وقتی ماشین بابا نصف میشود !

  • سه شنبه ۳۱ فروردين ، ۱۶:۵۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۸۵ بازدید

یکی نیست بگه آخه مرد مومن ! برادر من ! مگه مجبوری شما هی به زبون بیاری که ماشین مدل 85 نه خط و خش داره و نه تصادف ! مجبوری همه جا اینو بگی ؟
آقا داستان از این قراره که بابای من سال 1385 یه پژو 405 نقره ای خرید . نمیدونم چی شد از شانس خوبش بود یا از دست بچه های ایرانخودرو در رفته بود که این ماشین تا به همین امروز ( یعنی دیروز ! ) پاش به تعمیرگاه باز نشده بود و هر کسی می نشست پشت فرمون این ماشین کلی از رانندگیش تعریف میکرد ! تو فامیل خودمون هم کلی مشتری داره و همه میسپرن که وقتی خواستیم بفروشیمش حتما بهشون خبر بدیم که خریدارشن .
بابای من اینقدر با این ماشین خاطره داره که هنوز بعد از ده سال و با وجود اینکه کلی ماشین خارجی و گرون خریده و فروخته دلش نیومده عوضش کنه و داخل شهر و جاهای شلوغ رو که جای پارک گیر نمیاد با این پژو میره . اینم بگم که کلی روش تعصب داره و تا همین چند سال پیش اجازه نمیداد کسی جز خودش سوارش بشه . سال 92 که من ماشینم رو فروختم یه جورایی شد ماشین زیر پام و همه جا باهاش میرفتم . بیمارستان ، بیرون ، مسافرت و ...
همه چیز داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت که دیروز صبح مثل همیشه سویچشو برداشتم و رفتم تا به یه سری از کارهای عقب افتاده ام برسم . بعد از گشتن توی شهر و انجام کارهام انداختم توی اتوبان امام علی (ع) و اومدم به سمت شمال تا برگردم خونه . وسط راه یه موتور سواری خورده بود زمین و اورژانس و راهنمایی و رانندگی مسیر رو باریک کرده بودن و ترافیک سنگینی درست شده بود . وقتی از کنار محل تصادف رد شدم گفتم ای بابا بنده خدا چه آسیب دیده ، انشالله هیچوقت واسه هیچکس مصیبت و گرفتاری پیش نیاد . چند متری رفتم جلو که دیدم افسر راهنمایی رانندگی کنار اتوبان وایساده و با دست اشاره میکنه که سوارش کنم . سریع زدم بغل و گفتم سوارشو داره بارون میاد . بنده خدا کلی تشکر کرد و راه افتادیم . تو راه یکم با هم راجع به جریمه ها و تصادفات صحبت کردیم تا رسیدیم دم خروجیه شهید همت و گفت که همین جا پیاده میشه . منم آروم گرفتم کنار و وایسادم . بعد از کلی تشکر مجدد در ماشینو باز کرد که پیاده بشه . تو همین حین من حواسم به عقب هم بود . دیدم یه پیکان از دور داره با 500 کیلومتر سرعت میاد ! تو ذهنم گفتم اوه چرا اینقدر تند میاد ! هر لحظه هم بهم نزدیکتر میشد . تو آینه دیدم راننده سرش تو گوشیشه و اصلا حواسش به من نیست . تا اومدم بذارم تو دنده و سریع گاز بدم محکم کوبیده پشت ماشین من جوری که هم من و هم افسر راهنمایی رانندگی به سر رفتم تو شیشه جلو !
چند ثانیه ای گذشت تا بفهمم چی شده ! از ماشین پیاده شدم و اومدم دیدم عقب ماشین تا شیشه جمع شده ! ربونم بند اومده بود ! راننده پیکان هم پیاده شد و تا منو دید گفت خداروشکر خودت سالمی فدای سرت ! گفتم مرتیکه حواست کجاست ؟ موقع رانندگی سرشونو میکنن تو گوشی ؟ یارو هم هی لبخند تحویل من میداد و میگفت فدای سرت بیمه دارم پولشو میده ! گفتم پولت به درد خودت میخوره ماشینم داغون شد !
افسره هم که با من بود شروع کرد پشت من در اومدن ! از من عصبانی تر بود و سریع کروکی کشید و گفت پیکان مقصره . بیمه نا و کارت ماشینشو گرفت و داد به من و گفت اینا پیش تو باشه تا برین بیمه و تعیین خسارت کنه . حالا جالبیش اینه که پیکانه سریع سوار شد تا بره ! گفتم کجا ؟ گفت ما داشتیم میرفتیم شمال ماسفرتمون خراب میشه بعدا بهم زنگ بزن ! گفتم شما چقدر خوشحالی دیگه ! من زنگ به کسی نمیزنم شنبه نیومدی شکایت میکنم ازت . کلی قسم و آیه که نه میام و فلان و بیسار و سریع سوار شد و رفت !
منم در صندوق رو که داغون شده بود به هر مصیبتی بود بستم و راه افتادم اومدم سمت خونه . ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و رفتم بالا . اینقدر خسته بدم که خوابم برد . شب که بابا اومد خونه تو خودش بود ! بهش سلام کردم زیر لب یه سلام آروم گفت و رفت پای تلویزیون نشست ! پیش خودم گفتم هیجی دیگه کله ام کنده اس ! بعد از یک ساعت صدام کرد و پرسید ماشین چی شده ؟ منم کل ماجرا رو کامل توضیح دادم و عصبانیتش فروکش کرد و گفت فدای سرت تو که مقصر نبودی . شنبه میریم دنبال کارای بیمه اش و صافکاری و نقاشی . گفتم باشه و پا شدم که برم سمت آشپزخونه . صدام کرد تا برگشتم گفت ولی خاک تو سرت با این رانندگیت :|
از من میشنوین هر چیز تمیز و خوب و سالمی که دارین همه جا عنوان نکنین چون چشم بد و حسود زیاده !

