گاهی وقتا یه چیزهایی میبینم که شاید از دید خیلی ها ساده و بی معنی باشه ولی برای من یه حس عجیب و جالب داره ! مثل یه عکس یا سکانسی از یه فیلم که میتونه فکر منو ساعت ها و یا حتی روزها درگیر کنه و تو خلوت خودم بشینم لحظه لحظه شو تجزیه و تو ذهنم تکرار کنم ...
دیشب به ناچار شیفت شب اتاق عمل بودم . ( کلا از شب موندن تو محیط بیمارستان متنفرم ) اوضاع مثل همه چهارشنبه شب ها آروم بود . پتو و کتابمو برداشتم رفتم توی رست . بقیه خوابیده بودن و منم بعد از چند صفحه کتاب خوندن دراز کشیدم و کم کم داشتم از شدت خستگی بیهوش میشدم . نیم ساعتی گذشت که یه عمل سزارین اورژانس اومد و پزشک زنان و ماما رفتن تو اتاق عمل . مریض خیلی خونریزی داشت و چون پرسنل شب کار کم داشتیم محض احتیاط ما هم تو اتاق عمل حاضر شدیم تا به قولی یه گوشه کارو گرفته باشیم .
اولین بارم نبود که از نزدیک عمل زایمان و به دنیا اومدن یه بچه رو میدیدم ولی نمیدونم چرا این یکی حس عجیبی داشت برام ! مریض رو بی حس کردن و تیم زایمان سریع مشغول باز کردن لایه های شکم شدن تا رسیدن به رحم و بچه رو خارج کردن . لحظه در آوردن بچه نزدیکتر رفتم . یه لحظه اون بچه که فقط چند دقیقه از عمرش گذشته بود چشماشو باز کرد و دوباره بست ! نمیدونم چرا ولی خیلی جا خوردم ! انگار اون بچه میخواست یه چیزیو بهم بگه و با اون نگاه تمام حسشو بهم منتقل کرد ! حتی بعد از اینکه رفت زیر وارمر و ماما پتو رو کشید روش چشمهاش باز بود و مستقیم داشتم نگاش میکردم . نگاه و سکوتش و اینکه اصلا گریه نمیکرد و آروم آروم نفس میزد خیلی برام عجیب و جالب بود ! خودشو تو شکمش جمع کرده . معلوم بود زیاد راضی نیست از خونه جدیدش ...
نزدیکتر شدم و آروم گفتم برای چی اومدی لعنتی ؟ ما هم پشیمونیم ...
پی نوشتـــ :
چه شب مزخرفی بود دیشب ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۲۷ اسفند ، ۰۹:۵۰ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۴۱۱
نظرات شما ( ۳۳ )

مادر ، باغ بهاریست که نارنج های دامانش زود رنگ پاییز میگیرد ...
خوب نگاهش کن ! میبینی ؟
انسان دو گونه است ؛ مادر و غیر مادر ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
زیباترین نگاه مادر تقدیم به لحظه های قشنگتون ...

  • مسعود
  • جمعه ۲۱ اسفند ، ۲۰:۰۴ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۴۸۱
نظرات شما ( ۴۴ )

برخی داستان‌ها ساده و سرراست هستند و فقط باید شنید . برخی دیگر از داستان‌ها کمی پیچ دارند و باید نشسته و با حواس جمع خوند. اما برخی از داستان‌ها هم هستند که خیلی پیچیده و رمزآلوده هستند و در عین حال انگار دارند داستان زندگی خودمان را بدون اجازه‌مان روایت می‌کنند . برای خواندن این داستان‌ها باید تجهیز شوید ، تجهیز شوید که وارد داستان شوید و در کوچه پس کوچه‌هایش قدم بزنید و هم‌ذات‌پنداری کنید ؛ عین این فناوری‌های جدید واقعیت مجازی . با بالا رفتن ضربان داستان ، نبض‌تان تندتر می‌زند و با سرد شدن فضای داستان ، ته‌نشین شوید ؛ عرق کنید و آماده غرق شدن باشید . این داستان‌ها را باید ایستاده خواند و کتاب را آن‌قدر به خودتان بچسبانید تا به ته‌اش برسید و تازه بعد از خواندن صفحه پایانی و رسیدن به سفیدی ، سوالات و ابهامات و درگیری‌های ذهنی‌تان شروع شود و چند روزی هم ادامه داشته باشد . انگار تازه از سفری پرماجرا و هیجان‌انگیز برگشتید خانه و هنوز همه‌چیز سرجایش نیست و زندگی روال معمول‌اش را پیدا نکرده ...
برای من تجربه خوندن رمان « سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارت‌اش » این‌طوری بود . داستان تازه‌ای از نویسنده مشهور ژاپنی ، هاروکی موراکامی و با ترجمه امیرمهدی حقیقت . هاروکی موراکامی نیاز به معرفی نداره . « کافکا در ساحل » تو ایران طرفدار زیادی داره و چندین ترجمه از اون وارد بازار شده . کتاب‌های دیگه ی اون هم مثل « جنگل سوئدی » ،  « کتابخانه عجیب » ، « تعقیب گوسفند وحشی » ، « سرگذشت پرنده کوکی » و غیره به فارسی ترجمه شده‌ . این کتاب ، سیزدهمین کتاب موراکامی و به تنهایی تو همون ماه اول انتشار بیشتر از یک میلیون نسخه فروش داشته .

