یعنی شما تصور کنین یه سربازی تصادف کرده و تمام مهره های کمرش خورد شده . شکستگی دست و پا و سر و کلی جای زخم هم روی بدنش هست و هوشیاری نصفه و نیمه هم داره . از اتاق عمل مباریمش بیرون و بعد از به هوش اومدن کامل حرکتش میدن سمت بخش که یهو با همون حال میگه دکتر چقدر استعلاجی میدی ؟ یه ماه میدی ؟ و جالبتر اینکه دکتر معالجشم میگه نه زیادته 2 روز بسه ! بیشتر بشه میخوای بپیچونی ! یعنی میخوان از یه روزشم غافل نشن ! نیروی مفته دیگه ! حرفم بزنه اضافه خدمت میخوره تا ادب بشه . بیچاره سرباز !

بگذریم ، امروز بالاخره بعد از کلی خود درمانی بی جواب و مراعات هایی که تاثیر زیادی هم تو خوب شدنم نداشت مجبور شدم مچ دستمو گچ بگیرم و الان با دست شکسته و تحت فشار گچ دارم تایپ میکنم . وای که چه حس بدی داره این گچ ! همیشه توی اتاق عمل هفته ایی یکی دوتا گچ گیری داشتیم ولی هیچوقت فکر نمیکردم دست خودم بره توی گچ . شاید همین قضیه باعث بشه خیلی مریض هارو بیشتر درک کنم و با ملایمت بیشتری باهاشون برخورد کنم . همه این ها به کنار استعلاجی گرفتنش داستانی بود واسه خودش ! اینقدر اذیتم کردن که آخرش گفتم نمیخواد با همین دسته تو گچ میام میشینم گوشه اتاق عمل نگاتون میکنم ! هر جا میرفتم برای پیگیری کار کسی نمیگفت دستت توی گچه چی شده ، همه میگفتن چند روز پیچوندی ؟ آشنا داشتی ؟ گچشو بری خونه باز میکنی ؟ تازه مدت استعلاجی برای شکستگی های معمولی که نیازی به کار گذاریه پلاتین نداره معمولا 30 روزه ، ولی چون به قول خودشون مریض ها زادن و ما به نیروها و سربازهایی مثل شما نیازمندیم مدتش رو برام نوشتن 14 روز ! یعنی با دوتا تعریف و هندونه زیر بغل از زیرش در رفتن ! کی میخوایم درست شیم خدا میدونه !
فعلا تا جمعه بریم شمال که حداقل از استعلاجیه استفاده کرده باشیم ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۲۹ شهریور ، ۱۵:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۶۶
نظرات شما ( ۲۱ )

فکر نکنین میخوام پز بدم که منم با این برنامه های جینگولک بازی ورزش میکنما ، نه هدفم فقط اینه که بهتون انگیزه بدم برای ورزش کردن و بگم که از هر فرصتی برای تحرک استفاده کنید و از ورزش غافل نشید .

راستی ، میدونم میپرسین ، اسم این برنامه Runtastic Pro هست که میتونین از اینجــا با قیمت $4.99 خریداریش کنین . نرم افزار رو اجرا میکنین و شروع به پیاده روی یا دویدن میکنین و از مقدار کالری سوخته شده و مسافت طی شده تون با خبر میشین ...
از همین امروز ورزش رو شروع کنین ...

  • مسعود
  • شنبه ۲۷ شهریور ، ۰۰:۱۴ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۷۳
نظرات شما ( ۱۸ )

