شبهای یلدایی ما ...

  • دوشنبه ۳۰ آذر ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۵۹ بازدید

یکی انار میخرید ، یکی هندونه ؛ یکی آجیل میاورد و یکی ماهی درست میکرد ؛ مامان همیشه از اون حلیم بادمجون های معروفش ( غذای شیرازی مثل کشک بادمجون ) که همه با ولع تمام میخوریم درست میکرد و عمه جان هم از اون کتلت های پف کرده و لذیذش ...
دایی جان ناپلئون که همیشه روزگار وسط سرش خالی بود و از قدیم سیگار بهمن پا بلند میکشید دیوان حافظ بزرگ و سفیدشو باز میکرد و برای هممون فال میگرفت ؛ یکی شادکامی و خوشحالی به نامش میشد و یکی سختی و سرما .
خونه مادر بزرگ با حیاط کوچیک و اتاق های کمش اونقدر جا داره که شب یلدارو همه کنار هم میگذرونیم و برای سلامتی و طول عمرش دعا میکنیم . اونم جواب همه رو با غر زدن های زیر لب و طولانی میده و به فکر سر دردهای پیرمرد همسایه پشتیه !
پدر بزرگ هم که 26 ساله تمام این شب هارو از پشت قاب عکس روی دیوار نگاه میکنه و با خنده و خوشحالی ما شاد میشه ؛ چقدر زود رفت و چقدر زود بی کس شدیم ...
تمام شب های ما یلداست ! وقتی کنار همیم و قدر تک تک دونه های انارو میدونیم . وقتی مادربزرگ خوشحاله که تنها نیست و وقتی دایی جان هزاری های تا نخورده عیدی میده  ...
قدر کنار هم بودن رو بدونید ؛ عمرتون به بلندای شب یلدا و کامتون به شیرینی و سرخی انار ...

دل نوشتـــ :
یلدای بی تو ؛ بلندترین نبودن سال است ...

اردوگاه کوشک نصرت ...

  • يكشنبه ۲۹ آذر ، ۱۰:۵۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۹۹۰ بازدید