پی نوشتـــ :
تو اکثر کتاب فروشی ها میتونین این کتابو پیدا کنین و خوندنش شدیدا توصیه میشه .
اگر علاقه پیدا کردین به سبک نویسنده خوندن کتاب های دیگه ش هم خالی از لطف نیست ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۶ اسفند ، ۱۵:۳۸ ب.ظ
  • معرفی کتاب
  • بازدید : ۲۹۹
نظرات شما ( ۱۸ )

نمیدونم تا چه حد طرفدار فیلم های دهه 60 تا 80 میلادی هستین ولی بهتون پیشنهاد میکنم فیلم پاپیون با بازی بی نظیر Steve McQueen و Dustin Hoffman رو هیچ رقمه از دست ندین ! درسته موضوع فیلم یکم کلیشه ایه ولی بازی خوب بازیگرا و داستان پردازیه قویش اونو به یه شاهکار واقعی تو سینما تبدیل کرده و جالبه بدونین این فیلم تو لیست 250 فیلم برتر دنیا رتبه 247 رو داره و هنوز با این همه تکنولوژی و پیشرفت تو فیلم سازی جایگاهشو حفظ کرده .
کارگردان : Franklin J. Schaffner
نویسندگان : Dalton Trumbo , Lorenzo Semple Jr
ستارگان : Steve McQueen , Dustin Hoffman , Victor Jory
خلاصه داستان :
هنری چاریر یا پاپیون ( استیو مک کوئین ) فردی است که به اتهام قتل یک واسطه در دادگاهی در فرانسه محاکمه شده و برای گذراندن دوران محکومیت باید به گویان فرانسه برود ولی خود او منکر هرگونه دخالت در قتل است و مدعی است که برای او پاپوش درست کرده‌اند . در طول مسیر وی با لوئیس دگا ( داستین هافمن ) آشنا می‌شود . دگا به دلیل جعل کردن اوراق قرضه ملی فرانسه برای دوران محکومیت راهی گویان است. دگا به طریقی مقدار زیادی پول را با خود حمل می‌کند و اکثر زندانیان همراه آنان این موضوع را می‌دانند. دگا ناچار می‌شود پیشنهاد پاپیون مبنی بر مراقبت از وی را بپذیرد و در مقابل هزینه فرار او را متقبل شود . این ، سرآغاز آشنایی این دو است . در نهایت پس از سال‌ها تلاش و سه بار فرار نافرجام پاپیون موفق به فرار می‌شود ولی دگا با او نمی‌رود ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .

نظرات شما ( ۱۰ )