دیشب داشتم به این فکر میکردم که ما آدم ها توی عشق و دوست داشتنمون هم تبصره و اما و اگر میاریم ! به نظر من تعداد محدودی از ما عشق رو درک کرده و اونو به طور کامل توی زندگیش پیاده میکنه . برزترین نمونه اش هم عشق و محبت نسبت به خداست ...
یه دوستی دارم که همیشه به هر جا وارد میشه اسم خدارو میاره به زبونش و به همه ما هم این تلنگر رو میزنه که بدون یاد خدا و اسمش زندگیتون رو ادامه ندین ! آدم چندان مذهبی هم نیست ولی این عشق به خدا تو وجودش نهادینه شده . ولی سوالی که همیشه برای من مطرحه اینه که آیا دوست داشتن و عشقه به یه نفر به معنی اطاعت محض ازش نیست ؟ بر فرض مثال شما عاشق جنس مخالفتون میشین و توی وجودتون حجم زیادی از دوست داشتن رو احساس میکنین ، اون لحظه اس که حاضرین برای جلب نظر و رضایت طرفتون هر کاری بکنین ، وقتی بهتون میگه الان شبه شما بی چون و چرا قبول میکنین چون عاشق و مطیع طرف هستین .
دقیقا همین قضیه هم به خدا برمیگرده ! من تمام حرفم اینه که یا عاشق خدا نباشیم ، یا وقتی عاشقش شدیم بی چون و چرا همه چیزش رو قبول کنیم و بپذیریم . نیازی هم نیست با چشم بسته این کارو کنیم ، تا هر وقت که دوست داشتیم میتونیم بگردیم و تحقیق کنیم و اون موقع به عشق واقعی به خدا برسیم و قتی به این یقین و باور رسیدیم توجیه کردن یه سری مسایل به دور از راه و رسم عاشقیه . مثلا شخصی رو در نظر بگیرین که همیشه به یاد خداست ولی از این جمله اش که انسان شرب خمر برای تو مضره و تورو از حالت انسانیت خارج میکنه پیروی نمیکنه و یا برعکس گفته خدا خودشو وارد رابطه های جنسیه نامشروع میکنه و تمام توجیهش اینه که با یه آیه قران فقط سر خودمون رو گول میمالیم و اعتقادی بهش نداره . از نظر من اینها عشق رو غیر واقعی و ظاهری میکنه .
اصلا همین دوستی که گفتم ، به بهانه اینکه کلیه هاش سنگ سازه از آبجوی الکل دار استفاده میکنه و تمام اطرافیانشم توصیه به این کار میکنه و اگر ازش سوال کنین یه لیست بلند بالا از سود آبجو میذاره جلوتون ! و اونجاس که معلوم میشه معشوقشو درک نکرده و نمیدونه که این سود زمانیه که آبجو به مرحله تولید مخمر و الکل نرسیده باشه و هیچ ماده حروم شده ای توسط خدا سود درمانی و خواصی نداره که اگر داشت با منبع علمی معتبر برای من بیارین تا به دروغ بودن همه این نوشته هام ایمان بیارم ...
پس عشق زمانی معنا پیدا میکنه که ایمان داشته باشین وقتی خدا میگه فلان چیز بده ، بده و اصلا شکی توش نکنید و وقتی که به خوردن ، گفتن و یا حتی استفاده از چیزی مارو تشویق میکنه تو انجامش تعلل نکنیم .
فقط خداست که دانای مطلق است ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۲۱ شهریور ، ۱۶:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۵۴
نظرات شما ( ۲۱ )

امان از دست این بسته نامحدود شبانه همراه اول که مارو مجبور کرده دو عدد چوب کبریت لای پلک هر چشممون نصب کنیم و تا صبح مشغول دانلود بشیم ! با یه دست مشغول ور رفتن با گوشیه مبارک و با دسته دیگه مشغول تایپ با کیبورد هستم !
راستی فکر کنم برای اولین بار در تاریخ بلاگ نویسیه بنده باشه که هیچ ستاره ای اون بالا روشن نیست و کنارش هیچ عدد دو رقمی رو به نشانه اعلام که بابا این بلاگ ها به روز شدن سر بزن بهشون وجود نداره ! همین جا و از پشت تریبون همین پست جا داره از خودم برای این حجم زیاد از فعالیت که به شدت از بنده بعید است تشکر کنم و یه گله هم از شما دنبال کننده گان عزیز داشته باشم که لامصب کمتر به روز کنید من وقت کنم سر بزنم ! درسته جوهر و کاغذ مصرف نمیشه ولی ما برای این حجم ریال ها خرج میکنیم :))

البته شایان ذکره که مقصره سوزوندنه سرورهای همراه اول من نیستم ! اینقدر اینترنت رو از دریا گرفتن و توی ظرف های یک لیتری بهمون فروختن که عقده ای شدیم و هیچ لذتی برامون دانلود تا آخرین قطره از کیلوباتش نیس ! فیلتر نشیم با این پست ؟ توکل بخدا !