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد !
بعد از ظهر شد و بهمون ناهار دادن . به هر نفر یه دلستر و موز با زرشک پلو با مرغ دادن . همه کف کرده بودیم از این همه پذیرایی و نمیدونستیم که این فقط مال روز اول و خوش آمدگوییه و بقیه روزها باید هوا بخوریم تا سیر بشیم ! بعد از ناهار هم بهمون چراغ آترا ( مثل چراغ های نفتی قدیم ) دادن و ما باز هم شگفت زده شدیم از این همه امکانات ! اینقدر تو چراغ ها گرم میشد که همه با زیر پوش میگشتیم و دور هم میگفتیم میخندیدیم .
ساعت 10 شب که خاموشی بود اومدن گفتن چراغ هارو تحویل بدین ! همه خشکمون زد ! گفتیم مگه تا صبخ نباید دستمون باشه ؟ گفتن نه خونه خاله اس مگه ؟! اینجا شرایط سخته باید تو کیسه خواب و سرما بخوابین و از اونجایی که چادر ما کج و کوله بود و از همه جاش باد میومد تو عذا گرفتیم که چطوری بخوابیم . خلاصه ساعت 10.30 شد و همه رفتیم تو کیسه خواب ها ؛ اینقدر جا تنگ بود که پاهامونو میکردیم لای پای همدیگه تا فشرده بشیم و بتونیم بخوابیم و با این وجود باز هم 2 نفرمون دم در بودن و جا براشون نبود درست و حسابی .
هیچوقت یادم نمیره که نفری چهارتا لباس بافتنی تنمون بود با کاپشن ؛ دوتا دستکش دستمون بود با دوتا کلاه که فقط جای چشماش باز بود و علاوه بو کیسه خواب دوتا پتو هم رومون بود ولی تا صبح میلرزیدیم و هیچکس خوابش نبرد .
فردای اون روز بردنمون میدون تیر و باید نفری 35 تا تیر با اسلحه ژ3 شلیک میکردیم . هر 100 نفر رو کنار هم میخوابوندن و با فرمان فرمانده میدون تیر شلیک رو شروع میکردیم . به همه گفته بودن موقع شلیک تیر دهنتون رو باز کنید تا به گوشهاتون آسیبی نرسه و من چون اون موقع مرخصی بودم از این موضوع بی اطلاع بودم و همین باعث شد گوشم مرخص بشه ! الان هم که دارم تایپ میکنم با اینکه یک هفته گذشته هنوز گوشم سوت میکشه و بعد از ظهر باید برم دکتر گوش !
روزهای بعدی هم به هر سختی بود گذشت تا رسیدیم به روز آخر ؛ اینقدر به بچه ها فشار اومده بود که سر هر چیز کوچیکی به هم میپریدن و با هم دعواشون میشد ؛ چند نفری کتک کاری کردن و حتی یکی از بچه ها چشمش مشت خورد و کبود شد . روز آخر که میشد پنجشنبه مراسم سر دوشی بود و ما رسما درجه دار میشدیم . یعنی آموزشی تموم و از حالت صفری در میومدیم . برامون مراسم گرفتن و کلی از درجه دارا و خلبان های نیرو هوایی رو دعوت کردن و بعد از سخنرانی و سوگندنامه هر گروهان رژه میرفت و بر اساس نظم و ترتیبی که داشت نمره میگرفت که گروهان ما گروهان نمونه شد و از امیر خیلی خوب گرفت .
آخرین شبی که تو اردوگاه بودیم اینقدر هوا سرد بود که بچه تصمیم گرفتن به جای خوابیدن و از سرما شهید شدن تا صبح بیدار بمونن ولی اینقدر خسته بودیم که ساعت 11 همه خوابیدیم و صبح با سر درد و کمر درد و تب و لرز بیدار شدیم و مشغول جمع کردن چادر و بار زدن تو کامیون ها و برگشتن به تهران شدیم . طرف ساعت های 12 بود که رسیدیم پادگان و بعد از کلی الافی و چرخوندمون اینور اونور ساعت 6 بعدازظهر برای همیشه از در پادگان خارج شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه هامون .
اینقدر بدن هامون کثیف بود و سر و صورتمون خاک گرفته بود که تو تاکسی سوارمون نمیکردن :دی چون اونجا نه حموم بود و نه چیزی و باید دستشویی هم صحرایی میکردی . یادم میاد از خودم بدم میاد ...
خلاصه گذشت ولی دوتا خاطره برام موند . یکی آخرین لحظه هایی که کنار هم بودیم و خاطرات این 2 ماه رو مرور میکردیم که با هم خوردیم ، خوابیدیم ، خندیدیم و حتی تنبیه شدیم و یکی هم شبی که تو اردوگاه نگهبان بودم و تا صبح آسمون کویر رو نگاه میکردم و لذت میبردم ...
چقدر زود گذشت ؛ آخرین روز همه اشکمون در اومد .
دلم برای همتون تنگ میشه رفقا ...
پی نوشتـــ :
تخت شماره 117 ...
بهترین رفیقارو پیدا کردم تو خدمت .

دیالوگ ماندگار ؛ فارست گامپ ...

فارست گامپ : « با من ازدواج می‏کنی ؟ من یه همسر خوب میشم جنی . »
جنی : « میشی فارست . »
فارست گامپ : « امّا تو نمی‏خوای با من ازدواج کنی . »
جنی : « تو نباید با من ازدواج کنی . »
فارست گامپ : « چرا منو دوست نداری جنی ؟ من آدم با هوشی نیستم امّا می‏دونم عشق چیه ! »

فارست گامپ ( 1994 ) - رابرت زمیکس

پی نوشتـــ :
فارست گامپ ! شاهکار سینماس ...

آخرین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۲۰ آذر ، ۱۹:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۱۱ بازدید

