پری ترشیده بود . 45 سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد . کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد . ظاهرش خیلی بد نبود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود . قد و پاهای کوتاهی داشت . گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد .
یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذیی پاک می کرد .
این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد . صبح ها آقایی  ، پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود . فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند . آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود .
با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم ؛ « وا قربونت برم ، قابل نداشت » یا « نه نگو تو رو خدا ، اصلاً » چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت .
این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایمی روی پلک هایش می زد . ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید . سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت . همه انگار در این شادی رابطه با آنها شریکند . منشی شرکت می گفت  « بفرمایین . بنشینین . پری الان میاد ، اتاق آقای رئیسه » و آقابهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد . چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید . وقتی پری از اتاق رئیس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت « خوبی الان میام » می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون .
این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اینکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد . قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود . همه بچه های شرکت دعوت شدند ، حتی رئیس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد . پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود ، غذا خوب نباشد ، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند . حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب . همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند .
آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه یی بهش می انداخت ؛ درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند . بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آنها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد ! قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آنجا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد . روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم . حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت « قطعاً پری مدتی نمیاد ، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه » اما پری صبح از همه زودتر آمد ؛ با جعبه یی شیرینی ! ته چشم هایش پر از اشک بود . شیرینی را به همه حتی به آقای رئیس تعارف کرد .
منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت « مگه برگشته ؟ » پری گفت « نه از من کلاهبرداری کرد ، ولی مهم نیست . این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود » قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت ...
ما فهمیدیم راست می گوید . مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود ، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم ...
پی نوشتـــ :
این روزها به شدت درگیره روزمره گی شدم و انگیزه ای برای نوشتن نیست ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۳۱ مرداد ، ۲۲:۰۷ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۳۸۳
نظرات شما ( ۲۳ )

دو سه خط شعر که میخونم تو ذهنیاتت غرق میشم . همیشه وقتهای بیکاری اولین کاری که به ذهنم میرسه نگاه کردن به بیت های شعرته . بیش از حد احساس همزاد پنداری میکنم با تک تک لحظه های زندگیت و بی نهایت محو غصه های تو میشم وقتی به عکسی که سیگار به گوشه لب داری خیره میشم ...
شاملوى من ،
شانه هایت را از برف تکاندم ،
اما تو هنوز ریشه هایت جان ندارد !
به کدامین خاک خفته اى ،
جانِ برادر ...
#مسعودکوثرى

  • مسعود
  • پنجشنبه ۲۸ مرداد ، ۰۰:۱۵ ق.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۲۹۸
نظرات شما ( ۱۲ )