  • مسعود
  • سه شنبه ۱۶ شهریور ، ۰۲:۳۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۷۶
نظرات شما ( ۲۸ )

دیشب بعد از کلی اعتراض بنده نسبت به دلگیر بودن عصر جمعه تصمیم بر این شد که با خانواده بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه دلمون یکم وا بشه و گذر زمان رو کمتر حس کنیم . از ساعت 5 و 6 شروع کردیم به نظرسنجی تا رسیدیم به 9 شب و چون خیلی دیر شده بود دیگه طبق تز بابای خانواده دست و از پا درازتر رفتیم یه بستنی فروشی نزدیک خونه . مامانم توی ماشین نشسته بود و من و بابا رفتیم برای سفارش . خیلی جای باکلاس و خفنی بود ! بابام به فروشنده گفت فالوده ندارین ؟ یارو یه پوزخندی به بابای من زد و گفت به قیافه ما میخوره همچین چیزایی بفروشیم . با اینکه شاید هر کس دیگه ایی هم بود از سوال ساده بابای من خنده اش میگرفت من پشتش دراومدم و گفتم والا به جاتون که نه ولی به قیافه ات بالاتر از سیرابی نمیاد . هیچوقت به یه پدر توهین نکن ، هر چقدر امروزی برخورد نکنه باز هم جاش تو دل بچه هاشه . شاید مثل منو تو مدل شلوار و تیشرتش امروزی نباشه ولی همیشه یه پدره .
اون شب به نهایت سادگی گذشت . با یه آبمیوه معمولی تو نیمکت های یه پارک کوچیک ! ولی همین لحظه های شیرین رو با دنیا عوض نمیکنم . با هیچ غذا خوردنی توی گرونترین رستوران شهر ! برای من همین که پدرم و مادرم سلامت کنار من نشستن و میتونم هر لحظه که خواستم نگاهشون کنم کافیه ...
نوشتم تا این شب برای همیشه بمونه ، برای وقتایی که از خیلی چیزا شکایت میکنم . وقتایی که قدر داشتن خیلی چیزهارو از یادم میبرم ...

  • مسعود
  • شنبه ۱۳ شهریور ، ۲۳:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۹۶
نظرات شما ( ۳۰ )

تنهایی واژه ساده ایه ، خیلی از ماها گاهی اوقات به جایی میرسیم که در میان جمع احساس میکنیم به شدت تنهاییم ! شما تنهایی رو به چه تعبیری بیان میکنید ؟ به صفحه های مجازیی خالی از قلب و استیکرهای عاشقانه ؟ یا دعواهای کوچیک و مضحک با دوست جنس مخالف ؟ و یا حتی بالاتر ؛ تنهایی رو نداشتن خواهر ، مادر و یا پدر بیان میکنید و ساعت ها برای هر کدوم زانوی غم بغل میکنید ؟
همه اینها بوی تنهایی رو میده ! ولی وقتی دنیارو از پشت قرنیه من ببینید تنهایی براتون معنا و مفهوم متفاوتی پیدا میکنه . من تنهایی رو رها شدن به حال خودمون میدونم ! رها شدن تو دنیا ، اینکه احساس کنیم همه چیز طبق روال خودش داره پیش داره برای من یه زنگ خطر محسوب میشه ! خداوند عاشق بنده هاست ، بنده ای رو که دوست داره توی تمامی حالات روحی به چالش میکشه و اونو به رخ سایر بنده هاش میکشه ! به تک تکشون نشون میده و میگه ای آدم این بنده من از هیچ چیز نمیترسه ، این آماده برای رسیدن به منه ! سختی های مسیر رو به جون میخره چون میدونه هر کجا که بره قبلش من اونجا حضور دارم !
آره ، تنهایی از نظر من از دست دادن نگاه و توجه خداست وقتی که تا خط پیشونی توی دنیا فرو رفتیم و اون بالا سری از ما نامید شده . اونجاست که همه چیز رو به دست خودمون میسپاره و زندگیمون رو از رنگ و بوی خودش خالی میکنه ! اونجاست که به ظاهر احساس خوشبختی میکنیم ، نه مشکلی و نه درد و مصیبتی !
خدایا ، به حال خودم رهایم نکن ، دست از سرم برندار که این سر بی تو سامانی ندارد . مسیرم رو به سمت خودت قرار بده و از مشغول شدنم به کارهای سطح پایین دنیا ممانعت کن . تمام این پست رو نوشتم تا شاید یکم بیشتر به خودمون بیایم و توی کارهامون تجدید نظر کنیم !
راستی ؛ صدای پای خدا را در زندگی ات میشنوی ؟

پی نوشتـــ :
خدایا ، برای تمام گذشته ای که تو کنارم بودی سپاسگزارم ...

