شیرین ترین قسمت روزهای جمعه همین ده بیست صفحه ای هست که داستان همشهری میخونم . لمس کاغذ خیلی حس خوبی داره .
برایم نوشت : انگار خاطره اى بود که دیگر نبود ، حتى نشانه هایش ...

داستان های کوتاهشو دوست دارم ، کاملا میتونم خودمو جای شخصیت هاش تصور کنم ...

  • مسعود
  • جمعه ۳۰ مهر ، ۱۳:۲۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۴۱
نظرات شما ( ۱۷ )

یعنی یه روز هم که اتاق عمل بیمارستان خلوته و عمل ها صبح تموم شده نمیذارن تو حال خودمون باشیم و یکم استراحت کنیم ، حتما باید یه برنامه بریزن و گند بزنن به اعصابمون . هنوز ناهار نخورده من و 3 تا سرباز دیگه رو صدا کردن و گفتن لباستونو عوض کنین و برین دفتر پرستاری ! هر چی هم سوال کردیم قضیه چیه و برای چی باید بریم نگفتن بهمون و گفتن برین خودتون متوجه میشین . خلاصه لباس پوشیدیم و رفتیم بالا و هنوز نرسیده به دفتر پرستاری یه آقایی گفت از اتاق عمل اومدین ؟ سریع سوار مینی بوس شین میخوایم بریم ختم ! یه پلاکارد و تاج گل و کلی اعلامیه و پیام تسلیت هم آویزون کردن بهمون و سریع رفتیم پایین تا بقیه نفرات هم بیان و تعدادمون تکمیل بشه . ما هنوز نیومده بودیم تو باغ که چی شده و قضیه چیه و حرف هم میزدیم یارو میگفت صبر کنید میگم بهتون .
یه چندباری هم سعی کردیم آروم غیب شیم و دونه دونه بریم و از زیر ختم در بریم که با درایت آقای عینکی تیرمون به سنگ خورد ! لامصب چشم ازمون برنمیداشت . بعد از حدود 10 دقیقه معطلی من اعتراض کردم و گفتم جناب چرا ما باید بیایم ختم کسی که نه میدونیم کیه و نه میدونیم کجاست ؟ جواب داد پدر یکی از پرسنل بیمارستانه و میخوایم یه مینی بوس به نمایندگی از طرف بیمارستان بریم و عرض تسلیت کنیم ، یه نیم ساعتی میشینیم و زود برمیگردیم بیمارستان . نگران شیفتتون هم نباشین جزو ساعتتون حساب میشه و غیبت نمیخورین . ما هم که دیدیم چاره ای نیست گفتیم بادا باد هر چه شد . بعد از 20 دقیقه دیگه الافی و پیچوندن تمام افرادی که قول داده بودن میان مینی بوس خالی با 4 تا سرباز بدبخت راه افتادیم به سمت مسجد محل ختم .
یه نیم ساعتی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم . گل و پلاکاردهارو برداشتیم و رفتیم به سمت در مسجد ، چه جای خفنی بود ، تا حالا این مسجدو ندیده بودم ، وسطش آسناسور داشت و آقایون طبقه دوم بودن خانوم ها طبقه اول ! دم در ورودی هم کلی شیرینی و میوه چیده بودن که بعد از مراسم به افراد بدن . من شکمو نیستم ولی شیرینی های میکادوش بد جوری تازه بود و هی چشمک میزدن بهم :دی
وارد قسمت آقایون که شدیم برخلاف چیزی که از مسجد انتظار داشتم صندلی های مرتب کنار هم چیده شده بود و دقیقا مثل سالن کنفرانس در و دیوار با چوب تزیین شده بود ! حدود یخ ربعی نشستیم و یه روحانی هم داشت سخنرانی میکرد . بعد از این یه ربع از همه تشکر کرد و گفت برای شادی روح آن مرحوم صلوات و فاتحه بفرستین . همه بلند شدن و من خوشحال از اینکه مراسم تموم شد ، گفتم ختمش یه ربع بود فقط ؟ کل سالن خالی شد و بعد از پذیرایی از مسجد خارج شدن و گروه بعدی اومدن تو و نشستن روی صندلی ها ! دو زاریم افتاد که اینقدر جمعیت زیاده که چند سری پر و خالی میکنن مسجد رو تا همه بتونن جا بشن تو سالن . بنده خدارو نمیشناختیم اما از کارگردان های سینما بگیر تا سفیرهای ایران تو کشورهای دیگه و ریاست مخابرات استان تهران ، آب و فاضلاب ، نهاد ریاست جمهوری ، رهبری و ... تو مراسم حضور داشتن و این خیلی برام جالب بود ...
ساعت 5:30 بود که سوار مینی بوس شدیم و برگشتیم به سمت بیمارستان . تو مسیر هم کلی گفتیم و خندیدیم و هیچکدوم ناراحتیه اولیه رو که به زور آورده بودنمون نداشتیم . وقتی هم که رسیدیم معلوم شد همه خبر داشتن و به ما چیزی نگفتن که نکنه یه وقت بگیم ما نمیریم :| تازه شیرینی های میکادوش هم که خیلی تازه بود مجبورمون کرد دوباره بریم بالا و یه دونه دیگه برداریم که با کلی نقشه و آبروریزی همراه شد !
امروز صبح که رفتیم بیمارستان گفتن دفتر پرستاری بخاطر اینکه دیروز اومدین بهتون یه هفته مرخصیه تشویقی دادن و کلی کیف کردیم ! واقعا بعضی وقتا خدا تو یه مسیرهایی قرارمون میده که بعدها میفهمیم اون همیشه یه قدم از ما جلوتره ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۲۷ مهر ، ۲۲:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۶۰
نظرات شما ( ۲۱ )