یادمه وقتی کوچیکتر بودم ، خیلی کوچیکتر از الان تو یه مجتمع زندگی میکردیم که 15 طبقه بود . هر طبقه 11 تا واحد داشت و ما 11 تا همسایه مثل یه خانواده بزرگ بودیم . همه بچه ها هم سن هم بودیم و همدیگرو آبجی داداش صدا میکردیم . مثل آبجی ریحانه که الان ازدواج کرده ، آبجی صدف که فکر میکنم الان برای کنکور امتحان میده و داداش امید که دانشگاهشو داره تموم میکنه و داداش علی که هنوزم بعد از گذشته بیست و پنج شش سال رفاقتمون ادامه داره ...
یادم میاد یه روز همه با هم رفته بودیم پارک نزدیک مجتمع ، بعد از حدود یه ساعت تاب بازی و خوردن بستنی کیم که اون موقع ها فکر کنم قیمتش 75 تومن بود و از حق نگذریم از همه بستنی های الان بیشتر میچسبید برگشتیم سمت خونه برای ناهار . نزدیک خونه بودیم که پسر تخس طبقه اولی که هر چی از شرور بودن و بی ادبیش بگم کم گفتم شروع کرد تیکه انداختن به دخترای همسایه ما . با اینکه حدود 5 6 سالی کوچیکتر از ما بود ولی تو شیطنت و گستاخی دست همه مارو از پشت بسته بود !
از اونجایی که هم همیشه یه حس سوپر منی تو وجودم داشتم جلوش دراومدم و گفتم امیرمحمد پدرتو در میارم تا تو باشی دیگه به آبجی های من توهین نکنی ! رفتم سمتش و یه ضربه محکم زدم توی صورتش ! دخترا هم شروع کردن به تشکر کردن از من و همین باعث شد شیرتر بشم و به کتک زدنم ادامه بدم . یادمه بعد از چندتا ضربه هولش دادم و از پشت افتاد توی شمشادها و شروع کرد به گریه کردن و منم شروع کردم واسش کوری خوندن که یه دفعه از چیز محکم و سختی از پشت اومد و خورد تو شقیقه ام ! به قدری ضربه محکم بود که تا چند ثانیه گوشم صوت میکشید . اومدم برگردم ببینم ضربه از کجا بود که دومی رو محکم تر خوردم و پرت شدم روز زمین ! توی گیج و منگیه خودم بودم که دیدم بابای امیرمحمد با یه قابلمه توی دستش داه میاد سمتم . فرصتو از دست ندادم و پا گذاشتم به فرار . با کلی داد و بیداد و فوحش دنبالم کرد و بالاخره موفق شدم فرار کنم . حدود نیم ساعتی از اونجا دور بودم و با کلی ترس و لرز و دهن پر خون برگشتم خونه . مستقیم رفتم توی توالت و دهنمو شستم ، دندون آخریم شکسته بود و هنوز هم جای شکستگیش هست !
مامانم کلی ترسیده بود و منم داستانو براش تعریف کردم که چی شده . گفت شب که بابات اومد میریم دم خونشون . گذشت تا شب شد ، بابام وقتی ماجرا رو فهمید کلی عصبانی شد و گفت همین الان میپوشم بریم دم خونشون . منم که خوشحال از اینکه حقشونو میذاریم کف دستشون باهاش رفتم تا رسیدیم دم در خونه امیرمحمد اینا . زنگ درو زدیم که باباش اومد دم در ! گفتم الان بابام میزنه تو دهنش که یهو دیدم شروع کردن سلام و احوال پرسی و کلا قضیه مارو یادشون رفت ! از شانس گنده بنده نگو با هم همکار و رفیق دراومده بودن . هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتم خونه و یادگرفتم که دیگه الکی غیرتی نشم !
البته ناگفته نماند تا سالها هر روز ایمرمحمدو کتک میزدم و هنورم که هنوزه حس میکنم تخلیه روانی نشدم و اگر جایی تو خیابون ببینم و بشناسمش کتکش خواهم زد :دی
راستی ؛ میدونم خواهین پرسید قابلمه از کجا اومده بود ! برای منم سوال بود تا اینکه روزهای بعد دیدم ظرف غذای بابای امیرمحمد که هر روز توش غذا میذاشت و میبرد سر کار و اون روز موقع دعوا داشته برمیگشته که دیده پسرشو دارن میزنن و باقی ماجرا ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۲۴ مرداد ، ۱۵:۳۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۷۹
نظرات شما ( ۲۵ )

یه دوستی داشتیم تو دانشگاه همون ترم اول عاشق و دلباخته نگاه های یکی از همکلاسیهامون شد . هر روز آخر کلاس مینشست و تمام مدت زیر زیرکی نگاش میکرد . اصلا میرفت تو دنیای خودش و کاملا مدهوش میشد . بارها میشد کنارش بودم و چند بار صداش میزدم ولی انگار نه انگار . حتی تو خیالاتش آینده زندگیشو با اون دختر ساخته بود و به قول گفتنی اسم بچه هاشونم انتخاب کرده بود . من هم به عنوان یه دوست هر کمکی از دستم برمیومد براش انجام دادم چون میدونستم نیتش خیره . پسر بدی هم نبود ، البته تا وقتی ذهنیتی که از خودش ساخته بود برای همه ما قشنگ بود . گذشت و گذشت ؛ به هر واسطه و رابطی بود دستشو گذاشتیم تو دست دختر مورد علاقه اش ...
خیلی خوشحال بود ، روزهاش خیلی قشنگ شده بود و اینو میشد از برقی که ته چشماش سو سو میزد فهمید . ولی این خوشی دوامی نداشت و یه صبح که از خواب بیدار شدم ، چشمم به 12 تا میس کالی افتاد که روی گوشیم بود . شدیدا نگران شدم و خواب از سرم پرید ، قبل اینکه باهاش تماس بگیرم زنگ خونه رو زد و گفت پایین منتظرمه ! طاقت نیاورده و از 8 صبح منتظرم بوده اینجا . لباس پوشیده و نپوشیده ، صبحونه خورده و نخورده رفتم سمتش و مشغول صحبت شدیم ...
همه چیز تموم شده بود و تمام شکست های عشقیه دنیا روی سرش خراب شده بود . همه چیز با یه حرف به هم ریخته بود و اون حجم زیاده عشق از بین رفته بود ! پرسیدم اون حرف چی بود ؟ با دستای لرزون و اشک های روی گونه گفت میدونی خونه شون پایین شهر ؟
اونجا بود که یاد این جمله خودم افتادم و تو دلم گفتم ما آدم ها گاهی اوقات چقدر میتونیم سطحی نگر باشیم ...
کاش ،
همیشه دستانت ،
بوی ناب ماندن میداد ...
#مسعودکوثری