قسمت آخر این فیلم ها دیدین میان میگن " به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست " ؟ دقیقا به همون جا رسیدیم ! چشم رو هم گذاشتیم ( شما البته واسه من 2 سال گذشت ! ) آموزشی هم تموم شد و همه ساک به دست برگشتیم خونه هامون تا یکشنبه بریم اردوگاه و بعدشم هر کسی تقسیم بشه و بره سر یگان خدمتیش ...
با خیلی ها آشنا شدم ، خیلی رفقای خوب و بی نظیری پیدا کردم و خیلی درس های زیادی گرفتم . یکم بیشتر مسئولیت پذیر شدم و یاد گرفتم همیشه یه نفر تشویق میشه و یه جمع با هم تنبیه ! یاد گرفتم کی بخاطره خودم بهم نزدیک شده و کی دنبال راه افتادن کارشه . همه این ها حاصل این 2 ماه خوردن و خوابیدن و خندیدن و ... با حدود 220 نفر از همه جای ایران با ملیت ها و قومیت های مختلف بود . از اون روستایی صورت سوخته بگیر تا اون زیر ابرو برداشته به ظاهر شهری که همشون برام عزیز و با ارزشن .
این هفته آخری هم خوب بود هم بد ! خوبیش بخاطره راحت شدن از این اوضاع و دوری از روال زندگی بود و بدیش هم جدا شدن از بچه هایی که تو این مدت با هم زندگی کردیم . رو آخر تو مسجد خوابیدیم و همه با هم خداحافظی میکردن و کلاه هارو مثل فارق التحصیل های دانشگاه مینداختن هوا و میخندیدن . ظهر بهد از ناهار هم آماده شدیم برای رفتن به خونه که گفتن از بین شما 40 نفر باید بمونه و 24 ساعت نگهبانی بده ! بخاطره اوضاع بحرانی کشور دستور اومده که این نفرات باید به عنوان " یگان آماده " از ساعت 8 صبح روز چهارشنبه تا 8 صبح پنجشنبه بمونن و یه روز دیرتر برن مرخصی و از اونجایی که من همیشه خوش شانسم اسمم توی اون 40 نفر در اومد و مجبور شدم تو این طرح شرکت کنم .
هر چند باید از خوابت میزدی و میومدی پادگان و این خیلی برامون زور داشت ولی روز قشنگی شد و به همه خوش گذشت . قضیه یگان آماده اینه که باید یه سری افراد آماده باش بمونن تا اگر تو پادگان اتفاقی مثل سیل ، زلزله ، حمله به پادگان ، آشوب و ... اتفاق افتاد باهاش مقابله کنن و اگر لازم بود امداد رسانی کنن . 40 نفرمون رو به 4 تا گروه تخریب ، امداد ، تامین ، تخلیه تقسیم کردن که من افتادم تو گروه تامین و باید با اسلحه نگهبانی میدادم .
بهد از معلوم شدن وظیفه ها و تحویل گرفتن اسلحه و وسایل دیگه میرفتیم تو آسایشگاه و به صورت آماده باش استراحت میکردیم و با فرمان " پیش " فرمانده تو کمتر از 10 ثانیه باید به خط میشدیم و آماده مانور میشدیم ! شبش هم حق خوابیدن تا صبح رو نداشتیم و باید با لباس کامل میخوابیدیم ؛ حتی پوتین هم باید پامون بود !
چند بار این کارو برامون کردن و چون سریع به خط شدیم شب تا صبح دیگه اذیتمون نکردن و مانور ندادیم . فرمانده بهمون میگفت سال های قبل این کارو با سکه میکردن ! یعنی فرمانده آروم میومد تو آسایشگاه و یه سکه مینداخت رو زمین و میرفت و بعد از 10 ثانیه باید همه به خط میشدن که خداروشکر این کار به خاطره هجوم بچه ها و زمین خوردنشون ور افتاده بود !
خلاصه آموزشی هم تموم شد و میمونه فقط اردوگاه که 5 روز باید تو چادرهای هشت نفره زندگی صحرایی کنیم و تیراندازی با اسلحه و سلاح های دیگه رو کامل یاد بگیریم . اردوگاه تو بیابون های کوشک نصرت قم برگذار میشه که دیشب داشتم دمای هوای اونجا رو میدیدم 13 درجه زیر صفر بود ! آرزوی قلبیه ما که برف بیاد و کنسل بشه ! شما هم دعا کنید بی زحمت :دی
پی نوشتـــ :
یه تغییراتی تو ظاهر وب دادم و یه قسمت هایی رو عوض کردم ، نظرتون چیه ؟
بعد از اردوگاه سرم خلوت میشه و بیشتر بهتون سر میزنم ، عذرمو بخاطر این 7 8 روز غیبت بپذیرید ...

وقتی توهم بینایی میگیرم !

