و ما هم روزی یکبار اشک میریزیم ...

  • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ، ۱۵:۱۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۱۶ بازدید

هر روز که با خون و بدن های آسیب داده سر و کار داشته باشی نگاه کردن و لمس داخل بدن برات یه امر عادی حساب میشه . اینقدر عادی که نه از ناهار از خوردن تو تریای اتاق عمل میافتی و نه دیدم فوتبال با تلویزیون اتاق عمل شماره دو تو شیفت شب ...
خیلی ها فکر میکنن قلبهای ما سخت شده ، احساساتمون از بین رفته و یه هاله سنگی اطراف روحمون رو فرا گرفته . ولی من هنوز با دیدن بدن سوخته تازه عروسی که فقط چند روز از بهترین شب زندگیش میگذشت اشکهام از کنار گونه ام سر خورد و آروم آروم پایین افتاد . اینقدر برام دردناک بود که اتاق رو ترک میکنم و میرم به سمت رختکن تا خودمو خالی کنم . این اتفاق هر روز تکرار میشد و اتاق هشت از صبح صدای ناله زنی رو میشنید که تمام بدنش پر بود از پانسمان های سوختگی . تمام پرسنل بالای سرش جمع میشدن و برای سلامتیش دعا میکردن و جراح عمومی با نا امیدی تمام بدن دخترک رو تحویل خانواده میداد تا فردا دوباره این مراحل تکرار بشه و من مدام صدای ناله هاش توی گوشم بود . صدای لرزونش که میگفت بذارین بمیرم با این قیافه کسی من رو قبول نمیکنه و ما مدام بهش امید میدادیم ...
فضا خیلی گرفته بود ، روز پنجشنبه آخرین پانسمانش بود و از پرسنل اتاق خبرهای خوبی میشنیدیم . از روز کنجکاوی دوباره بهش سر زدم و اینبار خیلی جلوی خودم رو گرفتم . هنوز درد میکشید و ناله میکرد . زخمهاش بهتر شده بود و آزمایشاتش رو به بهبودی بود . همه خوشحال بودیم از اینکه دوباره به آغوش همسرش برمیگرده . برمیگرده و خداروشکر میکنه که هنوز فرصتی برای نفس کشیدن هست . از اتاق بیرون زدم و ته دلم آروم بود . خداروشکر میکردم که معجزه شده و خدا به فریاد دل مادرش رسیده . وقتی داشتم از جلوی در اتاق عمل رد میشدم خانواده گریونی دوره ام کردن . مادری که چشمهاش رنگ نداشت و پسر جوونی که از شدت گریه های این چند روزش توان حرکت نداشت . دستشون رو گرفتم و بهشون اطمینان خاطر دادم . از مهارت جراح و قدرت بدنی دخترشون گفتم و تمام سعیم رو به کار بردم تا کمی هم که شده آرومشون کنم .
همه چیز خوب پیش میرفت ، خیلی خوب . تا اینکه شنبه صبح اتاق چراغ اتاق هشت خاموش بود . از پشت در نگاه کردم و چیزی جز تاریکی ندیدم . دلم لرزید . خودمو به استیشن رسوندم و پرس و جو کردم . مریض اتاق هشت ؟ امروز صبح ...
دنیا روی سرم خراب شد . تمام بدنم یخ کرد . چرا ؟ همه چیز خوب پیش میرفت که ! عفونت ! لعنت به عفونت ! تمام روز رو درگیرش بودم و دل و دماغی برای کار نداشتم . من اون دختر رو نمیشناختم . حتی بعد از فوتش فهمیدم علت سوختگیش چی بود . ولی هر چی بود میدونم اون روز ، تو آشپزخانه ، وقتی قابلمه پر از روغن رو روی گاز گذاشته بود تا برای اولین بار برای خانواده همسرش غذا درست کنه ، به همه چیز فکر میکرد جز برگشتن قابلمه روی بدنش و سوختن با همون غذایی که با تمام عشق مشغول درست کردنش بود ...
تقدیر و سرنوشت رو فقط خداوند میدونه . اونه که قدرت بی انتهای جهان هستی توی دستهاشه و هر بنده اش رو به روشی امتحان میکنه . یکی رو به دردناکترین شکل و دیگری رو با ناز و نعمت و حکمت همه اینهارو فقط خودش میداند و بس .
ما هم گاهی اشک میریزیم ، توی خلوت ! وقتی که لباس اتاق عمل به تن نداریم . روزی هزاران نفر به ایش شکل از دنیا میرن و برخورد با این قضایا روحی قوی و البته کمی سنگدل به قول شماها میخواهد . خداوند به مادرش ، مادرش و باز هم مادرش صبر و تحمل و گرد فراموشی رو به دل همسر نازنینش عطا کنه ...
دل نوشتـــ :
خدایا چنان کن سرانجام کار ، که تو خشنود باشی و ما رستگار ...

