بزرگ شدم ، کمى بیشتر از سال قبل قد کشیدم و انگشتانم کمى بلندتر شد . دانه بلوط تابستانى بیست و چند سال دارد ! احساس میکنم نیمى از راه را رفته ام و هنوز چند شعر و قهوه براى ادامه زندگى ام مانده است ...
از درخت جدا شده ام و حالا ریشه اى در خاک دارم ، گرما نوازشم میکند و عصرهاى تابستان به چین هاى پیشانى ام اضافه میکند ! خوشحالم که زادروزم را جشن میگیرم . خوشحال از اینکه کامل تر میشوم و هر روز به بیشتر به زیر خاک میروم ...
عطر من را حس میکنى ؟ یادگارى ات را روى شاخه هایم بنویس و مرا در شعرهایم جستجو کن ،
شاید ،
روزى ،
لا به لاى قافیه اى ،
در ایهام و آرایه اى ،
مرا پیدا کردى ...
تولدت مبارک بیست و چند ساله ترین دانه بلوط ...
#مسعودکوثرى

  • مسعود
  • پنجشنبه ۳۱ تیر ، ۱۷:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۷۱
نظرات شما ( ۴۷ )

ما گمان میکنیم دوست داشتن همین حال و احوال های گاه و بی گاه است . شاخه های یاس و نرگس سفید سر اولین قرارها و عطر و کادوهای گران قیمت برای روزهای تولد است !
شاید هم عشق را یک دوستت دارم از اعماق دهان نه وجود تعبیر کنیم که هر از چندگاه به زبانمان می آید و نثار عشقمان میشود ...
تمام ذهنیاتم در هم پیچید زمانی که عشق را در چشم پیر زنی دیدم که پشت در اتاق عمل تمام روز را گریست تا همسر پیر و از کار افتاده اش به سلامت به زندگی بازگردد . شاید باورش سخت باشد که برای دقایقی همراه او گریستم و به عشقش که نه رنگ و بوی عطرهای گران داشت و نه با کادوهای گران اثبات میشد غبطه خوردم ...
زنده بمان پیرمرد ، چشم های ضعیفی انتظارت را میکشد ...
پی نوشتـــ :
دیدنه این صحنه برای یک روز منو به فکر فرو برد . تا همین نیمه شب دستم به نوشتن نمیرفت و دوست داشتم دوربینم همراهم بود و با یه فیلم 60 ثانیه ای این صحنه رو به تصویر میکشیدم ...
پیرمرد تو یه حادثه جسمی تو سرش فرو رفته بود ، اگر ثانیه ای دلتون شکست برای سلامتیش دعا کنید ...

  • مسعود
  • دوشنبه ۲۸ تیر ، ۰۰:۲۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۸۳
نظرات شما ( ۲۰ )