نظرات شما ( ۲۰ )

24 ساعت زندگی کردن با 2600 تا سرباز از چهارتا نیروی دریایی ، زمینی ، هوایی و پدافند شاید تجربه جالبی باشه ولی اصلا کار آسون و لذت بخشی نیست ولی از اونجایی که من همیشه عاشق تجربه های جدید و محیط های متفاوتم دیروز برام روز بدی نبود و کلی چیزهای جدید یادگرفتم .
داستان از این قرار بود که از طرف بیمارستان مامور شده بودم تا یک روزه کامل رو برم بهداریه یه پادگان اطراف تهران و قسمت تزریقات و داروخونه و ... رو بسپرن بهم . صبح ساعت 7.30 خودمو رسوندم اونجا و بعد از پشت سر گذاشتن گیرهای دژبانی دم در رفتم برای پذیرش و اعلام حضورم . از اونجایی که سرباز قبل از من برگ ترخیص نگرفته بود پذیرش من به مشکل خورد و گفتن نفر قبل باید بیاد اعلام حضور کنه و برگشو بگیره تا شمارو پذیرش کنیم . خلاصه یه نیم ساعتی علاف شدیم تا اوضاع ردیف شد و منو راهنمایی کردن به بهداری . بهداری که چه عرض کنم شکسته بند خونه های قدیم هم نبود ! همه جا داغون و امکانات ضعیف !
بعد از مستقر شدن و گذاشتن وسایلم تو کمد روپوش سفید پوشیدم و رفتم تو اتاقی که قرار بود تو این 24 ساعت دفتر کارم باشه ! یه اتاق 40 50 متری با 5 تا تخت و یه قفسه پر از دارو و سرم و آمپول و ... دم در سربازا به صف میشدن و میرفتن تو اتاق رو به رویی که دوتا پزشک عمومی نشسته بودن و تند تند نسخه میدادن دست سربازا و اونا هم میومدن پیش من برای گرفتن داروشون و اگر تزریقی هم داشتن براشون انجام میدادم . دقیقا شده بودم مثل این پرستارهای قدیم که تو درمانگاه های روستایی هستن ! هنوز سوزن قبلی تموم نشده بود بعدی رو تزریق میکردم !
صبح تا ظهر تعداد مریض ها خیلی زیاد بود ؛ حدود 200 نفری ویزیت شدن و بعد از گرفتن دارو یا انجام تزریقاتشون برگشتن به محل خدمتشون . ناگفته نمونه که حدود 100 نفرشون یا حتی بیشتر برای وقت گذرونی و به قول معروف پیچوندن میومدن بهداری ! هر کدومشون دستشونو میذاشتن یه جای بدنشون و با کلی آه و ناله میومدن پیش دکتر برای گرفتن استراحت و 100 البته با دست خالی برمیگشتن به محل خدمتشون !
بعد از ظهر به جز چندتا تزریق خبر خاصی نبود تا شب . طرف ساعت 9 بود که شام رو آوردن ، یه قابلمه بزرگ پر از ماکارونی که غیر از رشته های آبکش شده و رنگ و رو رفته چیزه دیگه ایی توش نبود . من که میلی به غذا نداشتم سهمم رو دادم به چندتا راننده آمبولانس و پزشکیار اون هم با ولع تمام شروع کردن به خوردن ! ساعت 11 خاموشی کامل بود . البته بهداری چون محیط نظامی محسوب نمیشه تا صبح هم میتونستیم بیدار بمونیم . بعد از کلی تلاش ناموفق برای خوابیدن حدود ساعت 12 بود که از بهداری اومدم بیرون و روی پله های جلوی درش نشستم . هوا به شدت خنک و عالی بود و به جز صدای جیرجیرک ها و شر شر آب رودخونه ای که از پشت پادگان رد میشد صدای دیگه ایی نمیومد . اینقدر ارام بخش بود که دوست داشتم همونجا چشمهامو ببند و تا صبح به صدای بادی که لا به لای درختا میپیچید گوش کنم . همونطور که نشسته بودم نگهبان بهداری اومد و یه چند دقیقه ایی با هم صحبت کردیم . بچه مشهد بود و میگفت کارم گچ کاری بوده . تازه به شدت هم از بد ذاتی تهرانی ها میگفت ! تعریف میکرد که چند روز پیش یه راننده تاکسی مسیر میدون ولیعصر تا میدون ونک رو باهاش 15 هزار تومن حساب کرده ! مسیری که با اتوبوس 4 5 تا ایستگاه میشه !
کم کم ساعت داشت به یک نزدیک میشد و چشمای منم سنگین و سنگین تر میشد . رفتم توی ساختمون بهداری و روی تخت دراز کشیدم . پتو رو کشیدم روی خودم خوابم برد .سر صبح  با صدای همهمه سربازا بیدار شدم و بعد از پوشیدن لباس و تحویل شیفتم به سمت خونه حرکت کردم .
راستی چندتا صحنه جالب هم دیدم که تا یادم نرفته براتون بگم :
ظهر یه آقای چاق و سن بالایی رو آوردن که بدنش به شدت عفونت کرده بود ! هر ثانیه موقع حرف زدن هم سرفه میکرد توی صورت من و هر بار باید بهش تذکر میدادم . کلی هم شکایت میکرد از کثیف بودن سربازها و اینکه مقصر بیماریش اونا هستن ! از همه جای بدنشم چرک میبارید . بعد تزریق آنتی بیوتیک و گرفتن دارو متوجه شدم ایشون آشپز هستن ! برای همین ترجیه دادم به غذا لب نزنم و سهمم رو تقدیم راننده آمبولانس و پزشکیارها کنم !
بعد از ظهر یه سرباز دیگه ایی رو آوردن که سر صف صبحگاه خوابش برده بود و رفیقش با کف دست کوییده بود تو سرش تا بیدار شه ! ضربه به قدری محکم به سرش خورده بود که از هوش رفته بود و با حالت داغونی اعزامش کردیم بیمارستان .
بعد از اون یه سرباز دیگه ایی رو با آمبولانس آوردن که اسلحه ژ3 با اون وزن چند کیلوییش از ارتفاع دو متری ول شده بود و خورده بود تو سرش ! ضربه به پشت سرش خورده و خدا خیلی بهش رحم کرده بود که اتفاق خاصی براش نیافتاد . دوستان اومدن بهش حال بدن و با تخت اورژانس ببرنش تو آمبولانس که ارتفاق تخت به کابین آمبولانس نمیخورد و بعد از کلی تلاش ناموفق دست آخر مثل گونی برنج انداختنش بالا و آژیر کشون رفتن ...
مورد آخر هم سربازی بود که میگفت همه مریضی هارو با هم داره و اصرار داشت همه آمپولای موجود رو با هم بهش تزریق کنم . هر چی هم میگفتم این چیزی که میگی شدنی نیست میگفت من خیلی قوی ام ! رفقام میدونن ! منم یه دگزامتازون کشیدم تو سرنگ و گفتم باشه خودت خواستی ، اینم همه آمپول ها با هم و تزریق کردم بهش . وقتی داشت میرفت گفت دکتر دگزامتازون توش نبود که ؟ آخه شنیدم خیلی مضره ! گفتم من دکتر نیستم تزریقات چی ام ! نه خیالت راحت برو !
امان از این سربازا ! 24 ساعت جالبی بود ؛ رفت تو آرشیو خاطرات ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۸ شهریور ، ۱۹:۵۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۳۹
نظرات شما ( ۱۶ )