عنوان شاید یکم تکراری و کلیشه ای باشه ولی اگر هزار بار هم این جمله رو دیدیم نباید از کنارش رد بشیم . یه دوستی داشتم که توی بورلی هیلز آمریکا ساکن بود ، یه عکس از خونه و محل زندگیش برام فرستاد و چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود پرچمی بود که کنار در هر خونه آویزون بود ! درسته پرچم امریکا ! علتش رو سوال کردم جواب جالبی بهم داد ؛ گفت توی این کشور بین مردم احترام به این پرچم نهادینه شده و از اکثر آمریکایی ها که سوال کنی به کشور و آمریکایی بودنشون افتخار میکنن !
سوالی که توی ذهنم اومد اینه که پرچم کشور من کجاست ؟ توی خونه ام ، محیط کارم و یا حتی توی کوچه و خیابون چقدر ازش به عنوان یه نماد هویت استفاده میکنم ؟ شاید بپرسین علت این نوشته ام چی بوده . باقی ماجرا رو بخونین تا بهتر متوجه بشین .
ظهری رفتم یه جا غذا بگیرم ، بعد از ده دقیقه شمارمو صدا زدن و رفتم برای تحویل . یه جعبه پیتزا بود ، یه ظرف پیاز سوخاری و یه دلستر خنک . من همه رو گذاشتم روی هم و خواستم بیام بیرون که فروشنده گفت از پلاستیک استفاده نمیکنی ؟ گفتم نه اینطوری راحتم . به زور از دست من گرفت و هر کدوم از غذاهارو جدا جدا گذاشت توی پلاستیک ! بهش اعتراض کردم و گفتم حداقل همه رو میذاشتی تو یه پلاستیک که چشماشو گرد و با ناراحتی گفت پسر جان دلستر سرده و غذای شما گرم کنار هم بذارم غذارو هم سرد میکنه و از دهن میندازه . بهش گفتم مشکلی نیست بذار بندازه ، غذای سرد بخورم وجدانم راحته که حداقل یه پلاستیک کمتر مصرف کردم و جون یه گیاه رو نجات دادم .
چشم هاشو گردتر کرد و گفت مملکت همش رو دزدی و اختلاس میچرخه با رعایت کردن من و شما چیزی حل نمیشه ! گفتم اشکال کار دقیقا اینجاست که همه میگیم من توی ما گمم و نفر نمیتونه چیزی رو عوض کنه و همین رعایت نکردن نفر میشه رعایت نکردن کل جامعه !
باز برمیگردم به همون پرچم ؛ شاید یه تیکه پارچه ارزش چندانی نداشته باشه ولی حس وطن پرستی رو به من منتقل میکنه و احساس میکنم که منم عضو مهمی از این کشور هستم . اگر این روحیه تو همه وجود داشته باشه خیلی از مشکلات به خودیه خود حل میشه . باور ندارین ؟ یه سر به گوگل بزنین و راجع به مردم ژاپن تحقیق کنید که بعد از حادثه هیروشما از کجا به کجا رسیدن .
پی نوشتـــ :
ببخشید کم مینویسم ، به شدت درگیرم ...