دوستیه ما هم مدت زیادی طول نکشید و از اون دوست چندین ساله که خبر ندارم . کاش هیجوقت خود واقعیش رو نشونم نمیداد و هنوز هم جز بهترین دوستهام بود ...

نظرات شما ( ۳۱ )

یعنی از دست این بچه های رادیوبلاگی که نمیذارن ما یه پست رو با خیالت راحت ارسال کنیم ! همش استرس داریم نکنه این هفته گیر بیافتیم ؟! نکنه تیتر یکه رادیوبلاگیمون کنن سوژه خاص و عام شیم ؟! و این استرس ها ادامه داشت تا باخبر شدم توی قسمت هشتم اخبار رادیوبلاگیها بالاخره افتادم تو دام و پست " عکسی که به قیمت بازداشت تمام شد ! " مورد عنایت دوستان قرار گرفت !
پیشنهاد میکنم این قسمت از اخبار رادیوبلاگیهارو از دست ندین ...

سوژه های خبری این هفته :

میرزاده خاتون | اسپریجو | موردات یک ملامتی | من و خدا دوستیم | مستقر در ماه

آقای سر به هوا | یک گم نام | سکوت من صدای تو | ساکن خیابان نوزدهم

گویندگان این قسمت : صبا ؛ حنانه ؛ حامد ؛ الانور

 

 
پی نوشتـــ :
چند وقتیه افتخار همراهی با بچه های رادیوبلاگی رو به عنوان طراح گرافیست دارم و انشالله قراره یه همکاری جدید هم شروع کنیم ...
  • مسعود
  • يكشنبه ۱۷ مرداد ، ۲۳:۱۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۲۸۵
نظرات شما ( ۱۴ )

