فکر و خیالات شبانه و خواستگاری ...

  • يكشنبه ۳۰ خرداد ، ۱۴:۲۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۴۱ بازدید

سرمو گذاشتم روی بالشت و به صفحه موبایلم خیره شدم . با بی حوصلی صفحه اینستاگرام رو بالا پایین میکردم که چشمم به یه عکس دو نفره افتاد ! این که شایانه ! عروسی کرد ! چه زود ! ای بابا خوشبخت شن انشالله . تو همین فکر بودم که در اتاقم باز شد . مامانم بود که تو تاریکی آروم گفت سحر بیدار میشی ؟ گفتم واسه غذا خوردن نه چون شام زیاد خوردم فقط بیدارم کن یه لیوان آب با قرصمو بهم بده . به نشونه تاکید سرشو تکون داد و درو آروم بست . دوبار نگاهم رفت به سمت گوشیم و بقیه عکس های شایان رو نگاه کردم . بعد از ده دقیقه گوشی رو گذاشتم کنار ، چشمامو مالوندمو آماده شدم برای خوابیدن . به سقف یه نگاه کردمو گفتم همچینم واسه شایان زود نبود ، حواسم نیست که هنوز 20 ، 21 سالمون نیست و بزرگ شدیم . رفتم تو یه فکر عمیق ! فکر کن یه روزی خودت بخوای بری خواستگاری ! وای فکر کن اون روز چطوریه ! باید مثل یه سری ها کت و شلوار مشکی بپوشی و از یه گل فروشی یه دسته گل خوشبو بخری یا نه بری مدل خودت یه شلوار کتون با یه کت تک بپوشی ؟ کدومش رسمی تره اصن ؟
چرخیدم به پهلوی راستم و با دقت بیشتری رفتم توی فکر . راستی ؛ موقع خواستگاری رفتن فقط پدر و مادر رو میبرن یا خواهر و داماد و ... هم باید باشن . یعنی تو اولین برخورد خانوادم با دختری که مثلا قراره یه روز بریم خواستگاریش چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ همه چیز به خوبی شروع میشه و همه مشغول چای و شیرینی خوردن میشیم یا نه بابای عروس سیب و موز پرت میکنه سمتمون و مجلس با جمله نوبرشو آوردین مگه ؛ چیزی که زیاده پسر تموم میشه ؟ اصلا من یه روز ازدواج میکنم یا نه ؟ علاقه ای به داشتن بچه های تپل با لایه های زیاد چربی دارم که گاز گرفتنی ترین موجودات دنیان ؟
یک بار دیگه به پهلوی چپ برمیگردم و ادامه فکرم رو با تصور وقتی که بهم چایی تعارف میکنن دنبال میکنم . تو اون لحظه باید تو چشم های عروس نگاه کنم و با یه چشمک قندو از تو قندون بردارم یا نه سرم پایین باشه و بعد از برداشتن چایی بگم ممنونم لطف کردین . یا حتی منتظر باشم سینی چایی مثل تو فیلم ها برگرده روم و تمام بدنم بسوزه ! تو اون لحظه باید چی کار کنم ؟ به روی خودم نیارم که سوختم و با لبخند سعی در آروم کردن جمع کنم یا نه کولی بازی در بیارم و کتمو بزنم زیر بغلم و تو افق محو بشم ؟
یه نیم ساعتی تو این فکرا بودم که خوابم برد . اینقدر سنگین خوابیدم که صبح با یه ساعت تاخیر از لابه لای نگاه منتظر پرسنل اتاق عمل رفتم تو رختکن تا لباس عوض کنم . راستی ؛ ازدواج سخت ترین تصمیم زندگیه ! کاش این همه مراحل دشوار نداشتیم چون واقعا من روم نمیشه با لباس رسمی 1 ساعت یه جا بدون لبخند بشینم و مادر و پدرم حرفشون رو با این جمله شروع کنن " آقای فلانی برای یه امر خیر مزاحمتون شدیم و همونطور که میدونین تو کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست و ... "
پی نوشتـــ :
مفصل مچ راستم خونریزی کرده . همینو کم داشتم !

همسا ؛ متفاوت ترین شبکه اجتماعی !

