عنوانو نگاه نکنین خفنه ، چیز زیاد خاصی نمیخوام بگم فقط چندتا نکته کوچیک که حس کردم گفتنش واجب و ضروریه ...
اولندش که نمیدونم کدوم بنده خدایی آیدی تلگرام بنده رو گیر آورده و بین تمام بلاگرها تقص کرده و من هر شب چندتا مسیج از بعضی دوستان میبینم که واقعا برام خوشایند نیست . با سلام و احوال پرسی شروع میشه تا به سوال های خصوصی میرسه و جالبتر اینکه همشون میگن یه سوال خصوصی بپرسم ؟ میگم بفرمایین ؟ میگن شما چند سالتونه و از کدوم شهرین ! نمیدونم چس حس کنجکاویی هست نسبت به سن من :دی گفتم همینجا جواب چندتا سوال رو بدم که بعضی از دوستان که لطف بیشتری دارن به زحمت نیافتن . من هیج جا سنم رو نمیگم . برای اینکه دوست ندارم هیچوقت نوشته هام ار روی سنم قضاوت بشه . وقتی بگم مثلا فلان سال بعد از خوندن هر نوشته ذهن خواننده میره سمت اینکه با این سن چه خوب نوشته و یا برعکس ، از سنش خجالت نمیکشه ! این اصلا برام خوشایند نیست فقط همینو بدونید که بالای 25 سال هستم و ساکن پایتختم ...
دومندش مربوط به همون اولندش هست ! احوال پرسی ها و سوالات تلگرامی که تموم شد اون حس رفاقته به وجود میاد و مکالمه با جمله خبریه قالب وبتو بده تموم میشه . در جواب این دوستان هم بگم که کپی برداری زیاد جالب نیست . بخدا درست کردن یه قالب از ساده ترین مباحث HTML هست . شما دست به کار شو من خودم یادت میدم از صفر تا صد طراحی رو . پس خواهش میکنم درخواست قالب رو ازم نکنید چون دوست ندارم جلوتون شرمنده بشم ...
سومندش اینکه دست آخر اینقدر غر زدین که من مجبور شدم هم فونت ، هم رنگش و هم سایزش رو تغییر بدم . خیلی هاتون گفته بودین که نوشته ها ناخواناست ، منم فونت رو از Tahoma به Sahel تغییر دادم و رنگ نوشته هارو پر رنگ و سایزشونم از 8 به 10 تغییر دادم . حالا دوست دارم یکی غر بزنه فقط ! همچین میزنمش که !
چهارمندش اینکه همین الان که داره این پست نوشته میشه دارم سیگار میکشم ! نه از این سفیدها که دسته همه هستا ، وینیستون و کنت و بهمن نه ، سیگار طبیعی که تو هوا هست ! از زن و بچه میکشیم تا پیر و جوون ! والا بخدا خوب جون داریم 60 70 سال عمر میکنیم با این همه فشاری که رو بدنمونه و سمی که وارد خونمون میشه . کاش یه راهی پیدا میشد یه درجه هم که شده هوای پایتخت رو تمیز میکرد . به قول یه دوستی که میگفت قدیم ها مدرسه ها از برف تعطیل میشد الان از آلودگی هوا ...
پنجمندش اینکه سیر بیماری های ما تمومی نداره انگار ، هر مشکل و بیماریی که تو مریض ها میبینم خودم دارم بهش دچار میشم . واریکوسل ، پی اس و پاره گی لیگامان مچ دست . فکر کنم کم کم وقت بازنشستگیمه :))
ششمندش اینکه مثل همیشه عذرخواهی بابت کمرنگ بودنم تو بلاگ هاتون . رویمان سیاه است ، پای بی معرفتیم نذارین همش تقصیره درگیری های بی سر و ته زندگیمه ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۶ آبان ، ۱۴:۲۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۴۴
نظرات شما ( ۳۳ )