دیشب طرف ساعت های 12 بود که از شدت خستگی محبور به خوابیدن شدم . با اینکه ظهر حدود 2 ساعتی خوابیده بودم ولی چشمام از روی هم بلند نمیشد و به زور قهوه بیدار بودم . بعد از یه تمرین سنگین هم تو باشگاه حسابی بدنم گرفته بود و همین بیشتر گیجم میکرد . مسواکمو شستمو گذاشتم سر جاش و رفتم سمت رختخوابم . هنوز ده دقیقه ای نگذشته بود که یه خواب عمیقی رفتم که با هیچ سر و صدایی نمیشد بیدارم کرد . من عادت دارم بعضی شب ها به سینه میخوابم و دیشب هم طبق عادت دمر خوابیدم ...
چند دقیقه ای گذشت که توی خواب از خواب بیدار شدم ! ( نمیدونم میتونین این حرفمو لمس کنین یا نه چون برای همه اتفاق نمیافته . فقط تعداد کمی توی خواب بیدار میشن و دست و پا میزنن تا روحشون به جسمشون برگرده و واقعا بیدار شن . ) یه دستی از پشت اومد ساق پاهامو گرفت و آروم آروم منو روی زمین کشوند . اینقدر که تا دم پنجره اتاقم روی زمین بودم و بعد از رسیدن به پنجره با سرعت از زمین فاصله گرفتم و به هوا رفتم . اون دست ها همینطور منو توی هوا بالا میبرد و من زمین و خونه ها و ماشین ها و ... رو کوچیک و کوچیکتر میدیدم . با هم به چندتا نقطه از کره زمین رفتیم و من ساکت و آروم فقط تماشا میکردم ...
محو نورهایی شده بودم که توی شب سوسو میزدن . ابرهایی که مثل پنبه های درشت تو هم پیچیده شده بودن و درخت هایی که مثل برگهای گل کلم وسط ظرف سالاد زمین زیر لایه ای از تاریکی شب حالت ترس و وحشت عجیبی بهم میدادن ...
اینقدر تو آسمون ها میگشتم که به طلوع آفتاب نزدیک میشدیم . کم کم زمین داشت روشن میشد که برگشتم به زمین . باز همون دوتا دستی که ساق پامو گرفته بودن منو کشون کشون روی زمین از پنجره اتاقم روی تختم گذاشتن و موقع رفتن با دوتا دست محکم روی کمرم کوبیدن که از خواب پریدن ! دستمو بردم پشتم دیدم داره میسوزه ! انگار که واقعا همین چند دقیقه پیش دستی بهم ضربه زده !
خواب عجیبی بود ! مثل خیلی از خواب های دیگه ای که میبینم و مطمئنم خیلی افراد کمی هستن که مثل من باشن . سعی میکنم اونایی که قابل تعریف کردنه براتون یادداشت کنم ...
راستی ! هنوز کمرم داره میسوزه ولی به گردشش میارزید ...
دل نوشتـــ :
خواب من را نمیبرد ؛ تو را میاورد ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۱۲ اسفند ، ۱۸:۳۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۳۹۶
نظرات شما ( ۳۳ )

به نقل از اهالی روستای بوووق :
هفته پیش یکی از کاندیداهای مجلس اومد روستای ما ، گفت چه مشکلاتی دارید ؟ بگید تا حل کنم ...
گفتیم والا دوتا مشکل خیلی مهم داریم : اولیش اینه که گاز نداریم ، دومیش هم اینه که ...
هنوز دومی رو نگفته بودیم که گفت صبر کنید ! به بغل دستیش گفت اون موبایلو بده به من . الو ! سلام آقای گیتی فر ، بنده الان در روستای بوووق هستم و این مردم گاز ندارن ، لطف کنید به دستور من براشون گازکشی انجام بدید ...
جان ؟ خواهش میکنم ! کی ؟ یک هفته بعد از انتخابات ؟ بله ، بله ! پس من قول بدم از جانب شما ؟ بسیار خوب ...
گوشی رو قطع کرد و گفت این حل شد ، حالا مشکل دوم رو بگید !
گفتیم مشکل دوم اینه که اینجا آنتن موبایل کار نمیکنه و آنتن نداریم ...
پی نوشتـــ :
و باز هم تکرار میکنم که این یک پست سیاسی نیست !

  • مسعود
  • شنبه ۸ اسفند ، ۱۵:۰۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۴۰
نظرات شما ( ۳۴ )

صبح تو کیفمو گشتم میبینم دفترچه بیمه ام نیست ! خدایا کجا گذاشتمش یعنی ! تو مطب دکتر پوست ؟ یا استیشن اتاق عمل ؟ اوه شاید تو کمدم باشه ! شایدم خونه گذاشتم ! باید برم بگردم . میرم و چند روز مشغولش میشم ولی یادم نمیاد و دست آخر هم اقدام میکنم برای المثنی و یک ماه میرم تو صف انتظار ...
خیالم از بابت دفترچه راحت میشه میرم سمت کمدم لباس بپوشم بیام خونه هر چی میگردم کلید رو پیدا نمیکنم ! اصلا یادم نمیاد کجا ممکنه گذاشته باشمش و به هزار بدبختی با شاه کلید بیمارستان در کمدمو باز میکنم و لباس میپوشم میرم خونه ...
امروز صبح رفتم تریای اتاق عمل صبحونه خوردم . یه لیوان چایی واسه خودم ریختم و مشغول صحبت کردن راجع به صفحه شکسته شده گوشیه آقای الف شدم و با هم رفتیم سر عمل . تا ظهر خیلی درگیر بودیم و اعصابم سر ندونم کاریه پزشکای اورژانس هم خورد بود ( تو یه پست درباره اش خاهم نوشت ... ) به همین خاطر نفهمیدم ساعت کی شد 2 و با عجله اومدم سمت کمدم تا لباس بپوشم و برم سمت خونه . در کمد که باز شد جای خالی لیوانم زد تو ذوق و فهمیدم که مثل همیشه جا گذاشتمش . رفتم تو تریا دیدم همون جاییه که چای خوردم و یادم رفته برش دارم .
الان هم که دارم این اتفاقاتو تایپ میکنم میبینم چوب لباسیم به در کمد بغلی آویزون موند و فراموش کردم بذارمش تو کمدم !
و هر روز این اتفاقات و فراموشکاری ها ادامه دارد ...
فکر کنم باید برم پیش یه روانشناس و ازش کمک بخوام ! برای شما یا اطرافینتونم پیش میاد ؟ احساس میکنم باید یه مشکلی این وسط باشه . کسی راهکاری نداره ؟
پی نوشتـــ :
راستی ! گوشی هم تعمیر نشد و باید یه نو بهم بدن !