  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ، ۱۳:۱۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۹۸ بازدید

چند روز پیش به طور اتفاقی با نرم افزار همسا آشنا شدم . بعد از نصب و ور رفتن باهاش همونطور که سازنده هاش گفته بودن سریع مجذوبش شدم . همس برخلاف بقیه شبکه های اجتماعی مثل فیسبوک ، اینستاگرام و ... خالی از محتوای هجو و نوشته های بی مضمونه . شما توی همسا میتونین ایده های جدید و متفاوت خودتون رو راجع به تمام مسایل دور و اطراف به ثبت برسونید و بقیه هم با نظراتشون شما رو همراهی میکنن . حتی میتونین فکرهایی که توی سرتونه رو وارد این شبکه کنین و با بقیه راجع بهش همفکری کنین . مثلا میخواین یه وسیله ایی بخرین و بین دوتا برند و مدل دو به شکین ، تو این مواقع همسا کمکتون میکنه تا بهترین نتیجه رو بگیرین ...
پیشنهاد میکنم همین الان عضو این شبکه بشین و از قسمت های مختلفش نهایت لذت رو ببرین . در ضمن این پست تبلیغاتی نبود و جنبه معرفی داشت .

توضیحات سازندگان این برنامه :
هم‌سا یک برنامه موبایلی است که با آن می‌توانیم :
1 . فکر‌ها، مساله‌ها و ایده‌هایمان را ثبت کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم ...
2 . با مسائل و مشکلات یکدیگر همدردی کنیم و هم‌ مساله‌های خود را پیدا کنیم ...
3 . با کمک هم ، به ایده‌ها و راه‌حل‌های جدید مشترک برسیم ...
پی نوشتـــ :
دانلود + توضیحات برنامه در ادامه مطلب ...

زندگی من طعم و رایحه دارد !

  • يكشنبه ۲۳ خرداد ، ۱۹:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۴۴ بازدید

هانریش بل تو کتاب عقاید یک دلقک به زیباترین و دلنشین ترین حالت ممکن رایحه های مختلف رو به پدیده ها و اشخاص اطرافش ارتباط داده بود . این کتاب داستان یه دلقکی رو بیان میکنه که از دوران اوجش دور شده و روزگار سختی رو تو فقر و تنگدستی میگذرونه . تو قسمت های مختلف این کتاب میبینیم که هانریش بل احساسات خوبش رو نسبت به تمام وقایع اطرافش با رایحه ها و بوهای خوب بیان کرده . مثلا توی قسمتی از کتاب میگه :

احساس بدی داشتم !فراموش کردم که ذکر کنم من به غیر از غم ، حالت مالیخولیایی و سردرد ، دارای یک خصوصیت خدادا دیگر هم هستم : اینکه قادرم از پشت تلفن تمام بوهارا تشخیص بدم و کوسترت بوی شیرین پاستیل بنفشه را میداد ...

و توی قسمت دیگه ای از کتاب میگه :

از  آن مرد مدرسه کشیش‌ها بوی کلم می‌‌آید !

که بعد هم توضیح میده کلم میل جنسی‌ رو کاهش میده ، چیزی که تو آموخته‌ های کشیشان لازمه . و پر از این دسته تشبیهات جالب و جذاب و که خیلی برای من ملموس و آشناست . این حس کردن بوهای مختلف و به زبان آوردنش توسط هانس ( شخصیت اصلی داستان ) نشان دهنده باطن درونیه فردیه که بو ازش ساطع شده و به ذهن شخصیت داستان منتقل شده .
این ها تمام احساساتی بود که باید به شما منتقل میشد . نمیدونم تا چه حد مثل من براتون جالب و قابل درکه . از نظر من مامان همیشه بوی وانیل شیرین میده و بابا بوی تند کاج تازه تو فصل پاییز . و یا بالاتر ، پیرمرد جو گندمی که توی آزانس قدیمیه سر کوچه کار میکنه بوی بارئت و اپراتور مرکز مخابرات که با حوصله مشکل اینترنت رو حل میکنه بوی پای سیب میده . برگه های تست بیمار همیشه بوی الکل و روزهایی که میشه کمی بیشتر خوابید بوی بهار نارنج رو داره ...

بریده هایی از کتاب :

1 .  آیا جدن ماری می خواست که تسوپفنر را در مراسم رسمی و جشن ها همراهی کند و با دستانش لک لباس رسمی تسوپفنر را بشوید ؟ مطمئنن این مسئله ای است که به نظر و عقیده هر آدمی مربوط می شود ، ماری اما این کار شایسته تو نیست . بهتر است که به یک دلقک بی اعتقاد اعتماد کنی که تو را صبح های زود از خواب بیدار می کرد تا به موقع به مراسم دعا در کلیسا برسی .