از وقتی که خوندن این کتاب رو تموم کردم مرغ دریایی جاناتان برام یه الگو و شخصیت اسطوره ای شده . مرغ دریاییه که بعد از گذروندنه دورانه کودکیش احساس میکنه زندگی این چیزی نیست که باقیه مرغ های دریایی تصور میکنن . دعوا کردن سر ماهی های ساحل و پرواز با سرعت کم تو ارتفاع پایین به هیچ وجه اونو ارضا نمیکنه و تصمیم میگیره برای رسیدن به هدفش حتی از خانواده و محل زندگیش طرد بشه ...
مترجم تو مقدمه این کتاب مینویسه :
" ریچارد باخ جاناتان را در سال 1970 نوشت ، داستان مرغ دریایی ای که نمی خواهد مثل بقیه مرغان دریایی زندگی کند ، می خواهد تندتر و بالاتر پرواز کند . اما همنوعانش تغییر را دوست ندارند و او را از جمع خود می رانند . اما به راستی ، جاناتان تنها مانده است یا مرغانی که او را راندند ؟ سرگذشت این مرغ دریایی بلند پرواز ، نزدیک چهل سال است که میلیون ها نفر را محسور خود کرده است .
جاناتان، مرغ دریایی ، کتابی است سرشار از امید . داستان پرواز و رهایی . داستان چگونه پریدن و چگونه دل کندن ، داستان رها کردن و شکستن تمام عادات . یک داستان نمادین که میشود از آن اوج گرفتن را آموخت. اینکه هرگز نباید مایوس شد و دست از تلاش کشید. نویسنده ی این کتاب، ریچارد باخ، خلبانی است که تا کنون سه کتاب درباره ی پرواز نوشته است و جوناتان مرغ دریایی یکی از زیباترین این سه کتاب است !
در این اثر بسیار ساده اما ارزشمند ، یک مرغ دریایی به نام جاناتان بر خلاف مرغان دریایی دیگر که پرواز و زندگی را فقط در به دست آوردن غذا در کنار ساحل ( قانع بودن به حداقل آنچه می توان داشت ) خلاصه کرده اند ، دوست دارد شوق پرواز را تجربه کند ، دوست دارد لذت پرواز را تجربه کند و سرعت را. پرواز همان قابلیتی است که در ذات بال های جاناتان است ...
پرواز در ارتفاع اندک آن هیجان آموختن درون جاناتان را فروکش نمی کند او با تمام قدرت بال هایش فرصت می دهد ، تمام رسم های پرندگان را می شکند برای اینکه به تجربه نو برسد و هر چند این امر به طرد شدنش منجر می شود اما باز خسته نمی شود حتی تنهایی نیز بر او چیره نمی شود او به سرعت پرواز میکند و با موج ها زوز آزمایی و در قبال آن به لذت ماهی های عمق دریا می رسد هر چند سخت ...
آنقدر به تلاش می پرردازد که یک روز بلاخره پرده از رازی میگشاید . چشم هایش آن زیبایی را که دیگر مرغان نمی بینند می بیند ... این بار یک پله بالاتر صعود میکند . حالا خوشحال است که آنقدر به درجه بالای نگاه رسیده که می تواند استادی داشته باشد برای شناختن زیباترین ها و وارث دانش و نگاهی عظیم بودن . حالا او یک مرغ دریایی کامل است ...
حالا وقت آن رسیده حتی اگر شده بتواند یک مرغ دریایی را به خویشتنش باز شناساند کار بزرگی است و جاناتان نیز چون استاد خویش روزی آنقدر درخشان و نورانی میشود که دیگر دیده نمی شود اما همچنان جاناتان ها ادامه دارد ... "
داستان 50 صفحه هم نمیشه ولی بسیار پرمحتواس . پیشنهاد میکنم این شاهکار ریچارد باخ رو از دست ندین ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت شهر کتاب آنلاین سفارش بدین .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۱۴ مرداد ، ۱۷:۵۳ ب.ظ
  • معرفی کتاب
  • بازدید : ۳۱۸
نظرات شما ( ۲۹ )

کوله دوربینم دیگه جایی برای لنزها و فلش و ... نداشت و خیلی وقت بود که تو فکر یه کوله بزرگتر بودم و طبق برنامه ریزی هام امروز روزی بود که باید میرفتم سمت جمهوری و یه کوله دوربین میخریدم . برای اینکه خیلی معطل هم نشم مدلشو از قبل توی اینترنت انتخاب کرده بودم و کمتر از نیم ساعت طول کشید تا کارم انجام شد و پیاده اومدم به سمت ایستگاه مترو . توی مسیرم از خیابون نوفل لوشاتو رد شدم و از یه سوپر مارکت یه آب آناناس خنک گرفتم تا یکم جیگرم حال بیاد ؛ حال که چه عرض کنم ! جیگرم یه مدل دیگه حال اومد !
نی رو از کنار قوطی آب میوه برداشتم و سوراش کردم . با اولین حرکت کلی آب آناناس با پالپ هاش ( که میدونم مال خود آناناس نیست و در واقعا داریم کدو بادمجون ریز شده میخوریم ! ) وارد دهنم شد و رفتم تو سایه کوچه کناری تا دور از چشم آفتاب زیر سایه راحت باشم . تو همین حس و حال بودم که یه لحظه چشمم خورد به دیوار خونه رو به رویی ! یه دیوار قدیمی با آجرهای سه سانتی و پنجره چوبی که جون میداد برای عکس گرفتن . گوشیمو در اوردم و مشغول عکاسی شدم . بعد از چند دقیقه یه آقایی اومد و گفت اینجا دیواره سفارته ! عکس برداری ممنوعه ؛ سریع اینجا رو ترک کن منم گفتم اِ اینجا سفارته مگه ؟! واقعا نمیدونستم و بعد از عذرخواهی رفتم سر کوچه وایسادم .
یه چند دقیقه ای گذشت که دیدم اونجا شلوغ شد ، چندتا مامور نیرو انتظامی ریختن تو کوچه و یه آقای بور اروپایی با قد بلند و هیکل درشت بیسیم به دست اومد تو کوچه و یه مشت کلمه خارجی رو تند تند بلغور میکرد . منم همچنان داشتم آب میوه ام رو میخوردم و پیش خودم میگفتم یعنی چی شده ؟ چرا این همه مامور اومده . به یک دقیقه نرسید که همون آقایی که بهم تذکر داده بود به جمعشون اضافه شد و با دست منو نشون داد . همشون با هم حمله کردن سمتمو و محکم منو گرفتن و بردن توی سفارت . داد و بیداد که از چی عکس میگیرفتی ! گفتم بخدا از دیوار ، من عکاسی میکنم و اینجور جاهارو دوست دارم . ولی مگه تو کلشون میرفت ! گفتم تمام وسایلو بگردین اگر چیز مشکوکی دیدن من خودم میام کلانتری باهاتون و اونا هم نامردی نکردن و یک ساعتی داشتن همه جا و کل وسایلمو میگشتن ! مدام سوال های چرت میپرسیدن و من هم چرت ترین جواب هارو میدادم و دست آخر هم که چیز مشکوکی پیدا نکردن خسته شدن و با چندتا تذکر شفاهی ولم کردن . اینجاست که میگن همه رو برق میگیره مارو چی ؟
راستی ، حواستون به تابلوی " عکس برداری ممنوع " باشه تا براتون داستان نشه ...
پی نوشتـــ :
آدرس کانال تلگرام عوض شده . برای عضویت اینجــا کلیک کنید .