شما به هر کاری هم که علاقه مند باشی و با لذت تمام مشغول انجام دادنش باشی بعد از یه مدت کوتاه به طور کامل ازش خسته و دوچاره روزمرگی میشی . مخصوصا اگر اون کار اجباری باشه و شما چاره ای جز انجامش نداشته باشی . از هر پسری که سوال کنی خسته کننده ترین دوران زندگیشو خدمت سربازی معرفی میکنه و منم از این قانون استثنا نیستم و با وجود تلاشی که میکنم تا از این دوران اجباریه خدمت بهترین استفاده رو بکنم باز هم گاهی وقتا درجا میزنم و خسته میشم ...
محیط تکراری ، آدم های تکراری و حتی فعالیت های تکراری . سر و کله زدن با مریض و گاهی وقتا شنیدن حرف زور میتونه خیلی کسالت بار باشه و تو این جور مواقع فقط دوست دارم سرمو به پشتی صندلی تکیه بدم و چشمهامو ببندم و وقتی از فکر و خیال بیرون میام که دنبال جمع کردن امضاهام هستم و با یه شیرینی پایان خدمتم رو جشن میگیرم . البته بعد از خدمت دلم برای یه سری دوست و آشنایی که تو این مدت پیدا کردم به شدت تنگ میشه . مخصوصا برای دوست جدیدی که چند روزه به جمع سربازای اتاق عمل اضافه شده و از همون اول آشنایی وقتی کتاب به دست دیدمش حس خیلی خوبی بهم دست داد . اولین مکالمه ای که بین ما برقرار شد سوال راجع به کتابی بود که میخوند . خیلی کامل و دقیق از نویسنده و برداشت هاش برام توضیح میداد و من با لذت تمام گوش میکردم . بحث ما چند ساعتی ادامه پیدا کرد تا رسید به سینما و فیلم و ... از اونجایی که خیلی کارهای سینما رو دنبال میکرد از توی صحبت هاش لیستی از فیلم هایی که قبل مرگ باید ببینم رو درآوردم و توی نوت گوشیم ذخیره کردم تا سر فرصت بگردم و پیداشون کنم .
این مکالمات ما هر روز ادامه پیدا میکنه و بعضی روزها از یک ساعت هم بیشتر تبادل اطلاعات میکنیم . در ضمن این دوست جدیدمون به شدت صدای قشنگ و گیرایی هم داره که شاید بهش پیشنهاد بدم یه سری به رادیو بزنه . گویندگی داستان با این صدا خیلی میتونه طرفدار پیدا کنه .
ممنون بابت حضور به موقع ات دوست جدید هم خدمتی ...
پی نوشتـــ :
" تولد یک سالگی و یک چالش متفاوت ! " به درخواست دوستای کنکوری یک هفته تمدید شد !

  • مسعود
  • پنجشنبه ۲۴ تیر ، ۱۵:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۷۲
نظرات شما ( ۲۱ )

روزنوشت های آقای سر به هوا و گاهی سر به هواترین موجود روی زمین که حتی گاهی پسورد ورود به پنل وبش رو هم فراموش میکنه و با سوزاندنه کلی فسفر هم به نتیجه ای نمیرسه و به ناچار دست به تقلب از روی پسوردهای سیو شده تو فایرفاکس میزنه امروز وارد دومین سال فعالیت خودش شد . وای خدا که چقدر زود گذشت ؛ هیچ فکرشو نمیکردم بتونم 9 سال وبلاگ نویسی رو ادامه بدم و بعد از بارها و بارها پاک شدن مطالبم و از دست رفتن نوشته های قدیمیم هنوز هم سر پا بمونم و با هزار شوق و ذوق بشینم پای نوشتن . نوشتنی که گاه ساعت ها به درازا میکشه و من فارغ از هر فکر و خیالی کلمه هارو کنار هم ردیف میکنم تا از حجم افکارم بکاهم و از سرازیر شدنشون به داخل جمجمه ام جلوگیری کنم !
تو این یکسال بهترین دوست هایی که تنها اسمشون مجازیه و برای من از هزار دوست واقعی با ارزشترین رو پیدا کردم . دوستهایی که شاید نهایت ارتباطمون تو کامنتدونی زیر پست ها باشه ولی درکشون از متن های من غیرقابله توصیفه . خیلی خوشحالم از اینکه یه جمع حدودا 150 نفری رو در کنار خودم دارم که همیشه میتونم روی هم فکری و کمکشون حساب کنم . دوستهایی که به من موجودیت میبخشن و تنهادلخوشیه من برای نوشتن به حساب میان .

17 تیرماه روزی بود که به طور جدی بعد از نابود شدن بلاگفای رو به زوال وارد بیان بلاگ شدم و اولین پستم رو ساعت 15:20 دقیقه بعد از ظهر با عنوان " سلام وبسایت جدید ... " منتشر کردم ...