2 . ماری با بی صبری و حالتی شدیدن عصبی پشت میله های جایگاه اعتراف کلیسا برای کشیش درباره عشق ، ازدواج ، مسئولیت و دوست داشتن صحبت می کند . سر انجام کشیش که شکی در اعتقاد و ایمان وی ندارد می پرسد : " دخترم شما چه کمبودی دارید ، چه مسئله ای شما را آزار می دهد ؟ "اما تو توانایی پاسخ دادن به این سوال را نداری . نه تنها از گفتن بلکه حتی از فکر کردن به آنچه من می دانم ناتوان هستی . کمبود تو یک دلقک است .

3 . هر روز صبح در هر ایستگاه بزرگ راه آهن هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارشان برسند . راستی چرا این دو گروه از مردم محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند ؟ صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت و آمد از روز خود معضلی بزرگ است . اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا ، درگیری روانی و فعالیت های پلیس های راهنمایی بر سر چهار راه ها اجتناب کرد : آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست و منچ بازی کرد.

4 . می‌خواستند با این پلاکاردهای بیش از اندازه احمقانه‌شان باعث افسردگی بیش‌تر بیمارانی شوند که گاه از سر بی‌حوصلگی از ورای پنجره‌ها نگاهی به خیابان و اطراف می‌اندازند. تقریبا ساعت دو نیمه‌ی شب شده بود ... از سمت چپ خیابان سگی آواره ظاهر شد، ابتدا تیر چراغ برق و بعد هم پلاکارد حزب سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی را بو کشید؛ بعد از آن که پای پلاکارد حزب دموکرات مسیحی ادرار کرد، به آهستگی راهش را ادامه داد.

پی نوشتـــ :
برای مطالعه پست معرفی کتاب عقاید یک دلقک به اینجــا مراجعه کنید .

دوره طلایی به نام ماه رمضان !

  • پنجشنبه ۲۰ خرداد ، ۱۲:۰۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۵۹ بازدید

اون اولا که تازه 15 سالم شده بود فکر میکردم اگر روزه بگیرم تا ظهر نشده قطعا خواهم مرد ! برام نخوردن و نچشیدن طعم غذا از صبح تا غروب یه کابوس بود ! البته مامانم هم همیشه میگفت نمیتونی بگیری مدرسه میری حالت بد میشه الان هم زیاد بهت واجب نیست . منم از خدا خواسته نمیگرفتم و میگفتم مامانم گفته روزه واست خوب نیست . اگر امتحان داشتیم که هیچی سر جلسه خودمو میزدم به غش و ضعف و میگفتم روزم ؛ نمیدونین چقدر خوراکی گیرم میومد از همکلاسی ها جهت بر طرف شدن ضعفم !
یکم که بزرگتر شدم دیگه خبری از اون توجهات نبود و مامانم میگفت باید روزه بگیری و کم کم شروع کنی به انجام دادن تکالیفت . منم از سر ناچاری روز هامو شروع کردم . اوایل خیلی برام سخت بود . اینکه همش بشینی یه گوشه بی حال و نتونی بری فوتبال با دوستات سخت ترش هم میکرد . هیچوقت یادم نمیره یه سال که ماه رمضون تو شهریور ماه بود و همه خونه مادربزرگم بودیم عمو کوچیکم اومد که بره بیرون . سویچ موتورشو بهش دادم و گفت میخوای یه دوری باهاش بزنی ؟ گفتم چرا که . سویچو که داد غیب شدم و بعد از گشتن نصف تهران با باک خالی موتورو تحویلش دادم . اینقدر آفتاب خورده بودم که داشتم از تشنگی میمردم . هیچوت به این شدت تشنگی بهم فشار نیاورده بود . رفتم تو خونه دیدم همه خوابن و یواشکی رفتم سر شیر آب و با ولع تمام شروع کردم به خوردن آب . بعدش رفتم سر کابینت ها و چندتا کلوچه پیدا کردم . تو کمتر از یک دقیقه همشو خوردم و روزمو به وقت شرعی خودم باز کردم !
باز هم بزرگتر شدم و دیگه روزه برام سخت نبود . واقعا هم برام تحمل گشنگی و تشنگی لذت بخش بوده و هست . به نظرم اگر قبل از ماه رمضون مدام نمیتونم بیاد تو کار قطعا بهونه اش هم جور میشه و از روزه گرفتن مرخص میشیم . من از این یک ماه به عنوان فرصتی برای پاکسازی بدن استفاده میکنم . از شربت های گیاهی و داروهای سنتی میخورم و بعد از ماه رمضون نتیجه اش رو تو خودم میبینم . پوست شفاف و هیکل بدون چربی اضافه ...
اگر سالمین ، باز هم تکرار میکنم اگر کاملا سالمین و روزه براتون کوچکترین ضرری نداره از این فرصت طلایی برای لاغری و رژیم سالم استفاده کنین و مطمئن باشین هیچ چیز خدا بی حکمت نیست ...
پی نوشتـــ :
ماه احسان علی خانی مبارک !
چیزی نمونده 27 روز :دی