جراحی به انضمام مگس سیاه !

  • سه شنبه ۲۴ فروردين ، ۲۱:۱۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۸۷ بازدید

یعنی نمیدونم چی بگم اصلا ! مقصر کی میتونه باشه ؟ شاید اصلا گفتن این چیزها و به زبون آوردنش اصلا درست نباشه و دید مردم رو نسبت به اتاق عمل خراب کنه ولی نگفتنش هم موجب غم باد شدن تو گلوی بنده میشه . تازه ! مگه اینجا جایی واسه نوشته ها و تفکرات درونی من نیست ؟!
امروز صبح بعد از آماده شدن اتاق یه مریضی که دیسک کمر داشت رو قرار بود عمل کنیم . مریض یه خورده چاق بود همین باعث میشد کارمون یکم بیشتر طول بکشه . طرفای ساعت 8 بود که گان و دستکش جراحی پوشیدیم و به قول بچه ها رفتیم میدون جنگ ! بعد از باز کردن کمر و گذاشتن پیچ ها و خارج کردن دیسک از فضای نخاعی جراحی تموم شد و رفتیم سراغ بخیه زدن . چون موضع عمل خیلی وسیع بود و مریض هم مشکل آریتمی ( آریتمی یعنی نامنظم بودن ضربان قلب که میتونه موقع بیهوشی خطرناک باشه ) داشت بخیه رو باید با سرعت بیشتری میزدیم تا عمل زودتر تموم میشد و مریض میرفت بخش . کار داشت به خوبی پیش میرفت که یهو دیدم یه مگس سیاه بزرگ اومد و اومد و یه راست نشست توی فضای داخلی زخم ! یه دفعه از جام یه متر پریدم بالا و گفتم واییی این چیه دیگه ؟ مگس تو اتاق عمل چی کار میکنه ؟! خشکم زده بود ! سریع با دست زدمش رفت ولی ول کن نبود و دوباره برگشت روی موضع عمل . سریع بچه های بهیار رو خبر کردم تا مگسو بکشن یا از اتاق خارجش کنن و بعد از چند دقیقه با ضرب دمپایی یکی از بچه ها روی سقف کشته شد !
اینقدر شوکه شده بودیم که سریع برای جلوگیری از عفونت دوباره زخمو باز کردیم و با سرم و آمپول آنتی بیوتیک احتمال عفونت رو از بین بردیم . خداروشکر مریض با حال خوب و سرحال به بخش منتقل شد و خطر از بیخ گوش هممون گذشت .
واقعا مقصر کی میتونه باشه ؟ چه کسی پنجره پشتی رو باز گذاشته بود و توری رو هم کشیده بود کنار ؟ یعنی احتمال نمیداده حشره ای وارد فضای اتاق عمل بشه و ایجاد مشکل کنه ؟ شاید هم کسی مقصر نباشه و این فقط یه اتفاق تصادفی باشه . کاش یکم بیشتر مراقب باشیم چون خودم به شخصه خیلی روی این چیزها حساسم و اعتقاد دارم مریض بی پناه ترین موجود تو سیستم درمانیه و تمام زندگیشو دست ما سپرده و به امید بهبودی به بیمارستان مراجعه کرده نه از دست دادن زندگیش ...
پی نوشتـــ :
ممنون که مدام غلط املایی میگیرین از نوشته هام . چندین بار گفتم اگر غلط املایی هست به خاطر سریع تایپ کردنه منه .

