش صبح گرفته شدن .
البته ناگفته نمونه که کرودسن با دوربین های Larg Format عکاسی میکنه که تو ایران قیمتی بالای 200 میلیون دارن و کسی جرات یه همچین هزینه رو نداره :دی

  • مسعود
  • سه شنبه ۲ آذر ، ۱۵:۵۶ ب.ظ
  • عکاسی
  • بازدید : ۳۶۳
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۲۶ )