  • مسعود
  • جمعه ۲۳ مهر ، ۱۳:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۱۳
نظرات شما ( ۲۷ )

هیچوقت دوست نداشتم دوربینم رو بردارم و را بیافتم تو خیابون و از در و دیوار عکس بگیرم . البته چرا اون اول ها که تازه با دوربین اشنا شده بودم همه چیز برام تازگی و جذابیت داشت ولی الان دیگه نه . حتی دنبال سوژه های خاط هم نیستم ! چون احساس درونیم تفاوت رو دوست داره .
امسال به جای عکاسی از دسته های عزاداری از آدم هایی که در کنار خیابون ایستاده بودن و تماشا میکردن عکس گرفتم که شاید ظاهر خیلی هاشون با این مراسم و روز تناسب نداشت ! یعنی یه جور تضاد و مدرنیه در عین سنت گرایی ! تمام عکس ها رو هم سیاه  سفید کردم چون اصول کار عکاسی مستند و اجتماعی عکس های BW هست . نکته دیگه اینکه چهره هارو از قلم انداختم تا باعث ناراحتی و یا قضاوت بی مورد شخص سوژه شده نشه .
کار جالبی بود خودم دوسش داشتم ولی واقعا سخت بود ، امیدوارم لذت ببرید ...

این مجموعه هفت عکسی رو میتونید تو ادامه همین مطلب با فرمت زیپ دانلود کنید ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۲۲ مهر ، ۰۰:۲۳ ق.ظ
  • عکاسی
  • بازدید : ۳۳۳
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۱۸ )

یعنی من اگر هر روز هم از وسایلم مراقبت کنم و اونارو توی پر قو نگه دارم باز یه اتفاقی هست که بیافته و اعصاب نازنینم رو خورد کنه ! وسط مسافرت ، وقتی کلی برنامه ریزی کردی برای عکاسی و وقتتو خالی کردی ، ماشین قرض کردی و از اون سر شهر اومدی مسجد وکیل برای عکاسی باید لنزت بیافته زمان و عدسیش خورد بشه ! این انصافه آخه ؟
اگر یادتون باشه محرم سال قبل هم رفته بودم کوه برای عکاسی و همین اتفاق دوباره برام افتاد ! یه قسمتی شیب خیلی زیاد و مجبور بودیم بریم بالا ازش . همین که اولین قدم رو گذاشتم زیر پام خالی شد و با صورت خوردم زمین . بعد از بلند شدن دیدم شیشه لنز ، فیلتر و هود خورد شده و تمام عدسی هاش جا به جدا شده !

