و داماد گفت به شما مربوطه ؟!

  • سه شنبه ۲۶ بهمن ، ۱۵:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۷۱ بازدید

تو آسانسور داشتم میومدم پایین که برم سمت بانک ؛ در همین حین داشتم با موهام ور میرفتم و بلند بلند آواز میخوندم که یهو طبقه 2 وایساد . سریع خودمو جمع و جور کردم و قیافه کاملا جدی به خودم گرفتم جوری که از تو چشمام معلوم باشه این صداها مال همسایه اس و فرهنگ آپارتمان نشینی کم کم داره از بین میره ! در باز شد و یه آقا داماد شیک و مرتب با یه دسته گل سرخ که از شدت تازگی هنوز بوی دلچسبشو داشت وارد آسانسور شد . بوی عطرش منو مست کرد چه برسه به عروس خانوم !
یکم براندازش کردم و تو دلم گفتم بذار شب عروسیش یه مزه ایی هم پرونده باشم تا شاد و خوشحال به استقبال زندگی بره ! یهو بی مقدمه گفتم آقا تو هم افتادی تو دام ؟ یه لبخند زشت هم تحویلش دادم و منتظر شدم بزنه زیر خنده و بگه ای بابا چی کار کنیم دیگه ! همونطور که منتظر بودم و لبخندم داشت خشک میشد با یه قیاه کاملا عبوس و ژل زده برگشت رو به من و بعد از دو ثانیه خیره شدن تو چشم هام گفت : من شمارو میشناسم ؟ یا با هم شوخی داریم ؟ ازدواج کردن یا نکردن بنده به اجازه شما انجام میشه ؟ تازه بعدش پرسید شما ازدواج کردی ؟ گفتم نه خداروشکر ! گفت برخوردتون همه چیز رو توجیه میکنه ، براتون متاسفم که ازدواج رو مثل یه زنجیر دور گردن میبینید ! البته گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه ...
آسانسور رسید همکف و درش باز شد ، بدون کوچکترین حرفی سرمو انداختم زیر و زدم از ساختمون بیرون . یه خورده که مسیرو رفتم یدونه زدم پس کله خودم و گفتم شما ازدواج کردی ؟ نه ! پس سرت تو کار خودت باشه و نمک نریز :))
کلا این روزها فشار زندگیها زیاده با دامادها شوخی نکنید !

شاید این روزها مرده باشم !

  • شنبه ۲۳ بهمن ، ۱۲:۳۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۹ بازدید

روزهای آخر بهمن به سردترین حالت میگذره . سردترین حالت روحی که نه انگیزه ایی برای نوشتن داره و نه حالی برای خوندن . پنل بلاگم خاک میخوره و امروز 430 تا نظر منتظر تایید و 74 تا بلاگ نخونده بی حوصلگی این روزهامو نشون میده . هر چی سنم بیشتر میشه از شور و حرارتم برای نوشتن کم میشه . نمیدونم چرا به این حالتهای روحی دچار میشم . شاید مربوط به فص یا روتین شدن زندگیم باشه . اتفاق برای نوشتن ، حرف برای گفتن و سوژه برای اشتراک کم ندارن ولی انگشتام ارتباط حسیه خوبی با کیبورد برقرار نمیکنه . شاید لازم باشه مدتی از این خونه دور باشم تا دوباره بتونم به اون حال و هوای سابق برگردم . اینقدر کلافم که حتی سر به هوایی هام رو هم فراموش کردم . این روزها به شدت معمولی هستن و امسال تهوع آورترین بهمن ماه رو داره !

توادامه همین بی حوصلگی ها قالب جدید رو حذف کردم ؛ چون اون چیزیی که میخواستم نشده بود . شاید بعد از یکی دو هفته یا کمتر با یه ظاهر جدید بیام و با انگیزه تر از قبل بنویسم شاید هم به همین روند ادامه بدم . معلوم نیست چون حالت روحیم بری خودم هم قابل پیش بینی نیست . ممنون که هوامو دارین و از بی معرفتی و کم رنگ شدنم گله نمیکنین و عذرمو می پذیرین .