از همان راهى که آمده بود برگشت ، کمى مکث کرد ولى سرش هواى رفتن داشت ! باید میرفت ، تمام وسایلش را جمع کرد و توى چمدان ریخت ، آرام به سمت در حرکت کرد ، براى آخرین بار همه جا را نگاه کرد که نکند خاطره اى جا مانده باشد . اتاق خوابى که هیچوقت رنگ خواب دو نفره را به خود ندید ، آشپزخانه اى که هیچوقت صداى " عزیزم شام آماده است " در فضایش نمیپیچید و تراس بزرگى که صندلى هایش برایش یه چاى و لیموى دو نفره وقت نداشت ...
براى رفتن مصمم تر شد ، بغض امانش را بریده بود ، نزدیک جارى شدن اشکهایش بود که چشمش به سیب هاى سرخ روى میز افتاد ، پاهایش شل شد ، یاد روزى افتاد که اولین سیب درخت را به هزار زحمت براى او چیده بود و سرخى اش را به هواى دل آدم پیوند زده بود .
چمدانش را زمین گذاشت ، بغضش ترکید ، اشک از گونه هایش سر میخورد و به زمین میافتاد ، او دیگر آدم رفتن نبود !
خودش را جمع و جور کرد ، تلفن را برداشت ،
دو ، چهار ، سه ، هفت ، ...
عزیزم ؟ دلم برایت تنگ شده ...
#مسعودکوثرى

  • مسعود
  • يكشنبه ۲۳ آبان ، ۲۱:۴۶ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۲۶۱
نظرات شما ( ۱۰ )

فیلم اتاق که به پیشنهاد یکی از دوستام دانلودش کردم یکی از جالبترین فیلم هایی بود که تو این چند سال دیدم ! به قدری فیلم نامه خوب و قوی بود که کاملا میشد باهاش رفت تو حال و هوای بچگی و ساعت ها از دیدنش لذت برد . اگر به فیلم هایی با موضوع متفاوت و روانشناسی علاقه مندین Room محصول سال 2015 رو از دست ندین .
ستارگان : Brie Larson , Jacob Tremblay , Joan Allen , William H. Macy
کارگردان : Lenny Abrahamson
خلاصه داستان : اتاق داستان مادری فداکار ( که در فیلم “ ما ” نامیده می شود ) و فرزند کوچکش جک را روایت می کند . جکِ پنج ساله شور و شوق کودکانه ای دارد ، اما به هیچ عنوان اطلاعاتی از دنیای پیرامون خود ندارد . وی در اتاقی محبوس شده و فکر می کند که دنیا نیز همانند آنچه که می بیند وجود دارد و ابداً نمی تواند ابعاد بزرگتری داشته باشد . “ ما ” که خود دچار انواع و اقسام بیماری های روحی و روانی شده ، به سختی سعی می کند تا اجازه ندهد روح جک نیز مانند خودش ، پوسیده و نابود شود . اما ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۲۰ آبان ، ۱۲:۰۱ ب.ظ
  • معرفی فیلم
  • بازدید : ۲۹۱
نظرات شما ( ۱۷ )

چی بگم ؟ اصلا چی میشه گفت ؟ امروز ظهر توی شرکت بابام نشسته بودم و داشتم کتاب " وقتی نیچه گریست " رو میخوندم و اونقدر محو داستان شده بودم که اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم . توی یک ساعت حدود سه تا فصلشو خوندم و به خودم اومدم دیدم ساعت نزدیک چهار شده و بابا میگه بریم سمت خونه دیگه . کتاب و بقیه وسایلمو جمع کردم و همین که داشتم میومدم یکی از کارمندا برگشت گفت اوه ، من فیلم
" وقتی نیچه گریست " رو چندین سال پیش دیدم ، عجب فیلمی بود ! اگر وقت کنم دوست دارم یه باره دیگه هم ببینمش ...
گفتم آره من دو فصلشو خوندم خیلی جالبه . گفت بی نظیره ! مخصوصا درس های روانشناسی که به آدم میده . راستی ، فیلمش اینطوری بود و فلان و همون دم در کل داستان رو برای ما تعریف کرد و ما هم تو رو دربایستی وایسادیم و گوش دادیم . با یه لبخند به لب و تکون سر به نشانه تایید حرفاش توی دلم فوحش بارونش میکردم که عاقا نگو خوب ! وقتی یه چیزیو که دارم با علاقه زیاد میخونم تا ببینم تهش چی میشه میای تعریف میکنی تمام حس و کشش من نسبت به اون کتاب رو از بین بردی دیگه ! اصلا باورتون نمیشه موقع برگشت دوست داشتم یه سطل آشغال پیدا کنم و کتاب مورد نظر به همراه خود نیچه رو نثاره بازیافتی های اطراف تهران کنم !نکنید عاقا ! خواهش میکنم با احساسات من جوون بازی نکنید ! فردا که رفتم کتاب الکترونیکی رو به صورت مفتی دانلود کردم میفهمین :دی
همین قضیه در مورد فیلم هم صدق میکنه ! باشه شما این فیلمو دیدی فرتی نگو اینو میبینی ؟ ته فیلم میمیره !
دل نوشتـــ :
صدای قطره های بارون که میخوره پشت شیشه قشنگترین حس دنیارو به آدم میده ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۶ آبان ، ۲۰:۰۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۱
نظرات شما ( ۳۱ )