معرفی موزیک ؛ آلبوم دقیقه هام

علیرضا طلیسچی از اون دست خواننده هاییه که نمیشه از صدای قشنگش گذشت . به شخصه قدرت صداشو دوست دارم و تا حالا موزیک ضعیفی ازش نشنیدم . آلبوم دقیقه ها اولین آلبوم رسمیه طلیسچی بعد از 10 سال فعالیته هنریشه که پیشنهاد میکنم این آلبوم موفق رو از دست ندین ...
ترانه سرا : علیرضا طلیسچی
آهنگساز : علیرضا طلیسچی
تنظیم کننده : علیرضا طلیسچی (1، 3، 6 و 8) ، امیربهادر دهقان (5 و 9) ، اشکان آبرون (2) ، آرش خادمی (4 و 7)
نوازنده ها : فیروز ویسانلو ، مسعود همایونی ، احسان نی‌زن ، مهران خلیلی ، مهیار رضوان ، آرمین قیطاسی ، نیما رمضان و هومن نامداری
ضبط : استودیو آوای افق ( رضا پوررضوی ) ، استودیو تم ( مازیار مرتاضیه )
میکس و مسترینگ : آرش پاکزاد

پی نوشتـــ :
میدونم به صورت اورجینال از فروشگاه ها تهیه میکنید و کسی دانلود نمیکنه :دی

از عشق پروردگار ندیدم خوش تر ...

  • شنبه ۱۵ خرداد ، ۲۳:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۹۲ بازدید