و من چقدر خوشبختم ...

  • يكشنبه ۲۲ فروردين ، ۱۲:۴۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۴۷۶ بازدید

امروز وقتی چشمهامو باز کردم و نگاهم به نور آفتابی که از گوشه پرده افتاده بود تو اتاقم افتاد ، وقتی که بوی تخم مرغ های مامان که همیشه زرده هاش از شدت تازگی به نارنجی میزنه به مشامم خورد و وقتی صدای پرنده کوچیکه پشت پنجره که سر صبحی داشت به دونه دونه جوجه هاش غذا میداد گوش هامو قلقلک داد متوجه شدم من چقدر خوشبختم !
خوشبختم که امروز بیست و دومین روز از فروردین دوست داشتنیه و من توی خونه ای زندگی میکنم که یه مادر مهربون زودتر از من بیدار میشه و برام صبحونه آماده میکنه . توی شهری زندگی میکنم که با همه شلوغی و دود و دمش پیر مرد کفاشی داره که هر روز صبح بهم لبخند میزنه با اینکه میدونه هیچوقت کفشی رو برای واکس زدن پیشش نبردم و حتی زیر آسمونی زندگی میکنم که ارام بخش ترین رنگ دنیا رو داره ! آبی ! که من اسمشو گذاشتم " آبیهِ رنگِ زندگی ! "
دوست دارم امروز تا خود شب خدارو شکر کنم ؛ نه به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده ! به خاطر همین فرصتی که در اختیارم گذاشته تا بتونم شکرش کنم ! بتونم با صدای پرنده پشت تراس و یا زردیه تخم مرغ های مامان احساس خوشبختی کنم . زندگی چیزی جز اینهاست ؟
پس با صدای بلند ، جوری که برسه به اون بالاها ! به خاطر تمام نعمت های ریز و درشتی که گاهی از شکرگذاریش غافل میشیم ، به خاطر دست های مادر و شونه های پهن و قرص پدر ، به خاطر تک تک قدم هایی که برمیداریم و زیبایی هایی که با چشم میبینیم ، میگم خدایا شکرت ...
روزتون قشنگ ...

به بهانه فیلم خشم و هیاهو !

شاید موضوعش یکم کلیشه ای باشه و برگرده به همون جمله قدیمی که میگه " هیچ چیز از هیچکس بعید نیست " ولی فیلم نامه و دیالوگ بین بازیگرا به حدی قوی بود که میشد اسمشو گذاشت یه فیلم کاملا متفاوت از هومن سیدی . البته موضوع دوتا فیلم قبلیش هم تو همین مایه ها بود ولی این یکی خیلی به دلم نشست و تو چندتا صحنه میخکوب فیلم بودم ...
نوید محمدزاده که قبلا بازیه بی نظیرش تو فیلم ابد و یک روز منو خیلی مجذوب خودش کرده بود تو این فیلم هم خیلی خوب از پس نقشش بر اومد و نشون داد که بازیگر آینده داریه . عینک شیشه پولاریز و قرمز رنگش ، لباس های بلند و کفش آل استار قرمزش کاملا با نقشش که یه خواننده معروف بود همخونی داشت . گریم های متفاوت طناز طباطبایی تو قسمت های مختلف فیلم و داد و فریادهای عصبیش خیلی عالی و هنرمندانه بود .
تیزر و آنوس فیلم رو میتونین تو ادامه مطلب ببینید و پیشنهاد میکنم اگر دنبال یه فیلم با دیالوگ های کوبنده و پر از صحنه های جذاب هستین حتما " خشم و هیاهو " رو از دست ندین ...