× میرداماد ؟ میرداماد میری آقا ؟
- الان خیلی شلوغه .. ممم .. بیا بالا میریم توکل به خدا ...
× آقا ممنونتم نیم ساعته وایسادم هیچکس سوارم نمیکنه .
- آخه صرف نداره الان خیلی شلوغه .
× باز هم خدا پدر مادر شمارو بیامرزه سوارم کردی .. ممنون آقا . ماشینمو یه هفته اس خوابوندن فلج شدم بخدا .. همش باید منتظر تاکسی باشم و به هیچ کاریم هم نمیرسم ...
- ای بابا .. چرا خوابوندن ؟ تخلف کردی ؟
× نه والا .. داشتم برمیگشتم تو اتوبان پلیس جلومو گرفت گفت مدارک ؟ یه افسر نشست تو ماشین گفت باید ماشین بره پارکینگ .. هر چی هم سوال کردم گفت امنیت اخلاقی از شما شکایت کرده ! گفتم منو چه به موردهای اخلاقی ! ضبط و سیستم خفن هم نداشت ماشینم .. فرستادنم وزرا گفت خودتو معرفی کن .. رفتم گفت سال 92 یه خانوم بدحجاب تو ماشینت بوده .. گفتم خدا خیرت بده من یادم نیست دیروز کجا بودم سال 92 ؟
- حالا واقعا بود ؟
× نه حاج آقا .. فقط میخواستن 450 تومن عوارض و 320 تومن خلافی مارو پیاده کنن .. آخرشم نگفتن مشکل چی بوده هی میگفتن شکایت داری دیگه گیر نده .. برو پرداخت کن یه هفته دیگه بیا ماشینتو در بیار .. اینم مملکت ماست ! میبینی توروخدا ...
تمام این صحبت ها بین من و راننده مسنی که یه ماسک سفید به صورتش زده بود و از لرزش های دستش معلوم بود چندین بار سکته رو رد کرده رد و بدل شد . پیرمرد آرومی با موهای کم پشت سفید که حدود بیست دقیقه ایی رو با هم هم کلام بودیم تا به مقصد رسیدیم . دستاش میلرزید ، حرف های من انگار سر زخمی رو باز کرده بود که داشت از شدت عفونت به سوزش شدید میافتاد ...
تعریف کرد ، از گذشته ها ، میگفت سال 78 یه مغازه داشته که متری 10 میلیون قیمتش بوده ، وضع و اوضاع مالیش خیلی خوب بوده و برای خودش برو بیایی داشته . داداشش به مشکل مالی میخوره و برای نزول کردن پول ازش میخواد ضامنش بشه . اینم ضامن میشه و داداشش تمام پول هارو به باد میده ، فرار میکنه و میره یه جا که هنوز هم معلوم نیست کجاست خودشو گم و گور میکنه و برادرش میمونه با کلی طلبکار ، میرن وکیل و دادگاه رو میخرن و قاضی حکم میده تمام اموالشو مصادره کنه . ماشینش ، مغازه اش ، خونه اش و مابقی اموالشو بالا میکشن و دست از سرش برمیدارن . میگفت سکته کردم و از شدت ناراحتی چهره ام چندین سال شکسته شد ، چند بار تا مرگ رفتم و برگشتم ...
از شنیدن این حرفای پیرمرد خیلی ناراحت شدم ، گفتم چقدر بی رحم بوده داداشش ، اونا که از خون و گوشت هم بودن . قصه زندگیش به همینجا ختم نشد ، میگفت سال 83 یه ویلا داشتم توی محموداباد که چند سال بهش سر نزده بودم . وقتی رفتم دیدم توش یه خانوار زندگی میکنه ! سند هم داشتن حتی ، اونجا بود که فهمیدم ازم کلاهبرداری کردن ! سند سازی کردن و ملکمو بدون اصلاع من فروختن . خریدار هم کله گنده بوده و باز مثل چند سال قبل این آقا هم قاضی و دادگاه رو خریده بود و ملک رو از چنگش درآوردن .
به قدری از مشکلات زندگیش گفت که دوست داشتم محکم بغلش کنم ، بگم تنت سلامت مال دنیا میاد و میره . وقتی خواستم پیاده شم بهم گفت با این همه خداروشکر ، راضی ام به رضای خدا ...
تا شب داشتم بهش فکر میکردم ، دیگه نداشتن ماشین و تو صف تاکسی وایسادن برام ناخوشایند نبود ...
خدایا شکرت ، راضی ام به رضا تو ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۱۲ آبان ، ۱۴:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۱۰
نظرات شما ( ۲۶ )