معرفی کتاب ؛ وقتی نیچه گریست !

کتاب وقتی نیچه گریست ، آمیزه ایست از واقعیت و خیال ، جلوه ای از عشق ، تقدیر و اراده در وین خردگرای سده ی نوزدهم ! دکتر اروین یالوم ، استاد روانپزشکی دانشگاه استنفورد ، گروه درمانگر و روان درمانگر اگزیستانسیال ، در خلال این رمان آموزشی ، به توصیف درمان های رایج برای وسواس فکری که هر دو شخصیت داستان به نوعی گرفتار آنند ، می پردازد ولی در نهایت روش روان درمانی اگزیستانسیال و رابطه پزشک - بیمار است که کتاب بیش از هر چیز ، در پی معرفی آن است ...
دکتر سپیده حبیب ، مترجم این کتاب ، خود روانپزشک است و با یادداشت های متعدد خود درباره مفاهیم تخصصی روانشناسی ، روانپزشکی و پزشکی ، درک این اثر برجسته را برای خوانندگان غیرمتخصص در این زمینه بسیار آسان کرده است ...
این کتاب رو تا نیمه خوندم و از فضای کاریزماتیک شخصیت های داستان خیلی لذت بردم . حدود 60 صفحه ایش باقی مونده که انشالله تا آخر این ماه تمومش میکنم . اگر علاقه مند به کتاب های روانشناس گونه هستین خوندن این کتاب شدیدا توصیه میشه ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت شهر کتاب آنلاین سفارش بدین .

بریم نمایشگاه کتاب تفریح ؟!

  • پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ، ۱۲:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۷۷ بازدید

چند روز پیش داشتم از قسمت ریکاوری اتاق عمل رد میشدم تا برم سمت استیشن که ناخوداگاه صدای دوتا از همکارامونو شنیدم که تو اتاق کناری داشتن راجع به نمایشگاه کتاب شهر آفتاب تهران با هم صحبت میکردن . یکم گوشهامو تیزتر کردم و رفتم نزدیک تا بهتر مکالمشونو بشنوم ...
- خوب دکتر جان شما نمایشگاه کتاب رفتی ؟
+ نه هنوز فرصت نکردم ولی باید برم .
- آره حتما برین ؛ خیلی قشنگ و بزرگ ساختنش . ساختمون هاش مثل آشیانه هواپیماهای شکاری میمونه . تازه ایستگاه متروی شهر آفتاب رو هم افتتاح کردن و راحت میتونین با مترو برین از وسط نمایشگاه بیاین بیرون .
+ چقدر جالب ! پس حتما لازم شد برم . راستی ، پارکینگ هم داره ؟ چون من زیاد حوصله مترو رو ندارم و با مشین شخصیم راحتترم .
- آره داره . چه پارکینگی هم ! بزرگ و خیلی مرتب ! قشنگ یه مبلغی ورودی میدین و راهنماییتون میکنن که کجا جا هست تا پارک کنین .
+ خیلی خوبه واقعا خوشم اومد . یه کار مثبتی انجام داد شهرداری .
- آره دستشون درد نکنه . دکتر فقط رفتی یه سری رستوران زدن که غذاهای خوشمزه ای داره ؛ ناهارتم میتونی اونجا بخوری . اگر بچه هارم میبری پارک و فضای بازی برای بچه ها داره . یه زیر انداز هم ببر راحت بشینین با خانومت اینا یه تفریحی هم بکنین !
+ چقدر خوب ! آره حتما میریم فردا . چند وقتی هم هست درگیره کارم امیر علی پسرم رو نبردم پارک . دستت درد نکنه ...
وقتی مکالمشون تموم شد تو دلم گفتم وقت کردین یه نگاهی به کتاب ها هم بندازین رنگ جلداش قشنگه روحیتون رو عوض میکنه ...
پی نوشتـــ :
سرانه مطالعه تو ایران چقدره ؟ عددش کوچیکه نمیشه خوندش ...

امکانات جدید به وب اضافه شد ...

  • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ، ۱۲:۱۴ ب.ظ
  • خبرهای مهم
  • ۵۵۸ بازدید

بعد از مدت ها تصمیم گرفتم وبم رو از حالت یه طرفه خارج کنم و شمارو هم تو نوشتن قسمتی از مطالب سهیم کنم . اینطوری همه ترغیب به نوشتن میشن و خیلی ها استعدادهاشون رو پیدا میکنن ...
اعترافات احمقانه شما :
اولین قسمتی که اضافه کردم بخش اعترافات شماست . این قسمت تو وب قبلیم هم بود و استقبال خوبی ازش میشد به همین خاطر دوباره ایجادش کردم . نحوه کارش هم از این قراره که شما اعترافات ، سوتی ها و اشتباهات کلامی و عملی که تو روزمرگی هاتون باهاش مواجه میشین رو برای ما ارسال میکنین و در عین حال از نوشته های بقیه هم لذت میبرین و لبخند روی لباتون میاد . برای شرکت تو این قسمت حتما قوانین رو مطالعه کنید و همین الان دست به کار بشین ...

اتاق آرزوها :

اتاقی پر از آرزوهای رنگارنگ شما ! از کوچک گرفته تا بزرگ ! آرزوهایی که هر روز برای رسیدن بهش تلاش میکنین . اتاق آرزوها دومین قسمتیه که به وبم اضافه کردم و شما میتونین تمام آرزوهاتون رو با اسم خودتون به ثبت برسونین و از خوندن آروزهای بقیه هم لذت ببرین . برای مشارکت تو این قسمت هم حتما قوانین رو مطالعه کنید ...

فکرهاتو بنویس :

فکر‌ها ، مساله‌ها و ایده‌هایمان را ثبت کنیم و با دیگران به اشتراک بگذاریم و یا حتی با کمک هم ، به ایده‌ها و راه‌حل‌های جدید مشترک برسیم ! درسته ! اینجا همون جاییه که باید نوآوری های ذهنمون رو خالی کنیم ! لازم به ذکر نیست که برای مشارکت تو این قسمت هم حتما قوانین رو مطالعه کنید ...

حتما این بخش هارو به دوستاتون هم معرفی کنید تا اونا هم بتونن تو این چالش های قشنگ شریک بشن ...

کاش گناه رنگ داشت !

  • شنبه ۱۸ ارديبهشت ، ۲۳:۰۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۶۲ بازدید

آقا ببخشید کوچه سعادت از همین طرفه ؟ کجا بهت آدرس دادن خواهر ؟ رسالت ، کوچه سعادت . آره برو جلوتره . تشکر کرد و رفت بی اونکه بدونه من تا حالا تو عمرم کوچه سعادت رو ندیدم . حتی اونجایی که بودم نمیدونستم کجای رسالته . اصلا نمیدونم چی شد که گفتم برو پیداش میکنی ! شاید یه شیطنت مسخره بود ؛ شایدم یه احساس غد بودن که نمیتونه نه بگه . به هر حال گذشت و اون خانوم با هر پرس و جویی بود به مقصدش رسید . نمیدونم تو دلش کلی فحش بار من کرده بود و یا بدتر کلی لعنت و نفرین نثارم کرد که چرا مسیرشو دورتر کردم .
وقتی اومدم خونه مستقیم رفتم تو تختم و به اتفاقات امروز فکر کردم . با خودم گفتم ای کاش ما آدم ها وقتی کار ناشایستی انجام میدیم ، گناهی میکنیم ، آسیبی به کسی میرسونیم و یا بدتر ظلمی به کسی میکنیم تو همون لحظه آثارشو تو جسم و روحمون میدیدم . مثلا امروز که من این کارو کردم اون خانوم یه لکه سیاه تو صورت من میدید و متوجه میشد که دارم سر کارش میذارم ! یا اصلا وقتی دروغی میگفتیم چهره مون زشت و چروک میشد و معلوم بود که داریم دروغ میگیم ...
یه لحظه به این چیزهایی که گفتم فکر کنید ! چقدر خوب و چقدر وحشتناک میشدیم ! از یه طرف بیشتر مراقب خودمون بودیم تا ظاهرمون حفظ بشه و با دوری از کارهای ناپسند چهرمون به هم نریزه و از طرفه دیگه هر روز تو خیابون چقدر آدم با لباس های شیک و قشنگ میدیدم که چهره شون سیاه و عبوسه ...
ای کاش بتونیم این زشتی هارو تو ذهنمون تصور کنیم و هر روز که از خواب بیدار میشیم به فکر این باشیم که چهرمون رو خراب نکنیم ...
خداوند به همه چیز بینا و شنواست ...