راستی ، یه نگاهی به پست جانی خرگوشه بندازید ، من چیزی نمیگم قضاوتش با شما ( + اینجا )

مرگ کتاب های نصرالله کسرائیان

  • جمعه ۱۵ بهمن ، ۰۰:۰۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۶۷ بازدید

فروشگاه « کتاب ویستا » ( در سعادت‌آباد تهران ) متعلق به « نصرالله کسرائیان » به علت ورشکستگی مالی ، تعطیل شد . آن هم در شهری که در یکی از خیابان‌هایش ( جردن ) یک ساعت مچی مردانه ، « یک میلیارد و دویست میلیون تومان » به فروش می‌رسد . چگونه یک ملت می‌تواند این چنین اندوه‌بار ، علیه خودش انقلاب کند ؟

تعطیلی « کتاب ویستا » را « نصرالله کسرائیان » چنین اعلام کرده است :بدین وسیله به اطلاع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، وزرات دارایی ، سازمان تأمین اجتماعی ، شهرداری، ادارات برق ، گاز ، تلفن ، اتحادیه ناشران و کتاب‌‌فروشان ، هم‌محله‌ای‌ها ، و رسانه‌های مجازی می‌رساند که « کتاب ویستا » واقع در سعادت‌آباد ، از پانزدهم آذرماه ۱۳۹۵ تعطیل شده است . نه از آن‌ها که نیامدند گله داریم ، نه از آن‌ها که کتاب نمی‌خوانند ، از آن‌ها هم که آمدند یا به اشکال مختلف کمک‌مان کردند ، سپاس‌گزاریم .چند سال سوبسید دادیم و تلاش کردیم سرپا نگاهش داریم ، نشد .تصمیم برای تعطیل کردنش تصمیمی دشوار بود ، به ویژه برای همسرم که تا آخرین لحظه برای بازنگاه‌داشتن‌اش اصرار داشت . دیری نخواهد گذشت که همه کتابفروشی ها بجز آنهایی که کتاب ، کاغذ و محصولات فرهنگی از ارگان ها ، ادارات و دولت دریافت میکنند به همین روز خواهند افتاد و مجبور به ترک کار و کسب شان خواهند شد . من نمیگویم به خاطر کتاب فروش بلکه به خاطر آینده فرزندانتان کتاب بخرید تا در آینده فرزندان بی سواد و دولتمردان نادان نداشته باشیم .

چقدر یه نوشته میتونه برای من دردناک باشه ؟ مرگ کتاب به معنای مرگ آخرین نسل بشر . بعد خوندن این نوشته و دیدن تابلوی " برای همیشه بسته شد " روی در ورودی کتاب فروشی ویستا احساس ناخوشایندی بهم دست داد . حس کردم چند سانت بیشتر توی جهل فرو رفتیم . من خودم همیشه کتاب هایی رو که اینطرف و اونطرف میبینم میرم و میگردم دنبالش و هیچوقت از هیچ نسخه ایی به جز نسخه کاغذیش استفاده نمیکنم . حس من به نگاه کردن و لمس کردن کاغذ کتاب بی نظیره . به قول هانریش بل کتاب خوندن برای من بوی ناب توت فرنگی های باغ خانوم روزولت رو داره .
کمی بیشتر مطالعه کنیم ، شاید فردایی نباشد که کتابهایمان را لمس کنیم ...
پی نوشتـــ :
ببخشید دیر به دیر مینویسم ، دارم روی قالب جدید کار میکنم ، هنوز کامل نشده و تا آخر هفته آینده تموم میشه ...

جان موریس از صد سالگی می گوید !