پی نوشتـــ :
اکران نوروزیشو از دست ندین !

گریه های پشت شمشاد ...

  • سه شنبه ۱۷ فروردين ، ۱۹:۳۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۶۱۶ بازدید

هوا نیمه تاریک بود و یه باد خنکی میومد جوری که آدم دوست داشت بره گوشه پارک بشینه و بدون هیچ فکر و مشغله ای چند دقیقه ای با خودش خلوت کنه و یه نفسی تازه کنه . ولی حیف که دیر شده بود و باید زود میرفتم سمت نونوایی و بعدشم شیر و کره و پنیر و ماست ترجیحا کم چرب ( ! ) میخریدم و میرسوندم دست مامانم ، بعدشم میرفتم باشگاه ...
کوچه رو که رد کردم رسیدم به پله های تهش که وصل میشد به خیابون پشتی ، ساختمون سر کوچه رو نگاه میکردم و تو این فکر بودم که حیف شد خونه به اون قشنگی خراب شد تا تبدیل به یه برج بشه . هنوز نسیم و باد خنک میومد که صدای گریه از پشت شمشادها رشته افکارمو پاره کرد . وایسادم و گشتم دنبال صدا . مهشید هنوزم باورم نداری ؟ هنوز نمیدونی چقدر عاشقتم . چرا با من اینطوری میکنی ؟ دوست داری گریه کردنمو ببینی ؟ دوست داری مثل بچه ها اشک بریزم ؟ این جمله ها همراه با بغض و اشک تکرار میشد . لا به لای هر حرف یه پک به سیگارش هم زده میشد و دستهاش میلرزید . به نظر سنش کم نبود و یه بیست و چهار پنج سالیش بود ...
نذاشتم تماسش تموم بشه و دخالت نکردم ، راهمو گرفتم و رفتم . شب موقع خواب مدام جمله هایی که به مهشید میگفت و چهره پر از اشکش جلوی چشمم بود . برای چی گریه میکرد ؟ اینقدر مهشیدو دوست داشت ؟ و یا نیت دیگه ای پشت اشکاش بود ؟ نمیدونم . هر چی فکر میکردم بیشتر غرق خودم میشدم . یاد گذشته ها می افتادم . وقتایی که شاید یکم نپخته تر بودم و زود احساسی میشدم . دست و پامو گم میکردم و نمیدونستم باید چی بگم . شاید هم یکم تو خلوت خودم گریه میکردم و فردای همون روز به گریه هام توی حموم میخندیدم ...
همه ما آدم های ، یه روزهایی تو زندگیمون بوده که شاید پشت همون شمشادها ، روی پشت بوم خونه ، زیر دوش حموم و یا لای بالشت تختمون گریه کردیم . گریه هایی که امروز دوست نداریم بهش فکر کنیم چون برای کسی بوده که اونور خط منتظر نشنیدن صدامون بوده ...
راستی ؛ شما هم مثل من بی صدا گریه کردین ، میدونم ...

صدا میاد ؟ شروع یه سال متفاوت !