پی نوشتـــ :
زحمت تایپوگرافی بالا رو هم وبلاگ نقـاش فقــیر کشیده ...

پر رو تر از این نداریم بخدا !

  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ، ۲۱:۵۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۷۶ بازدید

پیرو پست " وقتی ماشین بابا نصف میشود ! " و جمله خاک تو سرت با این رانندگیت ، بعد از روزها تلاش موفق شدم فرد خاطی رو پیدا کنم و راضیش کنم که برای تعیین خسارت تشریف بیاره بیمه . روز دوشنبه از اول صبح تا ساعت 11 شب باهاش تماس می گرفتم و جواب نمیداد تا اینکه آخر شب خودش زنگ زد و گفت آدرس میدم فردا بیا بریم بیمه . کلی هم نوکرم چاکرم ضمیمه اش کرد که از دل من در بیاد و با دل راضی و خوش فردا بر سمتش .
ساعت 12 شب دیدم آدرس رو نفرستاد ! زنگ زدم جواب نداد و بعد از ده دقیقه مسیج داد " سلام مجدد ! فردا ساعت 9 صبح بیا جاده مخصوص کرج ، بعد از پل ایرانخودرو ، سمت راست دفتر بیمه آسیا " . اومدم بنویسم میخوای بیام کرج نزدیک خونتون ؟ که شما هم تو زحمت نیافتی ! اصلا با ماشین بیام دنبالت شما ماشینو تکون نده که منصرف شدم . گفتم این الان منتظر یه حرکت از سمته منه تا کارو بکشه به شکایتو اذیتم کنه .
خلاصه فردا صبحش ساعت 7.30 بیدار شدم و تمام مدارک ماشین و مدارک شخصیمو که احساس میکردم مورد نیازه برداشتم و ساعت 8 حرکت کردم به سمت آدرسی که داده بود . بعد از کلی گشتن و پرس و جو رسیدم به دفتر بیمه و دیدم مسیج داد ساعت 10 تشریف بیارین ! گفتم من رسیدم قراره ما ساعت 9 بود . جواب داد من خوابم برد عذر میخوام . گفتم زود بیا من کار و زندگی دارم . رفتم تو دفتر بیمه نشستم تا ساعت شد 10.45 و آقا با کلی ناز و عشوه اومد . یه سلام علیک گرم هم باهام کرد انکار 10 ساله همو میشناسیم . گفتم میشه سریعتر بریم کاهاشو انجام بدیم ؟ من کار دارم . گفت آره بریم . رفتمی نوبت گرفتیم و متصدی باجه گفت مدارکتونو تحویل بدین . من بیمه نامه و گواهینامه و کارت ماشین و کارت ملی خودم رو دادم و رفتم کنار . یهو آقا گفت مگه گواهینامه هم میخواد ؟ من چند سال پش گم کردم هنوز نرفتم دنبالش ! تو چشماش نگاه کردم گفتم سر کاریم ؟ یا میخوای بازی کنی ؟ گفت نه داداش سر کار چیه ! سریع رفت پیش متصدیه و گفت باید چی کار کنم ؟ یارو گفت برو پلیس +10 و استعلامشو بیار . نزدیکترین مرکزش هم تهرانسره ! یه نیم ساعت با اینجا فاصله داره ! یعنی میخواستم با همین دستام خفش کنم . گفت الان میرم میگیرم میام نگران نباش ! واسه اینکه فرار نکنه بره گفتم خودم میبرمت تو راه هم یکم با هم صحبت میکنیم . سوار شدیم و راه افتادیم ؛ از اول مسیر شروع کرد از زندگیو بدبختیاش گفتن تا خود پلیس +10 ! از اینکه نامزد داره و بیکاره ! میگفت یه هزار تومنی رو زمین ببینم شیرجه میزنم روش !
وقتی رسیدیم رفت بالا و بعد از ده دقیقه با یه برگه اومد ! گفت 400 تومن جریمه دارم ! گفتم با این رانندگیت مبلغی نیست که ! زد به خنده و شوخی و سریع برگشتیم دفتر بیمه . مدارکو تحویل دادیم و  منتظر شدیم کارهای اداریش انجام بشه ، کارشناس ماشینارو ببینه و تعیین خسارت کنه . بعد از یه ساعت دیگه علافی آقا برگشت گفت میدونی چرا آوردمت اینجا ؟ واسه اینکه من آشنا دارم ! میدم هر چی خسارتش بود بیشتر بنویسه برات حالشو ببری ! گفتم مرسی از مرامت ولی من میونه خوبی با این پولا ندارم ! گفت نه تو صبر کن . رفت جلو آروم دم گوشه یارو گفت من فامیل آقای فلانیم ؛ مبلغ اینو بیشتر کن ، یارو گفت شما خود آقای فلانی هم باشی من 1000 تومن بیشتر نمینویسم ! برو رد کارت ! داداشمون هم دست از پا درازتر برگشت گفت آره امروز فکر کنم اعصابش خورده اینطوری کرد . گفتم آره مثله اینکه خیلی هم خورده !
بعد از 1 ساعت دیگه کاغذ بازی 620 هزار تومن خسارتو نوشتن و یه حواله دادن تا برم از بانک پولشو بگیرنم . این آقا هم اومد زرنگی کنه و ضایع شدنش رو جبران کنه و مارو یه جورایی گاگول فرض کنه گفت ایوووول ! 600 تومن ! خیلی خوب نوشت ! ماشین تو خرجش 400 تومن هم نیست ! یه آقایی کن و یه مرامی بذار ! بریم پولو از بانک بگیر ، 400 تومنشو بردار بقیه شو بده من تا منم ماشینومو درست کنم :| دم ازدواجمه و وضعیت مالیم خرابه ! منم که دیگه نمیدونستم از پر رویی این آقا چی بگم گفتم حله داداش تو نگران نباش ! من فرا میرم ماشینو درست میکنم هر چی اضافه موند میدم تو هم ماشینتو ردیف کن . کلی کیف کرد و گفت من شماره کارتمو مسیج میکنم . گفتم باشه و حواله رو گرفتم و بای بای !
فرداش مسیج داد آقا مسعود چی شد ؟ چقدر هزینه اش شد ؟ جواب ندادم ! چندتا مسیج دیگه داد باز جواب ندادم . زنگ زد جواب دادم ! گفت من منتظرما ! گفتم انتظار فرج خودش عبادته . او خواهد آمد ! بعدم بلاکش کردم بچه پر رو ...
یعنی چقدر بعضی ها میتونن پر رو باشن ؟ چقدر ؟ تازه آقا بعد از اینکه به من زده بود با یه ماشین دیگه تصادف کرده بود و تو مسیری که داشته میومده بیمه هم با یه ماشین دیگه . کلا فکر کنم شغلش رونق بخشی به صنعت بیمه باشه ...