عاقا مارو جمعه از خواب ناز بیدار کردن که بریم بازار گل ! پدر من ، مادر من منو چه به این بازار رفتن ها ! خودتون برین و زود برگردین ، نه من از گل سر در میارم نه حقیقا علاقه زیادی به نگه داری از گل و باغبونی دارم ! خلاصه حرف تو کتشون نبرد و مارو بردن بازار گل . طبق معمول همیشه دیر رسیدیم و به زور از لای در رفتیم تو . یه گلدون بزرگ هم از خونه آورده بودن که هم خاکشو عوض کنن و هم بذارنش توی یه گلدون بزرگتر و قشنگتر ؛ منم کرده بودن مسئول حمل و نقلش و همه جا دنبالشون میرفتم . از اونجایی که مامان من به گلدون هاش خیلی اهمیت میده برای یه کود و خاک تمام بازارو زیرو رو کرد و دست آخر به یه جا رضایت داد و ما خک اینو عوض کردیم . به من گفتن همینجا پیش گل بشین تا کسی بهش دستبرد نزنه ما زود برمیگردیم که زودشون شد یک ساعت و چشمتون روز بد نبینه ! با یه گلدونه دیگه برگشتن دو برابره سایز گلدون قبلی ! گل هم که نه درخت بود چون قطر تنه اش اندازه دور کمر من تو دوران نوجوونی بود :))
هیچی دیگه باز دوباره رفتن و چندتا گلدونه دیگه هم خریدن ، در سایزها و شکل های مختلف ! من از گل و گییاه سر در نمیارم ولی یکیش خیلی خوشگل بود اسمش گل یخی بود فکر کنم . همه رو گذاشتیم کنار هم و خواستیم جمع کنیم بریم . یه اقایی اومد که یه گاری داشت و به رو به بابام گفت آقا گاری ؟ بابام گفت نه پسرم هست مرسی !
من برم بخوابم هنوز کمرم تیر میکشه !

  • مسعود
  • يكشنبه ۹ آبان ، ۲۰:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۴
نظرات شما ( ۲۳ )

نمیدونم تا چه حد داستان کوتاه و رمزآلود و به قول خود نویسنده یعنی آقای ادگار آلن پو سرنوشت های سیاه رو دوست دارین ، من که به شخصه عاشق نوشته هایی هستم که زود سرانجامشون مشخص میشه و تو خلاصه ترین حالت به پایان میرسن . داستان های کوتاه ادگار آلن پو مجموعه خوبی از نوشته های جمع و جور و پر باره که میتونه برای یه بعد از ظهر پاییزی به انضمام یه لیوان چایی تفریح مناسبی باشه . تو خریدش شک نکنید ...
مقدمه کتاب به قلم نویسنده : عجیبترین و در عین حال ساده ترین داستانی را که هم اکنون می خواهم بنویسم ، نه توقع دارم و نه تقاضا می کنم کسی باور کند . اصلا باید دیوانه باشم که چنین توقعی داشته باشم ، در حالی که مشاعر شخص خود من شواهد را رد می کنن ...
نقدی بر نویسنده کتاب : وی استاد نوشتن داستان کوتاه بود . از ادگار آلن پو به عنوان بنیان‌گذار داستان کوتاه امروزی یاد می‌کنند . داستان‌های کوتاه وی ، نوعی از قصه‌های کهن بود که در زمینه‌های وحشت ، انتقام و حوادث مهیب و هولناک بازآفرینی شده و گسترش یافته بود .
ادگار آلن پو تأثیر چشمگیری بر ادبیات پس از خود گذاشت و از بنیانگذاران داستان کوتاه به مثابه یک فرم ادبی و همین‌طور از بنیانگذاران گونه‌های پلیسی ، علمی‌تخیلی و وحشت شمرده می‌شود . نویسندگان و شاعرانی نظیر والت ویتمن ، ویلیام فاکنر ، هرمان ملویل و ری بردبری ، و در فرانسهشارل بودلر ، شاعر بزرگ فرانسوی که آثار او را به فرانسه ترجمه کرد و استفان مالارمه ، و همین‌طور اسکار وایلد ، آلدوس هاکسلی ، فئودور داستایوسکی ، خورخه لوئیس بورخس و توماس مان از او تأثیر گرفته‌اند . چهرهٔ هولناک و همیشه حاضر مرگ و احساس گناه گریز ناپذیر قهرمانان پو ، پیش درآمدی است برای آنچه بعدها داستایوفسکی در جنایت و مکافات تکامل می‌بخشد . پو ، بینشی ژرف به درون ( گمراهی ذهنی ) پدید می‌آورد که نشان می‌دهد مرز میان عقل و جنون چه اندازه باریک است . کشمکش همیشگی میان دو نفس درونی که در داستان « ویلیام ویلسن » آشکارترین نمود را می‌یابد ؛ آنچه که روانشناسی نوین « شخصیت دوپاره » می‌خواند .