  • يكشنبه ۱۵ فروردين ، ۱۷:۲۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۷۲ بازدید

15 روز هم از سال 1395 گذشت و من هنوز دارم دونه دونه برنامه های امسال رو کنار هم لیست میکنم و کی قراره این لیست بلند بالا تموم بشه خدا میدونه . فقط میدونم باید به همشون عمل کنم و تغییراتی رو که میخوام تو زندگیم بدم . اهدافم ، برنامه هام ، کارهای بزرگ و کوچیکی که باید انجام بشن ، فکرها و تصمیم هایی که دارم ، اخلاقیات و روحیاتی که مشخص کردم و باید از وجودم پاک بشن همه و همه میشن تصمیم های مهم سال 1395 !
بگذریم ! مسافرت رفتین یا ترجیح دادین عید رو تو خونه خودتون باشین و از مهموناتون پذیرایی کنین ؟ دیدین چه برف و بارونی شد امسال ؟ ما که تو جاده نزدیک های شاهرضا برفگیر شدیم و به قدر دیدمون کم بود که یه راه نیم ساعته رو سه ساعت توی راه بودیم . شبش هم مجبور شدیم با یه پتوی قرضی و بدون بالشت تو یه مسجد بخوابیم . البته من عاشق اینجور تجربه هام ! همه اطرافیانم میدونن که من همه چیز رو دوست دارم خودم امتحان کنم ( البته نه همه چیز ) و دقیقا تو برنامه امسالم هم سفرها و کارهای جدیدی رو گنجوندم که باید تجربه بشن !
راستی ! تبریک میگم به رفیق های وبلاگیم که اسمشون رو تو وبلاگ های برتر سال 1394 بیان دیدم . از نظر من حق خیلی ها بود که تو این لیست باشن و از دیدن اسمشون واقعا خوشحال شدم . گویا این رتبه بندیشون هم بر اساس آمار و ارقام ریاضی و لایک و کامنت و ... بوده و وبلاگ هایی که از دامین های .ir و سایر آدرس ها استفاده میکردن از رتبه بندی حذف شدن که شاید خیلی حرکت جالبی نبود ...
پی نوشتـــ :
اونایی که آماده ان برای تغییر و شروع یه سال متفاوت اعلام حضور کنن !
مجموع عیدی های دریافتی من : 0 ریال :|

هر روزتان دیروز ، نوروزتان فیروز !

  • يكشنبه ۱ فروردين ، ۰۸:۰۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۵۹۶ بازدید

ساعت 8 و 12 ثانیه اول فروردین ماه سال یک هزار و سیصد و نود و پنج ! چشم به هم زدیم یک سال دیگه هم گذشت ! چهارتا فصلو رد کردیم و دوباره رسیدیم سر همون فصل بهار دوست داشتنی . فصل گل های یاس ، نسیم های خنک ، شب های مهتابی و عصرهای عاشقی .
یک ساله دیگه هم گذشت و بهترین خاطره هارو کنار هم ساختیم . با خیلی ها خندیدیم ، با خیلی ها همدردی و گریه کردیم ، وجود خیلی هارو از کنارمون از دست دادیم و خیلی هارو هم نبخشیده به دست سرنوشت سپردیم ...
نمیدونم تا چه حد تونستین امسال به فکرهای توی سرتون نزدیک بشین و چقدر هدف هاتون رو به خاطره تبدیل کردین ولی امیدوارم امسال از اولین دقیقه های تحویل تا آخرین روزهای زمستونش پر از شادی و وصال باشه . پر باشه از امیدهای رنگارنگ و احساس های بی نظیر . کلی آرزو میکنم براتون ، آرزوهای ریز و درشت که امیدوارم خدا بدون در نظر گرفتن اندازشون تو دامنتون قرارش بده . بی خونه ها خونه بخرن ، بی لباس ها لباس دار بشن ، مریض ها برگه مرخصیشونو از صندوق بگیرن ، گرفتارا نفس راحت بکشن ، ...
آخرین آرزو رو هم میذارم برای شما ! شما دوستای وبلاگی که واقعی ترین دوستای مجازی دنیا هستین ! شمایی که با چشم های نازنینتون تو این یک سال خط به خط نوشته های منو خوندین و بهم لطف داشتین . شمایی که اگر نبودین انگیزه ای برای نوشتنم نبود ...
و در آخر ؛ نوروزتون پر از شادی و نشاط ، عشق و مهربونی . آرزوی من ، شادی دل دریایی توست ...

پی نوشتـــ :
صدای بنده رو از شهر شیراز میشنوید ! احتمالا تا آخر عید همین جا مهمونه فامیل باشیم !
به شدت مراقب زیباییهاتون باشین :دی