  • چهارشنبه ۱۱ آذر ، ۱۱:۱۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۷ بازدید

خیلی خوب بود لامصب ! تا حالا این حالت بهم دست نداده بود ! چند روز پیش تو پادگان شبش نگهبان بودم و اصلا نتونستم درست بخوابم . صبح هم ساعت 7 تو سالن آمفی تئاتر پادگان کلاس داشتیم تا 12 ظهر !
سربازی رفته باشین میدونین که به اینجور کلاس های طولانی میگن Golden Time ؛ یعنی ساعت طلایی برای خوابیدن که خیلی هم کم پیش میاد و باید نهایت استفاده رو برد ! ما هم به همین خیال که میریم و کلی میخوابیم و کمبود شب قبل رو جبران میکنیم حرکت کردیم به سمت سالن و یه جا اون وسط ها پیدا کردیم که راحت بخوابیم .
ده دقیقه از کلاس گذشت که فرمانده گفت کسی چرت بزنه نگهبان تنبیهی آخر هفته میشه و همه دژبان ها رو دور تا دور سالن گذاشت تا حواسشون به بچه ها باشه و فقط اسم کسی که خوابیده رو بدن ! اینقدر این حرکت خورد تو ذوقمون که نگو ! مخصوصا من که اصلا نخوابیده بودم ! با این اوضاع گفتم چاره ای نیست دیگه باید بیدار بمونیم و کلی هم به خودم تلقین کردم که پسر تو میتونی ! تو اصلا خوابت نمیاد ! به نگهبانی آخر هفته فکر کن !
تو همین فکرا بودم که یهو چشمم رفت رو هم و بغل دستیم زد تو پهلوم که بیدار شو . چشمامو به زور باز کردم و سعی کردم همینطوری باز نگهشون دارم ! شاید باورتون نشه ولی هیچوقت تو زندگیم اینقدر خواب بهم فشار نیاورده بود . هر یک دقیقه سرم میافتاد پایین و به زور خودمو نگه میداشتم . یک ساعت اول کلاس به هر بدبختی بود گذشت و از ساعت دوم اوضاع فرق کرد ! گوشهام نمیشنید دیگه و ذهنم کار نمیکرد ! منگ شده بودم ! صدای استاد رو نمیشنیدم اصلا و توهم بیناییم شروع شد !
همینجور که سن رو نگاه میکردم یهو احساس میکردم پرچم ایرانی که کنار دسته استاده داره حرکت میکنه ! چشمامو میمالیدم درست میشد و بعد از چند دقیقه دوباره حس میکردم چندتا پرنده تو سالن دارن پرواز میکنن و حتی با چشم دنبالشون میکردم ! صندلی های جلویی رنگش عوض میشد و حتی یه لحظه حس کردم فرمانده بالا سرمه سریع بهش سلام کردم و احترام گذاشتم !
رفیق های بغل دستیم چقدر بهم خندیدن ! میگفتن همش اینور اونورو نگاه میکردی و با خودت حرف میزدی ! با دست در و دیوارو نشون میدادی و چند دقیقه به یه نقطه خیره میشدی ! اینقدر این اوضاع ادامه داشت که قلب درد گرفتم و دست چپم بی حس شد ! اینقدر عصبی شده بودم که قید همه چیزو زدم و گرفتم تخت خوابیدم ! اینقدر عمیق خوابیده بودم که هر چی صدام کردن بیدار نشدم .
بعد از کلاس هم سر صف آمار اسممو دادن فرمانده و شدم نگهبان تنبیهی آخر هفته . آخر هفته هم که شد رفتم پیش فرمانده و با استفاده از نفوذ کلام اسمم رو از تو لیست خارج کردم !
خیلی خاطره بد و در عین حال جالبی بود ! تو کتاب هامون خونده بودم کم خوابی زیاد باعث توهم میشه ولی تجربه اش نکرده بودم و نمیدونستم خواب اینقدر مهمه !
بعد از خاروندن جای کش جوراب خواب لذت بخش ترین قسمت زندگیه :دی

هر شهروند ؛ یک خیانتکار !