معرفی موزیک ؛ آلبوم سنگ امیر عظیمی

تا حالا شده موزیکی رو گوش بدین و اینقدر باهاش ارتباط برقرار کنین که پیش خودتون بگین کی اینو برای من نوشته و خونده ؟ شده تک تک کلمه هاش ، صدای زیر و بم خواننده اش و نوت های در هم موزیکش بهتون بهترین حس دنیا رو بده ؟ سنگ برای من یه همچین حسی رو داشت ! آلبومی از امیر عظیمی نازنین که قبل از عید منتشر شد و من یکم با تاخیر دانلودش کردم ولی بی نهایت ازش لذت بردم !
اگر با سبک کاراش آشنایی دارین که مطمئنا دانلودش کردین اگر هم نمیشناسینش شدیدا پیشنهاد میشه !

پی نوشتـــ :
من از آن روز که در بند توام آزادم ...

دوست داشتن که به همین آسانی نیست !

  • جمعه ۳ ارديبهشت ، ۱۱:۴۴ ق.ظ
  • دست نوشت
  • ۵۰۴ بازدید

دوست داشتن که به همین آسانی نیست !
گاهی باید نازش را بکشی و گاهی دستت را لا به لای گیسوانش غرق کنی تا بهانه هایش را فروکش کند !
و گاهی باید انگشتان ظریفت را به دور بازوهاى مردانه اش بپیچی و ساعت ها کنارش قدم بزنی !
باید مدام کارهایت را یه گردنش بیاندازی تا احساس مردانه اش در شیارهای عمیق پیشانیش نمودار شود و بداند که محکمترین تکیه گاه دنیاست ...
آری ! دوست داشتن به همین آسانی نیست !
مرد میخواهد و یک احساس پاک !
#مسعودکوثرى

پی نوشتـــ :
یک ماه از سال 1395 هم گذشت ...