چقدر ذوق پشته همین " سلام وبسایت جدید ... " بود و احساس میکردم تمام وسایلم رو تو یه کوله ریختم و روی یه تپه بلند رو به روی شهری وایستادم که قراره زندگیه جدیدی رو توش شروع کنم . روزها گذشت و گذشت ؛ از خاطرات " کارمند بانک " گفتیم و از خوشحالی برداشته شدن "12 سال تحریم " خوشحال شدیم . از دردسرهای " من ، مامان ، تلگرام " شکایت کردیم ، با خاطره " عزت الله انتظامی در خواب " خندیدیم و گاهی با " لذت جنسی ؛ به چه قیمتی " اشک ناراحتی ریختیم . با هم به " خدمت مقدس سربازی " رفتیم و حتی " ماشین بابا را نصف کردیم ! " و این داستان همچنان ادامه دارد ...

به همین مناسب میخوام تمام دوست های بلاگیم رو به یه چالش دعوت کنم ! چالشی با عنوان " به بهانه تولد آقای سر به هوا ... " یا " مینویسم برای مرد بارانی ... " . شما باید تو این چالش یک پست از بلاگتون رو به توصیفی از نوشته های من ، شخصیت من و جالبترین قسمت بلاگ من اختصاص بدین . به این صورت که نظرتون راجع به من ، شکل و ظاهر بلاگم ، نوشته هام و سایر قسمت های بلاگم رو اعلام میکنید و در آخر هم با یه جمله چند کلمه ای درباره وبم نوشته تون رو به پایان میرسونین .
شرکت توی این چالش اختیاریه و من همه شما رو به این اتفاق دعوت میکنم . شما تا پنجشنبه 24 تیر ساعت 12:00 ظهر فرصت دارین و بعد از اون من شروع به خوندن همه نوشته ها میکنم و به بهترین نوشته علاوه بر ارسال پستش توی بلاگم یه قالب به سلیقه خودش هدیه میدم ...

پی نوشتـــ :
بعد از اتمام این چالش توی پست بعدی اسم تمام شرکت کننده ها به همراه برنده اعلام میشه ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۱۷ تیر ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • خبرهای مهم
  • بازدید : ۱۰۷۱
نظرات شما ( ۳۴ )

سی شوناگون تو یادداشت هاش مینویسه :

تابستان شب هایش زیبا است . به خصوص شب های مهتابی و همچنین در شب های تاریک نیز پرواز درهم شب تاب ها زیبا است . حتی اندکی درخشش تنها دو یا سه شب تاب دل انگیز است . بارش باران نیز دل انگیز است ...

دیشب که داشتم این قسمت از داستان رو میخوندم به آسمون تیره ای که از گوشه پرده اتاقم معمول بود خیره شد . دوست داشتم مدام نگاهم به ماه نورانی باشه که مثل سفیدی چشم اسب های ترکمن تو آسمون میدرخشه و به تیرگی شب های گرم تابستونی نور امید میبخشه ...
بارها و بارها این متن رو خوندم و مدام توی ذهنم بعد از نقطه پایان پاراگراف جمله هایی اضافه میکردم که با کلمه دل انگیز است تموم میشد ؛ گذراندن تمام شب در بالای پشت بام به بهانه تماشای ستاره ها دل انگیز است . نگاه کردن به چراغ های شهر که از دور سو سو میزنند و آرام ارام رو به خاموشی و زوال میروند دل انگیز است . حتی نسیم گرمی که آخرین بازمانده از حرارت و روشنایی روز است و لا به لای موهایم میپیچد دل انگیز است . کودکی و ساعت ها دویدن های متوالی در کنار بهترین همسایه های خانه قبلی تا نیمه شب در پارک کوچک محل هم دل انگیز است ...
تمام این مغز نوشته ها توی سرم حک میشد و بیشتر از قبل دلتنگ روزهای کودکی میشدم . 9 ماه مدرسه و درس رو تحمل میکردیم برای رسوندنه زمان به سه ماه تابستان گرم و دلپذیر . روزهایی که پر بودن از بازی های احمقانه که بیشتر از هزار ساعت خوشی های الان لذت داشتن و به قول هانریش بل اون روزها بوی ناب و شیرین توت فرنگی و آناناس میداد ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۳ تیر ، ۱۶:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۲۹
نظرات شما ( ۱۰ )