یه دوستی تو تلگرام برام نوشت : خدا گفت : من همه جا با شما بوده‌ام ، هستم و خواهم بود و حتی در جهنم نیز تنهایتان نخواهم گذاشت . شما همراه با من وارد آنجا می‌شوید و من هستم که از آن عبورتان می‌دهم ؛ جایی که نه زمان در آن وجود دارد و نه مکانی محسوب می‌شود ؛ هر چند که شما آن را مکان می‌پندارید ؛ همانگونه که به علت عدم وجود زمان ، آن را جاویدان نیز می‌انگارید .
تنها چیزی که در جهنم وجود دارد ، آتشی از جنس آگاهی است که برای شما تلخ و برای من شیرین است . زیرا به کمک این آتش است که حایل بین من و شما که همان حجاب ناشی از گناهان شما است ، سوزانیده شده ، پس از آن ، ما به یکدیگر رسیده ، بعد از پیمان نخست ، بار دیگر شما را باز می‌یابم تا برای « آزمایش آخر » این بار همه‌ی قدرت خود را در اختیار شما بگذارم .
اینک ما به هم رسیده‌ایم ؛ چیزی که ظاهراً منتظرش بودید و وصالی که طلبش را داشتید ؛ اما نه به اندازه‌ای که من مشتاق بودم . شما مرا بخشنده می‌دانید ؛ ولی اصلاً حد آن را نمی‌دانید و از آن صرفا تصوری مبهم دارید . میزان بخشندگی من را پس از وصال خواهید فهمید ؛ وقتی که همه‌ی قدرت خود را به شما ببخشم . فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده‌ی مهربان را خواهید فهمید . حال من هستم و شما . آیا با داشتن همه‌ی قدرت من و احساس بی نیازی ، باز هم طالب من خواهید بود ؟
من برای رسیدن به شما ، مرگ و جهنم را خلق کردم تا نشانی بر « رحیم » بودن من باشد و نشانی بر قدرت خلاقیتی که ناشی از شوق رسیدن به شما است و شما ناآگاه و بی خبر از آن ، هر لحظه در آه و ناله و فریاد و طغیان نسبت به من قرار دارید .
من « رحمان » بودم تا بتوانم بازیگوشی‌ها و بی اعتنایی‌های معشوقم را نظاره کنم و باز هم به دنبال او باشم و سایه‌ی رحمانیت خود را بر سر او بگسترانم . در عوض شما نمی‌دانید که با من چه کرده‌اید ! ای کاش من نیز می‌توانستم مانند شما شکایت‌های خود را به جایی ببرم !
مرگ و جهنم ، همچون داروهای تلخی هستند که مادری با دلسوزی تمام به زور به طفل خود می‌خوراند تا او را درمان کند ولی خود بیش از طفلش تلخی دارو را درک می‌کند و طفل بی خبر از همه جا و بدون اطلاع از عشق مادر ، گریان و نالان است از این که چرا چنین خشونتی نسبت به او اعمال می‌شود .
بدون مرگ و جهنم ، ما هرگز به یکدیگر نمی‌رسیدیم و حداقل ، من عاشقی مهجور می‌ماندم و شما نیز در نیازمندی ابدی باقی می‌ماندید . اما شما بعد از این وصال ، همین که مطمئن شدید که عاشق سینه چاک ، در اختیار شماست و شما سوار بر اریکه قدرت او می‌توانید یکه تازی کنید ، با او چه می‌کنید ؟
من «رحمان» بودم تا بتوانم بازیگوشی‌ها و بی اعتنایی‌های معشوقم را نظاره کنم و باز هم به دنبال او باشم و سایه‌ی رحمانیت خود را بر سر او بگسترانم . در عوض شما نمی‌دانید که با من چه کرده‌اید ! ای کاش من نیز می‌توانستم مانند شما شکایت‌های خود را به جایی ببرم ! اما از این بابت نیز ناراضی نیستم ؛ زیرا که من هم اگرچه سرانجام آگاه می‌شوید و شما را دارم و می‌دانم که بالاخره از یکدیگر راضی خواهیم شد .
آری من به شما می‌رسم و همه چیز خود را به پای معشوق خود تقدیم می‌کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود . نه آن بهشت روز نخست که بهشت ناآگاهی بود ؛ بلکه بهشت آگاهی . بهشت‌هایی که شما آن را بر اساس آگاهی‌ها ، دانسته‌ها و میل و سلیقه‌های خود بنا خواهید کرد . پس از کسب این تجربه خواهید فهمید که همه چیز عاشق شما ، در اختیار شماست و شما می‌توانید با قدرتی که در اختیار دارید ، جهان‌ها خلق کرده ، بر ابعادی سایه بگسترانید که هرگز تصورش را نداشتید و به زودی یقین حاصل می‌کنید که دارای قدرتی خدایی هستید . آن زمان که شما اینگونه خدا شدید ، می‌خواهید بدانید که با من چه خواهید کرد ؟
شما مرا بخشنده می‌دانید ؛ ولی اصلاً حد آن را نمی‌دانید و از آن صرفا تصوری مبهم دارید . میزان بخشندگی من را پس از وصال خواهید فهمی د؛ وقتی که همه‌ی قدرت خود را به شما ببخشم . فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده‌ی مهربان را خواهید فهمید . حال من هستم و شما . آیا با داشتن همه‌ی قدرت من و احساس بی نیازی ، باز هم طالب من خواهید بود؟
شاید اگر همه داستان را بدانید ، برای من عاشق گریه کنید . برخی از شما پس از کسب اطمینان از قدرت خدایی خود و احساس بی‌نیازی نسبت به من ، خواهید گفت : " حالا که خدا هستیم و بی نیاز به او ، چرا برای خود خدایی نکنیم ؟ " و فقط عده‌ی اندکی خواهند بود که خدایی در وحدت را انتخاب کرده ، به سوی من آمده ، با من به وحدت می‌رسند . بلی ! خدای در وحدت و خدای در کثرت ، آخرین آزمایش است و شما کدام را انتخاب خواهید کرد ؟
شاید بگویید که برای اتخاذ چنین تصمیمی وقت بسیاری باقی است ! بلی هست . اما شما امروز همان کاری را انجام می‌دهید که دیروز مقدمه‌اش را چیده‌اید و امروز نیز مقدمه‌ی کارهای فردا را تدارک می‌بینید و احتمال دارد فردا همان کاری را بکنید که امروز انجام می‌دهید . پس امروز مرا دریابید تا حرکت شما کسب آگاهی و تمرینی برای فرداها باشد ، جایی در لامکان و لازمان ؛ تا شما به طور حتم مرا انتخاب کنید ؛ خدای در وحدت را و خدایی که عاشق شما است ! مرا دریابید ...
مهربان ترین رو داریم ، موافقین ؟ خدایا برای تمام داشته ها و نداشته هام شکر ...