  • مسعود
  • سه شنبه ۱۲ مرداد ، ۱۶:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۸۳
نظرات شما ( ۳۶ )

توی نور ضعیفی که از کنار در میاد تو تند و تند کلمه های کتاب رو پشت سر میذارم و میرم جلو . این سری از مجموعه داستان های همشهری با بقیه سری هاش برام فرق داشت و به شدت با ادبیات ژاپن ارتباط برقرار کردم . نگاهم میره سمت ساعتم که فقط قسمت های شبتاب روی عقربه اش معلومه و حدس میزنم ساعت از یک هم گذشته . چقدر خسته شدم امروز و چقدر طولانی به نظر میومد . گوش هامو تیز میکنم سمت استیشن تا ببینم همه چیز آروم و آماده اس برای خواب یا نه . صدای ضعیفی میگه جراح زنان آنکال کیه زنگ بزنید یه سزارین اورژانس اومده . بیشتر خیالم راحت میشه و میدونم که با من کاری ندارن و سرمو میرسونم به بالشت ...
خیلی خسته ام ، تمام گردن و کمرم از شدت کار این چند روز گرفته و احساس بدی نسبت به خودم دارم . مچ دستم هم که مثل یه بچه ناخواسته وبال گردنم شده و باید 9 ماه تمام اونو به دوش بکشم . توی تاریکی نگاهم میره به اون سمت اتاق استراحت و به پریز برقی که آویزون شده و سیم هاش از هم جدا شده خیره میشم . بی اونکه یادم بیاد به چی فکر میکردم پهلو به پهلو میشم و باز دوباره طاق باز میخوابم . دوباره چشم هام خیره میشه اما اینبار به سقف بالای سرم و یه باد ضعیفی از پنکه سقفی به صورتم میخوره که چندان برای سینوس های حساسم خوشایند نیست . خروپف رئیس اتاق عمل سمت راستم و نور گوشیه سمت چپیم حس خفگی رو بهم منتقل میکنه . این فضا بوی تند اسفناج و کلم های بروکلی میده . یک باره دیگه به ساعتم نگاه میکنم و به خودم تلقین میکنم که فقط چند ساعته دیگه تا رهایی از وضعیت مونده . با اینکه از شیفت شب متنفرم اما بوی سیگار نظافت چی هایی که تو انبار پشتی مخفیانه سیگار میکشن و فرصت های طولانی برای خوندن داستان های همشهری و صدای ضعیف پنکه سقفی که چندین ساله نیاز به روغن کاری و هیچکس این وظیفه رو به عهده نمیگیره میتونه برام تجربه های متفاوتی باشه و یک شب از ماه رو برام متفاوت تر کنه .
اینجا ساعت 02:23:44 بامداد به وقت اتاق عمل ، روز چهارشنبه 6 مرداد ماهه ؛ با چشمهای پر از خواب مینویسم برای کمی بعدترها ؛ برای ماه ها و یا سال های دورتر تا شاید دلم برای این روزها تنگ شد ...
لب تاب خاموش میشه و من باز خیره به پنکه سقفی در حال چیدن برنامه های سفره چند روزه به اصفهان ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۶ مرداد ، ۰۲:۲۳ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۰۷
نظرات شما ( ۱۸ )