  • يكشنبه ۸ آذر ، ۲۰:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۴۵ بازدید

عنوان مطلب شاید یکم کلی گویی باشه و این حس رو به شما منتقل کنه مثل سایت های سیاسی وابسته به نهاد خاصی دارم یه شبکه رو میکوبم ولی در حقیقت اصلا اینطوری نیست ! من این قضیه رو از جنبه انسانیش نکاه میکنم و بدون هیچ قصد و نیت سوءیی بهش اعتراض میکنم !
شبکه منو تو امسال پنجمین سالگرد تاسیسش بود و تو این مدت خیلی بیننده پیدا کرده و خیلی هارو حتی از شبکه های خودمون کنده و مشتری ثابت خودش کرده ! که این مسئله هم گردن کسی نیست جز صدا و سیما کشور خودمون که اصلا سعی نمیکنه حس رقابت ایجاد کنه و فقط و فقط احساسی و مذهبی به قضیه نگاه میکنه ! من خودم به شخصه خیلی از برنامه هاشو نگاه میکنم و از مستند ها و سریال های خوبش لذت میبرم و حتی وقتایی که بیکار باشم تا نصفه شب بیدار میمونم تا تکرار برنامه های روز رو که از دست دادم ببینم ( مثل تکشو ، منوتوپلاس ، ... )
این وسط از یه سری چیزها هم واقعا ناراضیم ! از وقتی بچه بودیم یادمه به خوردمون دادن که جهان سویم ، از نظر رفاه و غیره تو پایین ترین رده های دنیاییم و یاد گرفتیم همیشه از همه چیز بنالیم تا سعی بر درست کردنش کنیم ! یکی از این موارد آزاردهنده برنامه " منوتو گزارشگر " ! که همیشه با دیدنش به حال خودمون قبطه خوردم و آه تاسف کشیدم از دست نادونی بعضی آدم های به ظاهر وطن پرست !
برادر من ، خواهر من ! ما سطح پایین ترین کشورهای جهان ، جزو ناپایدارترین و خورده پاترین مرکزهای اقتصاد جهان ؛ همه اینها درست ! ولی به نظر خودت فیلم گرفتن از مشکلات و معضلات داخل کشور و نمایش اون برای کل جهان چیزی رو حل میکنه ؟ جز اینکه وضعیت رو روز به روز بدتر میکنه و چهره مارو بیشتر از پیش خراب میکنه ؟

چند روز پیش یه آقایی یه فیلم گرفته بود از یه درختی تو خیابون ولیعصر که قطع شده بود و با صدای خودش هم ماوقع رو گزارش میکرد ! میگفت بله ! اینم از ایرانی های قاتل طبیعت که این درخت بی زبون رو قطع کردن ! منوتو خواهش میکنم این ویدیو رو پخش کن تا همه بشناسن شهرداریه کثیف رو ! عزیزه من ! شما رفتی بپرسی مشکل چی بوده که این درخت قطع شده !؟ علتش رو دونستی بعد قضاوت کردی ؟
 ای کاش به جای این جور ویدیوها کمی هم از نکات مثبتی که تو کشورمون داریم حرف میزدیم و سعی در تبلیغش داشتیم . به قول پسر عمه ام که چند سالیه آمریکا درس میخونه میگه ایرانی ها تنها مشکلشون وطن پرست نبودنشونه ! بر عکس آمریکایی ها که دم خونه هر کردومشون یه پرچم از کشورشون نصبه و هر روز صبح بهش یه نگاه پر از غرور میندازن ...
کمی فکر کنیم ؛ همین ...

چهارمین هفته آموزشی ...

  • پنجشنبه ۵ آذر ، ۱۹:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۷۳۶ بازدید

یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ...
روز اول یکی از فرمانده های بازنشسته نیروی زمینی مهمون جمع ما بود . یه پیرمرد سالخورده و جانباز شیمیایی که با کمک عصا راه میرفت و با همون لباس نظامیش اومده بود تا برامون از جنگ بگه . اینم بگم که کلاس ها 4 روز بود و هر روز 2 سال از جنگ رو توضیح میدادن . از عملیات ها ، شکستها و پیروزی های ایران . از اسیر شدنش توسط عراقی ها و اینکه موقع انتقالش به اسارت گاه های عراق فرار کرده بود و 4 روز تو بیابون ها سرگردون بود ! زیر بوته های خار قایم میشد و از شدت گشنگی غورباقه ها زنده رو میخورد !
روز دوم امیر بختیاری مهمون ما بود و از رشادت های نیروی دریایی و ناوچه پیکان میگفت که چطوری سکوهای نفتی عراق رو نابود کرده بودن و با یه اشتباه تو دام دشمن افتادن و جز یه عده معدودی همه خدمه کشتی شهید شدن ! اینم بگم که امیر بختیاری یکی از بهترین ملوان های کشتی های نظامی تو جنگ بوده که ما آزاد سازی خیلی از شهرها مدیونشیم .
روز سوم امیر سرتیپ خلبان حسین خلیلی مهمون ما بود ! یکی از بهترین جلسه های معارف جنگ روز سوم بود ! جوری با احساس تعریف میکرد که همه میخکوب شده بودیم و اصلا نفهمیدیم چطوری 4 ساعت گذشت . ایشون نابغه نیروی هوایی ایرانه که بیشتر از 10،000 ساعت پرواز با هواپیمای F5 و F14 تو مناطق جنگی داره و حدود 30 تا جنگنده عراق رو از بین برده ! حسین خلیلی دوره خلبانیش رو تو آمریکا گذرونده بود و درجه استاد پروازی گرفته بود و برامون حدود 50 تا عکس از خودش آورده بود که خیلی برام جالب بود . عکس هاش با شهید بابایی و شهید ستاری ، شهید عباس دوران و شهید یاسینی ! اصلا باورم نمیشد که تو کابین پشتیه شهید بابایی مینشست و باهاش پرواز میکرد ! یا با شهید دوران چه بگو بخندهایی میکرد و سر پرواز و مانور شرط بندی میکرده ! اینقدر نزدیکی به این شهیدهای برجسته نیروی هوایی و صمیمیت باهاشون خیلی خیلی جالب و قشنگ بود . حتی تعریف میکرد که شهید عباس دوران ( اسم یگان ما ) خیلی لاتی حرف میزد و اینقدر دل و جرات داشت که همه ازش میترسیدن و میگفتن عباس یه روزی سرتو به باد میدی ! تو آخرین عملیات وقتی با هم پرواز کرده بودن بعد از وارد شدن به خاک عراق و شکستن سه تا خط آتش یکی از موتورهای جت جنگیش اسیب میبینه و به جای کشیدن دکمه اجکت و بیرون پریدن از هواپیما به حسین اعلام میکنه که شماها برگردین ! مسیر هواپیما رو به سمت شهر بغداد عوض میکنه و هواپیماشو که تو آتیش میسوخت و به سختی کنترل میشد به ساختمون هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها میکوبه و مانع از برگذاری اون اجلاس میشه ( متن کامل رو از اینجا بخونید ... )
روز چهارم که روز آخر کلاس ها بود از دو سال آخر جنگ برامون گفتن و توضیح دادن که چطوری ایران تغضیف شده بود و امام مجبور به پذیرش قطعنامه 598 شد و جنگ بدون پیروز به پایان رسید . دو ساعت دوم کلاس هم همه استادها کنار هم جمع شدن و جلسه پرسش و پاسخ گذاشتن و به سوال های بچه ها راجع به جنگ پاسخ دادن ...
آخر هر کلاس هم برای همه فرمانده ها و به احترام رشادت هاشون با احترامات نظامی بدرقه شون میکردیم که باعث میشد اشک شوق تو چشم های بعضی هاشون جمع بشه .
دوست دارم خیلی بنویسم راجع به این هفته ولی میدونم از حوصله خارجه . یه نکته خیلی مثبتی که این کلاس ها برام داشت نگاه واقع بینانه به جنگ بود ! اینکه از تمامی فرمانده ها اشتباهاتشون توی جنگ رو به صراحت میگفتن و اعلام میکردن علت شکست تو فلان عملیات چی بود ! مثلا عملیات کربلای 4 بیشترین تلفات رو از نیروهای ایرانی گرفت و علتش هم ناپختگی فرمانده های اون عملیات بود .
اینقدر این کلاس ها برام جالب بود که باعث شد کاملا نگاهم نسبت به جنگ عوض بشه و آمار دقیق همه شهدا و عملیات هارو به دست بیارم .
جالبترین نکته اش صحبت های یکی از فرمانده ها بود که میگفت جنگ رو واقع بینانه نگاه کنید نه احساسی ! سر بسته میگم با نارنجک بستن دور کمر نمیشه یه تانک رو نابود کرد !
پی نوشتـــ :
حتما اسم شهدای خلبانی که تو متن بالا آوردم رو تو ویکیپدیا سرچ کنید داستان های جالبی داره زندگیشون مخصوصا شهید دوران .