قالب های جدید برای بیان بلاگی ها !

بعد از کلی درگیری یه روز کامل از وقتم رو آزاد کردم و از خود صبح که بیدار شدم دست بردم به طراحی تا 12 شب و نه ناهار خوردم و نه درست حسابی شام ! چی کار کنم دیگه دوستون دارم و همیشه احساس میکنم باید براتون چیزهای جدیدی داشته باشم ...
میدونم همتون از قالب های تکراری بیان خسته شدین و هر چی اینترنت هم زیر و رو کردین به نتیجه خاصی نرسیدین و ناچارا از همون قالب های پیش فرض استفاده کردین که از نظر من کد نویسیش کاملا قدیمیه و از لحاظ واکنشگرا بودن اصلا متناسب با مرورگرهای امروزی نیست . هر چی هم شما و بنده به بیان بلاگ ایمیل زدیم و درخواست قالب های جدید دادیم وعده آینده رو بهمون دادن و عملا چیزی نصیبمون نشد . به همین خاطر خودم دست به کار شدم و یه سری طرح جدید زدم که امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره ...
تمامی قالب ها دارای دو نسخه هستند ؛ نسخه اول منوی قالب سمت راست و نسخه دوم منو قالب سمت چپ است . کد نویسی ها کاملا استاندارد و مطابق با الگوریتم های سایت w3 هستند ...

بــرای ورود به صفحــه قالــب ها کلیک کنیــد ...

پی نوشتـــ :
اگر مشکلی توی قالب ها دیدین از طریق فرم نظرات صفحه " قالب های بیان " مشکلو مطرح کنین تا برطرفش کنم .
سعی میکنم هر چند وقت یکبار قالب های جدید اضافه کنم ...

به حج میرویم به هر بهایی !

  • سه شنبه ۱۱ خرداد ، ۱۳:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۱۲ بازدید

یادمه وقتی شیخ نِمر ، نَمر شاید هم نُمر بود یادم نیست رو کشتن ملت همیشه در صحنه خونشون به جوش اومد و رگ غیرت مسلمونیشون زد بیرن که واااا غیرتاااا ! شیخ مارو کشتین ؟ عزیزه دله مردم ایران رو کشتین ؟ عربستان روزگارت سیاه ؛ ما داریم میام سفارتت رو با خاک یکی کنیم و انتقام خون شیخمون رو بگیریم !
همون شب یکی از رفقا زنگ زد و گفت من دارم میرم سمت سفارت و دیگه تحمل ندارم ! تحمل این همه ظلم و ستم رو ندارم و میرم که حق علیه باطل رو به نمایش بذارم و بیام . منم گفتم ببخشید من نه وقتشو دارم و نه دوست دارم به حماقت بقیه همراه بشم .
خلاصه گذشت و فرداش همه روزنامه ها و سایت های خبری عکس های شب گذشته رو منتظر کردن و با اقتخار تیترهای بزرگ زدن که فلان کردیم و فلان شد ! رفیق غیرتی ما هم 2 تا تلفن گیرش اومد و چون بی سیم و جنس خوب بود برد خونه و جایگزین تلفن خونشون کرد تا یه ثوابی هم برده باشه و از این حرکت بی بهره نمونده باشه . تازه حماقت به همین جا ختم نشد و اسم خیابونی که سفارت عربستان توش بود رو به خیابان شهید نمر تغییر دادن تا حرکت انقلابی کامل شده باشه ...
بازتاب این حرکت هم شد بسته شدن حج و قطع ارتباط سیاسی و اقتصادی و ... عربستان و چند کشور دیگه با ایران و جا داره تشکر کنم از اون احمق هایی با نفهمیشون میگن انشالله بقیه کشورها هم قطع رابطه کنن و راحت شیم .
حالا من چندتا سوال دارم . شیخ نمر کی بود ؟ کدوم یکی از شماها میشناختینش ؟ کدومتون قبل از این ماجراها اسمشو شنیده بودین ؟ از بین 48 نفری که اعدام شدن فقط این آدم آشناتون بود ؟ چرا 2 تا پسر آین روحانی که از طرف دولت عربستان بورسیه آمریکا هستن نریختن سفارت رو آتیش بزن ؟ اگر تو خود ایران یه روحانی بر ضد همه عقاید و اصول قیام میکرد اجازه حرف زدن بهش داده میشد ؟ غیر از اینه که همه جای دنیا مخالفای خودشون رو سرکوب میکنن ؟
و خیلی خوشحالم از اینکه راه حج بسته شد . راه خروج میلیاردها دلار پول از کشور بسته شد و متاسفم واسه اون هایی که دیروز کاسه داغ تر از آش بودن و امروز با گریه و زاری از خدا میخوان حج رو بهشون برگردونه . هنوز راه زیاده تا التماس عربستان رو بکنیم و باج بدیم تا سوسمار خورها سوار لامبورگینی بشن و متاسفم برای جوگیر شدنه همیشگی مردم ...
پی نوشتـــ :
این مطلب توهین به هیچ شخصیت و ملیتی نبود ، صرفا جهت بیان یه سری حقایق بود ...