البته ایندفه خسارت مثل دفعه قبل نبود و با یه تعمیر جزیی میتونم دوباره ازش استفاده کنم . این وسط چیزی که برام جالبه اینه که هر چی بیشتر رو چیزی حساس میشیم زودتر خراب میشه و بیشتر در معرض خطر قرار میگیره ! حالا نمیدونم واقعا اینطوریه یا همش یه تلقین تو ذهنم !
راستی ، عکس های سفر به شیراز ، مسجد وکیل و مسجد نصیرالملک هم میتونین توی کانال تلگــرام ببینید .
مراقب زیباییتون باشید که حادثه خبر نمیکند :دی

  • مسعود
  • چهارشنبه ۱۴ مهر ، ۱۳:۲۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۳۲
نظرات شما ( ۲۸ )

تو عاشقم باش ،
من دهان جدایی را خواهم دوخت ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۱۲ مهر ، ۲۳:۳۱ ب.ظ
  • مینیمال
  • بازدید : ۲۷۹
نظرات شما ( ۱۸ )

همیشه دوست داشتم از تجربه های مسافرتهای که رفتم بنویسم ولی هیچوقت فرصتش پیش نمیومد ، این قسمت رو خیلی دوست دارم چون احساس میکنم به اشتراک گذاشتن تجربه سفر میتونه جالب و جذاب باشه . مثل یه فیلمی که شمارو از پشت صفحه مانیتور برمیداره و میبره تو حس و حال خودش ! اولین باره که دارم از تجربیاتم توی سفر میگم پس کمی و کاستیهاشو به بزرگی خودتون ببخشید ، انشالله با چندبار نوشتن سعی میکنم پخته تر بنویسم ...
اول بگم که نه ترافیک نبود ! اسم شمال که میاد سریع ملت همین یه سوال به ذهنشون میاد :دی ( قول میدم جواب نصف کامنتهارو تو همین یه خط دادم :دی ) هوا هم که خیلی خیلی عالی و مطبوع بود ! رطوبته ملایم ، شب های خنک که رو به سردی بود و روزهای نیمه گرم با یه آفتاب ملایم . البته این دسته مبارک اجازه دریا رفتن و جت اسکی سوار شدن رو بهم نداد که به شدت دپرسم کرد . من همیشه عادت به سفر کردن تو شب دارم . دوشنبه ساعت 12 شب بود که زدیم به جاده . همون اول راه باک ماشینو پر کردم که تو راه نمونیم و مشکلی پیش نیاد . جاده خیلی خلوت بود و هوا خنک . تو ماشین من پسرعمو و دخترعمه و عمه جان بودن . گفتن ما با ماشین تو میایم که باهات حرف بزنیم تا خوابت نبره و تا ده دقیقه از مسیر رو طی نکرده بودیم دونه دونه مثل کیسه برنج افتادن یه گوشه ماشین و چرتشون برد و تا خود محمود آباد یه کلمه هم باهام حرف نزدن !
روز اول رفتیم دریا ، ساحل و شن ها نرم حس خوبی بهم میداد . همه رفتن قایق سواری و جت اسکی سوار شدن و من رو گذاشتن مسئول وسایلشون باشم ! یکم غر هم زدم پیش خودم ولی گفتم چاره ای نیست ! بعد از ظهرش هم که به خرید و گشتن توی مغازه های بزرگ شمال گذشت که از نظر خانوم ها بخش مهمی از مسافرته و اگر نباشه اون احساس رضایت قلبیه حاصل نمیشه . من هم که هر چی سعی کردم لباس نخرم نشد و کلی خرج گذاشتم رو دست خودم .