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت انتشارات نگاه آنلاین سفارش بدین .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۶ آبان ، ۱۱:۱۴ ق.ظ
  • معرفی کتاب
  • بازدید : ۲۹۶
نظرات شما ( ۱۶ )

اگر چند بار به تقویم نگاه نمیکردم و مطمئن نمیشدم که امروز چهارم آبان سال 1395 باروم نمیشد بخدا ! کی فکرشو میکرد ! یک سال گذشت ! یکسال از روزی که با کله تراشیده نشستم پشت کامپیوتر و شروع کردم به نوشتن ...

با سر نمره چهار شده تو نور کمی که از مانیتور روی کیبورد میافته این مطلب ثبت میشه . بهش میگن کچلی ! تا حالا نمره چهاری نبودم و برای اولین باره که دارم حسشو درک میکنم . یه جورایی مثل بی تفاوتیه ! تازه حس کیوی رو با پرزهای کوتاهش حس میکنم که مجبور نیست صبح ها که از خواب بلند میشه دو ساعت به موهاش چسب و ژل بزنه تا خوشگل و خوش حالت به نظر بیاد ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

و براتون از تک تک روزهای آموزشی نوشتم ، از هفته اولین هفته و سختی هایی که داشت ، از غذای پر از سوسک تا یک هفته رنگ حموم رو ندیدن ...

به هر زور و زحمتی بود یه هفته اول گذشت و از فردا وارد هفته دوم میشیم و من همچنان زنده ام ! شاید الان که حساب میکنم میبینم چقدر سخت بود ! فکرشو نمیکردم اینقدر فشار دلتنگی و احساس تنهایی اذیتم کنه ! با اینکه پادگانمون تو قلب تهران بود همه حس میکردیم تو یه بیابون بی آب و علفیم که هزار کیلومتر از خونه دوره !
به قدری برام اتفاق های جالب افتاد و با آدم های مختلفی آشنا شدم که اگر بخوام بنویسم خوندنش یک ساعت وقت میخواد برای همین تا جایی که میشه خلاصه اش میکنم .
روز اول خیلی سخت گذشت ! از صبح تحت فشار بودیم و از یه محیط صمیمی وارد یه محیط خشک و نظامی شده بودیم که حتی برای در آوردن جوراب هم یه نظم و ساعت و قانون خاصی داشت ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

دومین هفته آموزشی و تجربه های نبای که توی بهداری پادگان کسب کردم ! از سربازهایی که به خودشون آسیب میرسوندن برای چند روز مرخصی و مقاومتم در برابر شرایط سخت ...

تو این مدت 2 هفته ای که مسئول بهداری بودم لحظه به لحظه اش برام تجربه های ناب و جدیدی بوده که احساس میکنم میتونه به حل خیلی از مشکلات درونیم کمک کنه و توی مسیر تاریک سربازی که به قول خیلی ها عمر تلف کردنه خورده نکته های مثبتی باشه برام !
امروز 22 آبانه ! چشم روی هم گذاشتم و 22 روز از دوره آموزشی خدمت سربازیم گذشت ! شاید اوایل خیلی برام سخت بود و به محیط عادت نداشتم اما الان کاملا از فشارها کم شده و همه چیز به روال خودش در حال طی شدنه ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

سومین هفته آموزشی و صمیمی شدن با رفقای هم خدمتی ، تمرین های طاقت فرسای رژه و دیدار 8 صبح با امیر پادگان ...