یه استاده داروشناسی داشتیم که با وسواس شدیدی تک تک داروهارو یاد میداد ! روی قسمت تداخل دارویی خیلی تاکید داشت چون سالانه جونه چندین میلیون نفرو میگیره . ( تداخل دارویی یعنی مصرف همزمان چندتا دارو که در کنار هم حالت سمی ایجاد میکنن و عوارض خیلی خطرناکی داره ! ) ما هم سعی میکردیم کتابشو زیر و رو کنیم چون رشته ما 80 درصدش آشنایی با داروهاست . اسم استادمون رو یادم نیست ولی بنده خدا خیلی شبیه این کشتی کج کاره UnderTaker بود !
خیلی از ماها بعضی داروهای معمول رو که همه جا مصرف میشه و مصرفش هم زیاده میشناسیم . مثل استامینوفن ، سیتریزین ، کلداکس و ... و اینم یاد گرفتیم تا یه ذره احساس سردر میکنیم و یا لرز سرماخوردگی رو تو بدنمون حس میکنیم شروع کنیم به قرص خوردن اونم نه یکی ، یه بسته !
تا حالا با خودتون فکر کردین این قرصا چطوری دفع میشه ؟ کجا میره ؟ بعد از اینکه اثر کردن باقی موندشون چطوری از بدن خارج میشه ؟ یا تا حالا از خودتون پرسیدین آمپول دگزامتازون از کجا میاد و برای چی ایران جزو اولین کشورهای مصرف کننده این آمپوله ؟ اگر یکم وقت بذارین و بدون داشتن دانش تخصصی یه سرچ ساده توی گوگل بکنید شاید نظرتون نسبت به داروها عوض بشه و مصرفشو به شدت کاهش بدین .
داروها بعد از اینکه اثرشون رو توی بدن گذاشتن ( که اکثرا موقتی هستن ) وارد کلیه میشن تا از طریق ادرار دفع بشن . البته اگر بشن و توی کلیه رسوب نکنن ! آمپول ها هم به همین ترتیب و حتی میتونن زیر پوست و لابه لای بافت عضلانی باقی بمونن و باعث دردهای مزمن تو آینده بشن .
همه این مقدمات رو گفتم تا بدونین داروها همچنان هم که فکر میکنین بی ضرر نیستن و همه از مواد شیمیایی ساخته شدن . اگر یه کم دانشتون رو نسبت به این چیزها بیشتر کنین محاله دیگه لب بهشون بزنین و یه راست میرین دنبال درمان اصلی یعنی طب سنتی ! شاید باورتون نشه اگر بگم آخرین باری که قرص خوردم رو یادم نیست و همیشه مریضی ها و مشکلاتم رو با داروهای گیاهی و دمنوش های طبیعی خوب کردم . اولین بار که از طب سنتی استفاده کردم زیاد به درست و موثر بودنش اعتقادی نداشتم ولی الان برای درمان مشکلات خودم و اطرافیانم جایی به جز مطلب طبیبان طب سنتی نمیرم !
و پیشنهاد آخرم به شما اینه که هیچوقت مریضیها و ناخوش احوالیهلتون رو با داروهای شیمیایی موقتا درمان نکنید و به داروهای گیاهی رو بیارین . خداوند خودش توی قران گفته من درمان تمامی امراض رو در طبیعت قرار دادم و وظیفه کشف و جستجوش با شماست ...
راستی ! برای کاهش استرس عرق بابونه بخورید و برای درمان سرماخوردگی لیمو با عسل ! استامینوفن و ژلوفن رو هم به فراموشی بسپارین !