روز دوم رو رفتیم بازار ( عکس هاش توی کانال تلگرامم هست ) بازار ماهی فروش ها ! چقدر جالب و جذاب بود برام . کلی ماهی با مدل ها و اسم ها مختلف که اصلا ندیده بودم ! تازه تازه از تو آب درمیاوردن و تحویلت میدادن و تنها کاری که باید میکردی رو آتیش گرفتن و خوردنش بود . عصرش هم رفتیم ادامه خرید تو فروشگاه ایران کتان که خدا صاحبشو بگم چی کار کنه ، مرد حسابی کوچیکتر میساختی خوب این لامصبو که بشه همشو یه روزه دید ! روز دوم هم به همین روال گذشت و روز سوم روز خوردن ماهی هایی بود که از بازار خریده بودیم ، چقدر خوشمزه بود این ماهیه سالامون ! اینقدر باهاش سیر و پیاز خوردیم که از دلدرد و سوزش سر معده نمیتونستیم راه بریم . همه هم خوردیم که کسی اعتراضی نکنه :دی چون شمال بخاطره رطوبت بوی این جور چیزا نمیمونه و یه روزه از بین میره . البته اگر میدونستین که سیر چقدر خاصیت داره قید بوی بدشو میزدین و روزی یه حبه درشتشو ناشتا میخوردین !
بگذریم . میرسیم به روز سوم یعنی روز اخر که قرار بود فرداش که میشه امروز برگردیم ، روز آخری خبر خاصی نبود و صبحش از فرصت استفاده کردم و رفتم تو جنگل چند سری عکس گرفتم ، واقعا جای قشنگ و بی نظیری بود . درختها پیچیده بودن توی هم و صداهای وحشتناکی میومد ! اینقدر صداها زیاد بود که سریع کارمو انجام دادم و برگشتم خونه . عصر همون روز هم با پسرعمو و دختر عمه رفتیم لب ساحل ؛ یه قهوه خوردیم و کلی گپ زدیم ، یه سرویس بهداشتی هم اونجا بود که چراغ نداشت ! این همه هزینه کرده بودن ولی نور براش تعبیه نکرده بودن و مجبور بودی با سلام صلوات کارتو انجام بدی !
بعد از مصیبت سرویس بهداشتی برگشتیم خونه و عموی عزیز خانواده شام برامون ماهی اوزون بورون ( اگر درست نوشته باشم :دی ) درست کرده بود ، اولین بار بود که میخوردم ، طعمش برام خیلی خاص و خوشایند بود . با خودم گفتم چرا من زودتر کشفش نکردم :دی فردا صبحش هم راه افتادیم به سمت تهران و به لطف خلوتیه جاده 3 ساعته رسیدیم .
توی این سفر چندتا اتفاق جالب برام افتاد :
توی ایران کتان وقتی لابه لای رگال لباس ها داشتم چرخ میزدم چشمم به یه دختر خانومی افتاد که چشم هاش دقیقا رو به روی چشم های من بود ، نگاه به کفشش انداختم دیده پاشنه نداره ! یهو تو صورتش گفتم بسم الله چه بلنده ! بنده خدا زد زیره خنده ! گفتم قدتون چنده ؟ گفتن 188 گفتم یه سانت از من کوتاه ترین که ! ماشاالله :دی
رفته بودیم توی ساحل یه آقایی اومد بهمون بامیه بفروشه ، گفت من سربازم ازم بخرین لطف ، منم تا اینو گفت دلم سوخت و ازش خرید کردم . درشو باز کردم و نفری یه دونه خوردیم و تا شبش چندتا مجروح و مسمومی دادیم ! سرباز هم اینقدر بی وجدان ؟
لب ساحل یه بنده خدایی بدون مایو رفته بود تو آب ؛ هر چی هم اصرار میکردن نمیومد بیرون و شیرین بازی درمیاورد . به شخصه دوست داشتم بزنمش مرتیکه بی حیا رو . نمیدونم با این هیکل و شکم بیرون زده اش اعتماد به نفسشو از کجا آورده بود ؟!
از جلوی یه ویلا رد شدیم سگشون آنچنان پارسی کرد که تا لب جاده دوییدم ! اصلا میونم با سگا خوب نیست !
با یه باک بنزین رفتم شمالو برگشتم ! مسعود خیلی خفنه ، مثل مسعود باشید :دی
پی نوشتـــ :
همین الان که مشغول خودنه این پست هستین در حال جمع آوریه دوباره لباس برای سفر به شیراز هستم ؛ مسافرتهارو بریم که تا عید فکر کنم خبری از سفر نباشه :دی

  • مسعود
  • جمعه ۲ مهر ، ۲۱:۱۶ ب.ظ
  • سفر نوشت
  • بازدید : ۳۳۵
نظرات شما ( ۲۸ )