مجموعه عکس ؛ دختر آفتاب

  • شنبه ۸ خرداد ، ۱۴:۰۰ ب.ظ
  • عکاسی
  • ۷۰۰ بازدید

از امروز تصمیم گرفتم تو قسمت " عکاسی وب " از مجموعه های اینستاگرامم استفاده کنم . روال کار من به این صورته که از یه شخصیت 3 تا عکس به صورت هستوری و توی وضعیت های حسیه مختلف میگیرم و بعد از روتوش و ویرایش اونو به صورت یه مجموه تو صفحه ام آپلود میکنم . در ضمن متن زیر عکس ها هم متناسب با حس و حال عکس از نوشته های خودم و یا دیگران استفاده میشه ...
اسم این مجموعه هست دختر آفتاب . امیدوارم لذت ببرید ...

پی نوشتـــ :
برای دیدن تمام عکس های این مجموعه " ادامه مطلب " رو دنبال کنید ...

من لعنتی همینم نه بیشتر !

  • پنجشنبه ۶ خرداد ، ۱۴:۱۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۳۰ بازدید

من شاید دوست داشته باشم ساعت ها بشینم و نوشته های آموزشیه یه کانال تلگرام رو با 100 نفر عضو بارها و بارها بخونم و خسته نشم و یاد شاید دوست داشته باشم وقتی بهم سیگار تعارف میکنن با اینکه از بوی دودش خوشم میاد بگم نه ممنون من اهل دود نیستم . من دوست دارم دوربینم رو بردارم و بزنم تو دل صحنه هایی که میشه کلی عکس های خوب ازشون گرفت و دست آخر هم بدونه یه عکس گرفته شده برگردم خونه و مدام خودم رو توجیح کنم که نه ! اون چیزی که میخواستم نشد ...
به نظر من اگر شادترین آدم دنیا هم باشم ، اگر توانایی این رو داشته باشم که با حرفهام ساعت ها با حرفام تورو بخندونم و به ذوق بیارم باز هم وقتایی هست که دوست دارم توی خودم باشم و حتی تویی که جونم به جونت بستس کنارم نبینم ! آدمیزاده دیگه ؛ منم از دایره آدم ها خارج نیستم ! بعضی وقتا رفتارهایی ازم سر میزنه که دست خودم نیست . مثل خوردن توت خشک با تخمه کدو که یه مزه شور شیرین حال به هم زن درست میکنه که فقط من دوسش دارم ! و یا تمیز کردن لاستیک های ماشین با واکس و اسپری که به اعتقاد من همیشه باید کاملا مشکی و براق باشه تا جذابیت ماشین رو چند برابر کنه ...
راستی ! اینم بگم که موزیک بخش جدا نشدنی از زندگی منه و به اعتقادم هر علامه ای که اونو حروم میدونه هیچ بخضی از مغزش یه نوت موسیقی رو هم درک نکرده ! و در کل من همینم ! منی که عوض نمیشه و دوست داره همینطوری بمونه ! دوست داره سخت ترین کارها انجام بده و پاشو توی دشوارترین راه ها بذاره تا تحسین همرو دنبال خودش داشته باشه ! و یا حتی همیشه دوست داره متفاوت باشه و متفاوت بنویسه ...
چقدر حرف های بی خود زدم ...