من می‌تونم ضایعات رو حس کنم . همه آدم‌های مربوط به این نسل بنزین پر می‌‌کنند ، میز تمیز می‌کنند ، قربانی‌هایی با یقه‌های سفید هستند ، برای مردها آگهی‌های مربوط به ماشین و برای زن ها لباس جذابیت خاص خودشون رو دارند .
ما کارهایی رو می‌کنیم که ازشون متنفریم چون می‌خوایم با پولش چیزهایی رو بخریم که بهشون هیچ احتیاجی نداریم . ما بچه‌های نسل وسط تاریخ هستیم ، هیچ هدف و مقصدی نداریم ، هیچ جنگ بزرگی نداریم ، رکود شدید نداریم .
جنگ بزرگ ما یه جنگ روحی هستش ، رکود شدید در زندگی خود ما هستیم . همه ما بزرگ شده تلویزیونیم و می‌خوایم باور کنیم که یه روز میلیونر ستاره سینما یا موسیقی راک می‌شیم ولی نمی‌شیم .
آروم آروم داریم متوجه واقعیت می‌شیم و خیلی خیلی هم کفری هستیم ...
باشگاه مشت‌زنی | سال 1999 میلادی

پی نوشتـــ :
جنگ بزرگ ما یه جنگ روحی هستش ، رکود شدید در زندگی خود ما هستیم ...

نظرات شما ( ۱۱ )

همیشه وقتی سوار تاکسی میشم یه دستم به وسایلمه یه دستم به دستگیره بالای تو با مغز نرم تو شیشه . مخصوصا وقتی ماشینش پیکان باشه و راننده هم از این کهنه کارا باشه و به جرعت بگم نتونین یک سانت قسمت سالم تو بدنه ماشینش پیدا کنین ! اصلا یه حالی داره ها ، انگار اومدین شهر بازی و سوار ترن شدین و هر لحظه باید خودتون رو آماده کوبیده شدن به جدول ، ماشین جلویی ، ماشین کناری و ماشین اون یکی کناری کنید !

تازه وقتی با هزار ترس و لرز به مقصد رسیدین و بعد از به جا آوردن سجده شکر که سالم و سلامتین پشت ماشین رو نگاه میکنین چشمتون به یه برچسب زرد میخوره که به صورت هشتگ نوشته شده : #من_بین_خطوط_میرانم ! اونوقته که با خودتون میگین منظورش دقیقا کدوم خطوطه و برداشتش از این برچسب چی بوده که چسبونده تنگه ماشین ...

تا اونجایی که من خبر دارم تاکسیرانی این برچسب هارو به تاکسی ها داده تا همشون رو یه قسمت معینی از ماشین بچسبونن و عضویتشون تو این کمپین رو اعلام کنن که طبق شواهد بنده اکثرا بعد از چسبوندن این برچسب با کمی تغییرات و ابتکار درونی یه نـ به ابتدای کلمه آخر #من_بین_خطوط_میرانم اضافه میکنن و با تبدیل جمله به #من_بین_خطوط_نمیرانم سبک رانندگیشون رو به واقعیت نزدیکتر میکنن !
کلا خواستم بگم شما مثل این اندک افراد نباشید و سعی کنید همیشه تو رانندگیتون ، زندگیتون و حتی برخورداتون جمله #من_بین_خطوط_انسانیت_میرانم رو اصل قرار بدین تا این اسم جهان سومی از روی ما برداشته بشه و به جایگاهی که لایقشیم برسیم ...
مورد بعدی هم کرایه هاست که سعی کنید پول خورد بدین تا مسیر 2 هزار تومنی رو به بهانه نداشتن پول خورد باهاتون 5 تومن و یا بی انصاف تر 10 تومن حساب نکنن ! دیدم که میگماااا !
پی نوشتـــ :
یه بلاگ جدیدی اضافه کردم به اسم " توییت نوشت های آقای سر به هوا ... " بد نیست یه سری بهش بزنید . توییت های کوتاه رو هر روز اونجا ثبت میکنم ...