دیدن لینک های زیر هم خالی از لطف نیست :
+ درمان شگفت انگیز پسر نیوزیلندی توسط دکتر حسین خیراندیش
+
مقایسه درمان " زخم پای دیابتی " در طب مدرن و طب سنتی + عکس و فیلم
+
دگزامتازون ، یک قاتل خاموش !

+ عوارض جسمی و روحی قرص استامینوفن

  • مسعود
  • شنبه ۶ شهریور ، ۱۷:۳۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۱۹
نظرات شما ( ۲۳ )

همه چیز از یه درخواسته فالوو تو اینستاگرام شروع شد ! مهدی خراسانی ؛ وای چقدر این اسم آشناست ! درخواستشو قبول کردم و رفتم تو پیجش عکسهاشو ببینم . یهو جا خوردم اصلا ! وای اینکه مهدیه خودمونه ! هم کلاسی و بقل دستیه من تو 3 سال دوران راهنمایی ! به قدری خوشحال شدم از دوباره دیدنش که سریع رفتم بهش مسیج دادم و شمارشو گرفتم . حدود یک ساعتی صحبت کردیم . مشهد درس میخوند و کلی از خاطرات دوران راهنمایی رو مرور کردیم باهم . از بچه های دیگه هم سراغ گرفتم که گفت با چندتاشون در ارتباطه و یه عکس هم از دوران راهنمایی گذاشته و چندتاشونو تگ کرده ! سریع رفتم سراغ عکس و اینقدر ذوق زده شدم که نزدیک بود داد بزنم و بگم وای یادش بخیر پسر !
گشتم اول خودمو پیدا کردم ! وای خدا چقدر بچه بودم ! پیراهنه توسی گشاد و شلوار پارچه ایمو ببین ! رفتم تو صفحه دونه دونه بچه هایی که تگ شده بودن و فالووشون کردم . هر اسمی هم که یادم بود سرچ میکردم و فالوو میکردم . گوشه عکس چشمم خورد به امیر ! وای امیر ع که همیشه عاشقه رپرهای آمریکایی بود و اون موقع ها تنها کسی بود که موبایل داشت تو کلاس . بهش مسیج دادم و بعد از آشنایی دادن و سلام علیک گرم پیشنهاد ساخت یه گروه تو تلگرام رو بهش دادم تا دوباره بچه هارو کنار هم جمع کنیم .
چیزی نگذشت که یه گروه 17 18 نفری تشکیل دادیم و اینقدر با ذوق و علاقه عکس های همدیگرو میدیدیم که انگار گمشده ایی رو بعد چندین سال پیدا کردیم . بعضی ها خیلی تغییر کرده بودن و بعضی ها هم همونطوری دست نخورده باقی مونده بودن و فقط یکم ریش ها و سیبیلشون پر پشت تر شده بود .
قرار شد توی گروه دونه دونه خودمون رو معرفی کنیم و بگیم که الان کجاییم ، چی کار میکنیم و تحصیلاتمون به کجا رسیده . واقعا از اینکه اینقدر سرنوشت ها عوض شده بود همه متعجب بودیم ! آرین پسر شاد و شنگوله کلاس که همیشه آهنگ های گروه آرین رو میخوند برای خودش مردی شده بود و حسابدار یه مجموعه بود . محمدرضا ! محمدرضایی که همیشه عاشق کل کل استقلال پرسپولیس بود و درسش از همه ما بهتر بود مسیرشو به سمت سینما کج کرده بود و تو یکی از سینماهای تهران مشغول کار بود ! باید اعتراف کنم وقتی گفت سینما خیلی جا خوردم چون احساس میکردم با اون قدرت هوشی باید یه لول بالاتر از الان میبود . مهدی ع ؛ بهش میگفتیم مهدی بلور چون چشماش مثل شیشه بود و خودتو توش میدیدی ! عاشق ریاضی بود و همیشه حاضر برای حل کردن تمرین های پای تخته ! کلا استعداد عجیبی توی ریاضی و فیزیک داشت و الان هم دانشجوی دکتری تو یکی از رشته های فیزیکه که کمتر از این هم ازش انتظار نمیرفت . نفر بعدی سالار ر بود ! صورت سیاه سوخته با یه هیکل درشت که از سیستان بلوچستان چند سالی اومده بودن تهران . یه پسر خوشتیپ که همیشه ته کلاس مینشست و یه موتور وسپا هم داشته که میاورد توی مدرسه و پارکش میکرد . همکلاسیه بعدی پیمان ع بود که همیشه تو کلاس دستش تو دماغش بود ! دروازه بان نوجوانان صبا بود و ماهی 100 هزار تومن حقوق داشت و یه جورایی مایه دار ما حساب میشد و برخلاف چیزی که تصور میکنید الان تو صنف چاپ کارت عروسی فعالیت میکنه ! نفر بعدی میلاد ب بود که همه فامیلیشو میگفتن و کسی میلاد صداش نمیزد ! مرد بسکتبال مدرسه بود و اون موقع ها حدود 190 قد داشت ! هنوز هم 190 قد داره و مشغول دختربازی و مخ زدن تو نرم افزارهای اجتماعیه و فعالیت خاصی رو از خودش گزارش نکرد ! میرسیم به آخرین نفر که نیما پ و هنوز رفاقت من باهاش ادامه داره و همیشه زحمت اصلاح موهای منو میکشه و تو کارش فرد موفقیه ...
چقدر زود گذشت و چقدر زود بزرگ شدیم . چقدر خوشحالم که نرم افزارهای پیام رسان و شبکه های اجتماعی تونستن در کنار وقت تلف کردن منو به دوستای قدیمم برسونن . جا داره یه تشکر هم از پاول دورف مدیریت محترم تلگرام کنم که امکان ساخت گروه رو برای ما فراهم کردن تا دوباره بتونیم دور هم جمع بشیم .
به نهایت منتظر روز جمعه ام تا رفقای قدیمم رو بعد از چندین سال ملاقات کنم . جای جواد د هم کنار ما خالیه و با اینکه جسمش سالهاست زیر خاکه ، روحش همیشه کنار و همراه ماست ...
پی نوشتـــ :
چقدر حس این نوشته برای من قشنگ و نوستالژیک بود ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۲ شهریور ، ۱۳:۴۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۷۰
نظرات شما ( ۳۰ )