  • پنجشنبه ۷ بهمن ، ۱۰:۳۸ ق.ظ
  • عکاسی
  • ۵۴۰ بازدید

جان موریس شاید یک صلح‌طلب واقعی باشد ، اما حرفه‌ی او تماما با جنگ گره خورده‌است . او در سال‌های جنگ جهانی اول به دنیا آمد ، دبیر عکس‌های رابرت کاپا در مجله لایف در طول جنگ جهانی دوم بود و اولین کسی بود که عکس‌های ترسیم شده از جنگ ویتنام را در صفحه اول « نیویورک تایمز » منتشر کرد . او در مجموع به عنوان یکی از مهم‌ترین دبیران عکس تاریخ عکاسی محسوب می‌شود . البته در عین حال احتمالا مسن‌ترین دبیر عکس هم هست . او روز چهارشنبه هفته گذشته 100 سالگی‌اش را جشن گرفت . در مصاحبه تلفنی که با او داشتم ، از خانه‌اش در پاریس به شوخی گفت : « کم کم زندگی بالای صد سال دارد خیلی پرطرفدار می‌شود ! »
آقای موریس قرار است  تولد صد سالگی خود را با یک کیک بین صدها دوستش که طی سال‌های متمادی کار یعنی بیش از ۴۰ سال دبیری عکس در مجله « لایف - Life » ، « لیدی ز هوم ژورنال - Ladies’ Home Journal » ، « مگنوم - Magnum » ، « واشنگتن پست - The Washington Post » و « نیویورک تایمز - The New York Times » و البته در دوران بازنشستگی در کنار خود جمع کرده‌ است ، جشن بگیرد ...

دسامبر 1941 روزی که تولد 25 سالگی‌اش بود ، آقای موریس به عنوان خبرنگار مجله‌ی « لایف » در لس‌آنجلس فعالیت می‌کرد ، با کیکی که همسرش مری پخته‌ بود جشن گرفت و یک دوست را هم برای فوتبال آمریکایی به خانه دعوت کرده‌ بود . نزدیک ظهر همان روز بود که یک تلفن از سوی دبیرش به او شد که همان روز بندر پرل هاربر مورد حمله قرار گرفته‌ است . او به سرعت به سمت مرکز شهر رفت جایی که محله‌ی توکیوی کوچک قرار دارد و آخر و عاقبتش ساعت 3 صبح روزش به ستاد اف‌ بی‌ آی ختم شد جایی‌که یک ژاپنی آمریکاییِ تحتِ نظرِ اف‌ بی‌ آی دستگیر شده و در حال بازجویی بود . موریس تولد 25 سالگی و کیک خانه‌پزش را از دست داد ، اما حمله به پرل هاربر زندگی او را عوض کرد ...
پی نوشتـــ :
خوندن این سبک نوشته ها براتون لذت بخش هست ؟ دوست دارین هر چند وقت یکبار نوشته ایی راجع به دنیای عکاسی بخونید ؟

چه احمقانه برخورد کردم ...

  • شنبه ۲ بهمن ، ۱۴:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۴۳ بازدید

لباس های فوتبالم رو عوض کردم و ریختم توی ساکم ، زیپشو بستم و راه افتادم سمت ماشین . پای راستم هم تو بازی ضربه خورده بود و با اون پای لنگ باید کلی پیاده میرفتم تا برسم به ماشین . وقتی رسیدم دست کردم توی جیبم تا سویچ رو در بیارم . صدام کرد و گفت پسرم ؟ پسرم ؟ 5 تومن داری بهم بدی برم خونه ؟ برگشتم و نگاهش کردم . حدود 60 سال داشت و اصلا به ظاهرش نمیخورد فقیر و نیازمند باشه . یه ساک دستی هم داشت و شروع کرد به دعا کردن برام ، خدا مادرتو بیامرزه ، پدرتو نگه داره ، انشالله خوشبخت شی مادر و ...
بی توجه به حرفش گفتم ندارم مادر ببخشید ؛ گفت اشکالی نداره عزیزم و به راهش ادامه داد . دو سه قدمی رفت و باز برگشت ، مادر جان مسیرت کجاست ؟ من میرم صیاد شیرازی منم میبری ؟ گفتم نه شرمنده مسیرم نمیخوره من . باز تشکر کرد و رفت . نشستم توی ماشین و یه لحظه به خودم اومدم ، نگاش کردم که داشت دور میشد . احمق ! چی کار کردی ؟ به کجای این پیرزن میخورد کاسب باشه ؟ تو وظیفه ات بود برسونیش چرا این کارو نکردی ؟ تو همین فکرا بودم که دیگه ندیدمش . کجا رفت ؟ لعنت به من ...
تمام شب رو بهش فکر کرم ، مثل یه عالم بی عمل که فقط بلده حرف بزنه دریغ از یه اقدام . چرا این کارو کردی ؟ تو که همیشه قلبت میتپه برای اینجور آدمها ، این یکی چرا اینطوری شد ؟ منو ببخش مادر ...