سومین هفته آموزشی هم تموم شد و از شنبه وارد دومین ماه خدمت میشیم ! به قول دوستم علی الان میتونم بگم یه ماه خدمتم !یک ماه پا کوبیدن و رژه رفتن ، به خط شدن و 4 صبح بیدار شدن ! تقریبا عادت کردیم و خیلی چیزها افتاده رو روال و داریم از کنار هم بودن لذت میبریم . تو این 30 با تمام بچه های آسایشگاه 3 که حدودا 50 نفریم آشنا شدم و روابطمون خیلی صمیمی شده . هر کس از یه جای ایرانه که احساس میکنم رفقای خوبی پیدا کردم و میتونن تا آخر عمر کنارم بمونن ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

چهارمین هفته آموزشی و کلاس های معارف جنگ که اتفاقات متفاوتی رو روایت میکرد ...

یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

آخرین هفته آموزشی و برگشتن به خونه ، یه ساک پر از لباس پاره و کلی خاطره خوب و بد ...

قسمت آخر این فیلم ها دیدین میان میگن " به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست " ؟ دقیقا به همون جا رسیدیم ! چشم رو هم گذاشتیم ( شما البته واسه من 2 سال گذشت ! ) آموزشی هم تموم شد و همه ساک به دست برگشتیم خونه هامون تا یکشنبه بریم اردوگاه و بعدشم هر کسی تقسیم بشه و بره سر یگان خدمتیش ... ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

یک هفته اردوگاه کوشک نصرت و زندگی توی بدترین شرایط ممکن ، روزهایی که هیچوقت دوست ندارم به عقب برگردم ...

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد ! ( ادامه این مطلب رو از اینجا بخونید ... )

و امروز چهارم آبان سال یکهزارو سیصد و نود و پنج ؛ خدمت مقدس سربازی تمام ...
پی نوشتـــ :
بعد از گذروندن مرخصی پایان دوره و بعد از جمع کردن امضاهام ترخیص میشم و به امید خدا کارت پایان خدمتم رو میگیرم ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۴ آبان ، ۱۳:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۹
نظرات شما ( ۲۱ )

خیلی شلوغ بود ، حدود ساعت 11 صبح بود و همه جا پر از تاکسی های زرد و سبز . موتور سوارها با کلاه کاسکت های کج و کوله ویراژ میدادن و سر چهارراه ولیعصر از ترس پلیس مسیرشون رو کج میکردن و از کوچه پس کوچه ها میرفتن . کنار خیابون وایساده بودم و چشمم به چراغ عابر پیاده بود که رنگ قرمزش بشه سبز و حرکت کنم . تنها کسی که منتظر ایستاده بود من بودم ، باقی عابرها حرکت میکردن و هیچکس به چراغ راهنما نیم نگاهی هم نمی کرد ...
چشمم افتاد به اونور خیابون ، یه روحانی خوش قیافه و مرتب دقیقا رو به روی من وایساده بود . اون هم لا به لای سیل جمعیت حرکت نمیکرد و منتظر بود چراغ سبز بشه . چشممون به چشم هم افتاد ، برای چند ثانیه همدیگرو نگاه کردیم ، چراغ سبز شد و با هم حرکت کردیم ، به هم نزدیک شدیم و باز دوباره توی چشم های هم نگاه کردیم . فقط یک متر با هم فاصله داشتیم ، یه لبخند قشنگ تحویلم داد و با یه لحن قشنگتر گفت " سلام جوون ، روز خوبی داشته باشی " و از کنارم رد شد و رفت ، اونقدر حس خوبی بهم داد که حتی یادم رفت جواب سلامشو بدم ، یه لحظه مکث کردم ، دوباره راه افتادم . بوی عطر لباسش مونده بود هنوز ؛ ولی خودش توی جمعیت محو شده بود ...
لبخند ، سلام ، روحانی و بوی عطرش که شاید چند هزار تومن هم بیشتر قیمت نداشت ، بهترین حس دنیا بود ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۲ آبان ، ۲۱:۵۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۶۴
نظرات شما ( ۲۱ )