  • مسعود
  • سه شنبه ۴ اسفند ، ۱۶:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۸۳
نظرات شما ( ۴۵ )

یکی از بزرگترین دستاوردهای بشر اختراع تلفن های همراه ! شاید به نظر نیاد ولی یک روز نبودنش کنار ما میتونه روانیمون کنه و یه احساس کمبود شدیدی برامون به وجود بیاره ! اینجانب اعتراف میکنم اینقدر کارم با گوشیم زیاده که حتی توی حموم و دستشویی هم از فرصت استفاده میکنم و به یه سری از کارهام میرسم . شاید خنده دار باشه ولی عادت کردم دیگه ! کاریشم نمیشه کرد .
پریشب که دوربینمو آگهی کرده بودم تو سایت شیپور و دیوار حدود 10 نفر همزمان شروع کردن به مسیج دادن و قیمت گرفتن و منم مشغول جواب دادن به همشون شدم . چون میخواستم از خونه برم بیرون واسه خرید و حجم اینترنت خطم هم تموم شده بود مجبور شدم تند تند تایپ کنم و با همون گوشی رفتم تو دستشویی ! موقعی که داشتم دستمو میشستم که بیام بیرون گوشی رو از جلوی آینه برداشتم که یه لحظه از دستم سر خورد و مستقیم رفت توی چاه ! خشکم زد اصلا ! میدونستم چیز کار کنم !
زود اومدم بیرون و یه پلاستیک بزرگ برداشتم و دستمو بردم تو چاه ! گوشیرو پیدا کردم و سریع کشیدم بیرون و زیر آب شستمش . خاموش شده بود و همه جاش پر از آب بود . فشارش میدادم از اسپیکرهاش آب میزد بیرون ! اولین فکری که به سرم زد این بود که بذارمش توی ظرف پر از برنج چون خیلی رطوبتشو میگیره و سریع خشکش میکنه . این کارو کردم و تا فردا صبحش موند ولی دیگه فایده ای نداشت و همه چیز سوخته بود . از LCD بگیر تا Board و Microphone و ...
هیچی به هیچی شد و یه آیفون 6 128 گیگابایتی روی ندونم کاریم نیست و نابود شد و 3 میلیون تومن خرج گذاشت روی دستم . البته رفتم تو سایت اپل و چک کردم که هنوز گارانتی تعویض داره و قراره بفرستمش آمریکا تا دختر عموم رحمت تعویض یا تعمیرشو برام بکشه . ولی کاش اپل تو ایران هم نمایندگی داشت و میشد به راحتی کشورهای اروپایی و آمریکایی از خدماتش استفاده کرد .
پس چی شد ؟ گوشیتون رو به هیچ وجه همراه خودتون تو حموم یا دستشویی نبرین . به هیچ وجه اطلاعات خیلی مهم رو توی گوشیتون نگه ندارین که مثل من 70 گیگ عکس و فیلم و چیزهای دیگه نیست و نابود بشه . اگر گوشیتون هم آب خورد به هیچ وجه روشنش نکنین و به شارژ نزنین ؛ فقط و فقط تو ظرف پر از برنج بذارین یه دو روزی بمونه اینطوری شانس سالم موندنش 80% میشه .
راستی ! میدونم خیلی کار کثیفی کردم ولی تو اون لحظه به این فکر نمیکردم که تا آرنج دستم تو چاه توالته و فقط نگران گوشیم بودم :))
تجربه کثیفی بود ، امیدوارم واسه هیچکدومتون پیش نیاد :دی

  • مسعود
  • شنبه ۱ اسفند ، ۱۴:۵۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۱۹
نظرات شما ( ۴۱ )