  • مسعود
  • سه شنبه ۸ تیر ، ۱۶:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۸۳
نظرات شما ( ۱۵ )

امروز صبح ماشین بابارو برده بودم نمایندگی تا نوار آبگیر در سمت شاگرد رو که دزد محترم برای ورود به ماشین با پیچ گوشتی داغون کرده بود درست کنم . از همون ابتدای ورود اینقدر بهت احترام میذارن حس میکنی هواپیما سواری و ناخواسته باورت میشه خبریه و کسی شدی ! اصلا لازم هم نیست 500 یا یک میلیارد ماشین سوار بشی و با یه ماشین 100 تومنی هم میشه احترام الکی خرید ! کارم توی تعمیرگاه حدود یک ساعتی زمان برد و هر چند دقیقه ازم عذرخواهی میکردن بابت تاخیر پیش اومده و مراحل کار رو ثانیه به ثانیه گزارش میکردن . حتی منو بردن تو یه سالن انتظاری که کولر داشت و خیلی خنک بود و مطمئنا اگر ماه رمضون نبود چایی و نسکافه هم برای پذیرایی پیدا میشد .
نشستم روی صندلی و از پنجره شیشه ای داشتم توی نمایندگی سایپای کناری رو نگاه میکردم . میز ها همه ساده و مشتری ها اکثرا مشغول باد زدن خودشون بودن . مسئول های پشت باجه هم مشغول بازی با موبایل یا جواب دادن به درخواست های ارباب رجوع بودن . از جام بلند شدم و رفتم تو نمایندگی سایپا ، یه خانومی ازم پرسید این ماشین های چنده ؟ گفتم فکر کنم 29 30 تومن ، گفت چقدر گرون ما که زورمون نمیرسه بخریمش . بعد یه نگاهی به تعمیرگاه کناری انداخت و گفت قدرت و زندگی برای این پولداراس که زیر کولر منتظرن ماشینشون سرویس بشه و بدون نگاه کردن به مبلغ فاکتور هزینه شو پرداخت کنن و برن .
یه لحظه دستام عرق کرد ، از روی خودم خجالت کشیدم و برگشتم سر جام نشستم . دیگه زیر کولر بودن و ارباب رجوع های سانتی مانتال با بوی عطرهای شیرین و گوشی های چند میلیونی برام معنی و مفهوم مسخره ای داشت . ماشینو تحویل گرفتمو و حرکت کردم به سمت خونه . توی مسیر تو فکر بودم ، دیگه یه دستم به گوشیمو و دسته دیگه ام به فرمون نبود . دیگه سرم بیش از حد بالا نبود و خودمو توی صندلی فرو نمیکردم . احساس میکردم حق تقدم اون راننده پیکانی که تو گرما تمام شیشه هاشو داده پایین تا یکم خنک بشه از منه زیر کولر ماشین بیشتره و باید زودتر بره خونشون چون یه خانواده تمام امیدشون به همین ماشین و پول کرایه هاشه .
حالا پیش خودم میگم ماشین ارزون قیمت خودم رو بیشتر دوست دارم ، بیشتر باهاش احساس راحتی میکنم چون خود واقعیم رو اینور اونور میبره . چه تلنگر قشنگی بود امروز ...
پی نوشتـــ :
بخدا من ازدواج نکردما ! تو پست قبلی همه تبریک گفتن و یه سری ها قالب وبلاگمو به عنوان شیرینی هم میخواستن :| اگر عنوان پست رو کامل بخونین متوجه میشین که همش فکر و خیالاتی بود که در آینده ها ممکنه اتفاق بیافته ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۶ تیر ، ۱۴:۲۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۰۰
نظرات شما ( ۲۵ )