معرفی موزیک ؛ خداوندان اسرار

باز هم استاد همایون شجریان و باز هم آلبوم جدید ! ماه قبل آلبوم آرایش غلیظ رو معرفی کردیم و این ماه آلبوم خداوندان اسرار رو کامل معرفی میکنیم ! سبک این آلبوم طبق روال کاری ایشون سنتی و تعداد ترک های این آلبوم 8 قطعه است ...
خواننده : همایون شجریان
اشعار : مولانا ، خیام ، حافظ
آهنگساز : سهراب پورناظری، کیخسرو پورناظری
تنظیم کننده : سهراب پورناظری
نوازنده ها : سهراب پورناظری ، آرین کشیشی ، آرشاک ساهاکیان ، محمت آکاتای ، آئین مشکاتیان ، همایون نصیری ، حسین رضایی نیا ، آزاد میرزاپور
صدابرداران : غلامرضا صادقی ، جیل تنگان ، بن گری ، افشین عزیزی ، اِرتان کِسِر
میکس و مسترینگ : غلامرضا صادقی
ژانر : سنتی
تهیه کننده : صدرالدین حسین خانی
مدیراجرایی : مهدی بشکوفه
انتشارات : ایران گام

پی نوشتـــ :
میدونم به صورت اورجینال از فروشگاه ها تهیه میکنید و کسی دانلود نمیکنه :دی

معرفی کتاب ؛ تنفس در هوای تازه

این کتاب بر اساس تجربه های شخصی اورول نگاشته شده است و درباره ی مردی است چاق که احساس میکند خیلی زشت است و به نوعی خود درگیری دارد ...
ضمنا اورول این کتاب را به پسرش فره رتیس تقدیم کرده .
برگرفته از کتاب : به ما القا کرد تا تصور کنیم خانه ای از آن خود و یا قطعه زمینی در این کشور داریم که به خود ما تعلق دارد ، اما در واقع بدبختهایی همچون ما در " هسپریدز " یا همه ی جاهایی شبیه آن، تا ابد به برده های قربانی "کروم" تبدیل شدیم. و آدم های بی مصرفی که جسارت کشتن این مرغ تخم طلا را ندارند! در واقع ما نه تنها صاحب خانه های خود نیستیم بلکه در حال دادن قسط های طولانی ای هستیم و همیشه دلواپس این هستیم که نکند حاد ثه ای باعث شود تا نتوانیم آخرین قسط این خانه را بپردازیم. ما را به طور کامل خریده اند و ما هرچه بیشتر پول می دهیم خودمان را بیشتر می فروشیم. هریک از آن بیچارگان که تا حد مرگ عرق می ریزند برای همین خانه های حقیری که نه جلویش منظره ای است و نه زنگ ورودیش سالم است دو برابر ارزشش پول می دهد و در آخر در جنگ هم همان چاپلوس بدبخت باید مملکتش را از شر بلشویسم برهاند ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

معرفی فیلم ؛ در زمان

« In Time » یا « در زمان » یکی دیگه از فیلم هایی هست که به پیشنهاد یکی از دوستان گرفتم و واقعا از دیدنش لذت بردم ! هم فیلم نامه قوی بود و هم بازی بین کاراکترها و شخصیت های فیلم . شدیدا توصیه میکنم این فیلم رو از دست ندین ...
بازیگران :
Justin Timberlake
Amanda Seyfried
Cillian Murphy
خلاصه داستان :
فیلم داستان جالبی دارد . در آینده نچندان دور ، عمر هر انسان به 25 سال سن می رسد . دو نوع انسان داریم . یکی پولدار که با پول می توانند سن خود را تا بینهایت برسانند و یکی هم فقیر که یا باید با فراهم کردن پول ، برای خود عمر بخرند ( ! ) یا اینکه در سن 25 سالگی بمیرند . مردی فقیر با نام ویل ( با بازی جاستین تیمبرلک ) روزی مردی را ملاقات می کند که عمری طولانی دارد . او بخشی از سن او را برای خود می گیرد و کمی بعد متوجه می شویم پلیس به دنبال ویل است ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .