تاکسی هم تاکسی های قدیم !

  • چهارشنبه ۱۴ مرداد ، ۱۹:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۳۴ بازدید

یعنی همیشه خدا ما یه هزار تومنی هم که شده یه گوشه از کیفمون قایم میکنیم تا در شرایط اورژانسی به کارمون بیاد ! ولی این دفعه تو بگو 100 تا تک تومنی ! خالیه خالیه !
امروز صبح که میخواستم برم سر کار اینقدر دیرم شده بود که اصلا توی کیفمو نگاه نکردم و سریع زدم بیرون از خونه و خودمو رسوندم به سر کوچه و منتظر تاکسی شدم . چندتا ماشین رد شدن رفتن و بالاخره یه پراید که راننده اش یه آقای میانسالی بود وایساد و مارو سوار کرد . منم به زور خودمو عقب کنار دو تا مسافر چاق و تپلی که فک کنم خواهر هم بودن جا کردم و با یه بدبختی در ماشینو بستم و راه افتادیم .
چند دقیقه ای از مسیرو رفتیم که نفر جلویی دست کرد توی کیفش و یه ده تومنی داد برای کرایه و راننده هم تا دید پول درشته شروع کرد به غر زدن که خانوم من سر صبحی پول خرد از کجا بیارم ! منم که عقب داشتم بحث کردنشونو نگاه میکردم بی اختیار دستم رفت سمت کیفم و بازش کردم که پول خوردایی که از دیروز داشتمو بدم به راننده و غائله رو ختم کنم که چیزی جز چندتا شپش و تار عنکبوت ندیدم ! یهو صورتم شد رنگ گچ ! گفتم وای چرا یادم رفت از عابر بانک پول بگیرم ! دست کردم اون قسمت مخفیه کیف پولم دیدم اون هزار تومنه هم که همیشه میذاشتم نیست ! دیروز داده بودم به داروخونه !
خلاصه یه استرس زشتی کل وجودمو گرفت و همش با خودم میگفتم چی بگم به راننده ؟! بگم آقا من فراموش کردم پول بذارم تو کیفم ؟ یا بگم دم عابر وایسا من پول بگیرم بدم به شما ؛ یا اصن فرار کنم ! درو باز کنم و بدووم ! سرم پر از این فکرا بود که رسیدیم به آخر خط و همه پیاده شدن . راننده منتظر کرایه بود که سرمو از شیشه جلو بردم تو و گفتم ببخشید جناب من پول خورد ندارم همرام اگر میشه دربست منو ببرین تا مقصد من از خجالتتون درمیام . حواسم نبود الان کیف پولمو دیدم که وضعیت اینطوریه !
راننده یکم بهم نگاه کرد و بعد از چند ثانیه با صدای بلند گفت برو گمشو بابا آشغال ! بهدشم گازشو گرفت و منتظر جوابه من نشد و رفت ! خشکم زده بود اصن از برخوردش ! درسته من کم توجهی کردم ولی این اتفاق ممکنه برای هر کسی حتی همون راننده هم پیش بیاد ! خلاصه رفتم از عابر پول گرفتم و مسیر بعدیمو سوار تاکسی شدم و رفتم . ولی اون احساسه بد هنوز توی وجودم هست و مدام از خودم میپرسم چرا بعضی ها باید اینقدر سطحی نگر باشن !
البته برام درس هم شد که یکم کمتر سر به هوا باشم ! :دی
پی نوشتـــ :
تک آهنگ جدید " چارتار - آسمان هم زمین میخورد " شدیدا پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

چندتا عکس برای شروع ...

  • سه شنبه ۱۳ مرداد ، ۱۹:۵۳ ب.ظ
  • عکاسی
  • ۹۶۱ بازدید

برای شروع قسمت عکاسی وبم چندتا از نمونه کارهایی که تو آخرین سفرم به آمل گرفتم رو آماده کردم و سایز عکس ها رو جوری تنظیم کردم که بتونین راحت به عنوان بکگراند لپتاپ و یا کامپیوتر استفاده کنین . امیدوارم از عکس ها خوشتون بیاد و ممنون میشم عیب و ایراد کارامو بهم بگیم تا تو عکس های بعدی که میگیرم رفعشون کنم .
فقط چون اندازه و کیفیت عکس ها بالاس ممکنه یکم دیر لود ( بارگذاری ! ) بشن ...

پی نوشتـــ :
برای دیدن عکس ها " ادامه مطلب " رو بخونید ...
این فرصت استثنایی رو نباید از دست بدم ! ( کاملا بی ربط ! )

عزت الله انتظامی در خواب !

  • يكشنبه ۱۱ مرداد ، ۲۰:۴۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۹۷ بازدید

واقعا به این ایمان آوردم که من متخصص دیدن خواب های عجیب و غریب و کاملا بی ربط و بی معنی هستم ! یه دفعه تو خواب یه چیزایی میبینم که وقتی بیدار شدم خودم خندم میگیره ! آدمی هم نیستم که زیاد فکر کنم و خیالاتی باشما ! ولی نمیدونم چرا اینطوری میشه !
چند ساعت پیش که از سر کار اومدم ناهارو که خوردم صاف رفتم تو جام و مثل کسی که گلوله میخوره افتادم زمین و خوابیدم تا همین چند دقیقه پیش ! چشمم که گرم خواب شد خوابم شروع شد !
خواب دیدم با کل خانواده رفتیم تو یه روستا اطراف شیراز و همینطور که تو جنگل میرفتیم رسیدیم به یه خونه که در خیلی بزرگی داشت . در رو که زدیم یه پیرمرد قد بلند با یه پلیور گشاد که به تنش زار میزد و قیافه اش هم مثل معتادها بود اومد درو باز کرد که من دیدم اِ اینکه عزت الله انتظامیه !!! چقدر پیر شده ! که خودش دراومد گفت آره سرطان گرفتم و مریضی داغونم کرده و کلی لاغر شدم و آخرای عمرمو اومدم اینجا با خانواده و یازده تا پسرم ! یهو بابام گفت یازده تا پسر دارین شما ؟! گفت آره همشون اینجان دوره همیم و دعوتمون کرد بریم تو و ما هم که از خدا خواسته !
توی حیاط خونه اش گفتم ماشالله چند وقت پیش تولده 90 سالگیش بوده ها ! ببینین چقدر شکسته شده تو این چند وقت که تو تلویزیون نیست دیگه ! همه خانواده هم به نشانه تاسف سرشونو تکون میدادن !
خلاصه رفتیم و همه نشستیم تو پذیرایی ! یازده تا پسرش هم که قیافه هاشون مثل هم بود اومدن و نشستن و مشغول خوردن آجیل شدیم ! از اون جایی که من مثل نخورده ها میشم وقتی بادوم هندی میبینم یه دونه میذاشتم دهنم ، چهارتا میذاشتم تو جیبم تا بعدا داشته باشم ! بادوم هاشم انصافا اندازه گردو بود ! اینقدر تو جیبم بود که حتی سر میز شام با خودم گفتم غذا که همیشه هست بادوم بخور که همیشه نیست !
همینطور که مشغوله خوردن بودم با صدای مامانم از خواب بیدار شدم و یه راست از خونه استاد اومدم پای کامپیوتر و هنوزم دارم به مزه بادوم ها فکر می کنم !
به قول مامانم از رو خواب های تو باید فیلم و سریال بسازن تا مردم چند ساعت بخندن !
پی نوشتـــ :
فکر کنم هاشم پیدا شد چون داداشمون دست از سر ما برداشت !

پنج شنبه های کودکی !

  • پنجشنبه ۸ مرداد ، ۱۵:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۲۰ بازدید

همیشه عاشق پنج شنبه ها بودم ! چون فرداش جمعه بود و میشد شبش یکم بیشتر بیدار موند و قایمکی وقتی بابام خوابید تلویزیون رو روشن کرد و فیلم دید ! اینقدر چشم هامو به زور باز نگه میداشتم که یک ثانیه ش رو هم از دست ندم چون واقعا هفته ای یه بار بود این ماجرا برامون ! همیشه یه کف دست نون هم با از تو جا نونی کش میرفتم و میذاشتم زیر تشکم با موقعه عملیات بخورم ! وای که چقدر بهم مزه میداد ...
شاید اگر اجازه داشتیم بیدار بمونیم و با صدای بلند تلویزیون نگاه کنیم اینقدر بهمون مزه نمیداد . یادمه در اتاق پذیرایمون وسطش شیشه داشت و برای اینکه نور ازش رد نشه و معلوم نشه که ما بیداریم یه پتو مینداختیم روی در . اون موقع ها کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم ( سال 79 - 80 بود فکر کنم ) و برنامه های تلویزیون هم محدود بود ! یعنی ساعت از 2 که رد میشد برفک پخش میکرد و میفهمیدیم که دیگه باید بخوابیم . سریع تلویزیون رو خاموش میکردم و پتو رو هم از روی در بر میداشتم و میرفتم تو رختخوابم .
بعضی شب ها هم بود که با کلی ذوق از کانال یک میزدم میرفت جلو تا میرسیدم به پنج که اون سال ها آخرین کانال بود و میدیدم هیچی نداره ! نه فیلمی نه سریالی ! یا یه مستند از جنگیدنه حیوون های تو آفریقا پخش میکرد یا سخنرانی راجع به مسایل سیاسی که همین الان هم بهش علاقه ندارم چه برسه تو سن نه ده سالگی ! خلاصه تیرم به سنگ میخورد و دست از پا درازتر میخوابیدم .
یادش بخیر ! چقدر همه چیز رنگی بود ! الان کیفیت تلویزیون ها شده HD و 4K و فلان ولی دل ها اون خوشی و کیفیت قدیم رو نداره ! همه چیز خلاصه شده تو موبایل و تبلت و وسایل ارتباطی که هر شب باید چند ساعت سرمون توش باشه تا خوابمون بگیره .
به قول بابام ! قدیما شاید خیلی تفریحات نبود و زندگی ها سخت بود ، ولی عوضش دل ها خوش بود ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از میان آن همه آرزوهای دوران کودکی ...

هاشم کجایی ؟!

  • چهارشنبه ۷ مرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۳۱ بازدید

یعنی نشد من یه روز تلگرام رو باز کنم یه سوژه رو اعصاب به تورم نخوره ! به خدا به من نیومده این چیزا باید برم یه نوکیا 1100 بخرم با چرغ قوه اش بازی کنم شب ها !

چند روزه یه شماره که نمیدونم ماله کجاست و عکس هم نداره منتظره من آنلاین بشم و بپرسه هاشم کجاست ! هاشمو ندیدی ؟!

هاشم جان داداش ! اگر این پست رو میخونی زود مسیج بده خانواده نگرانتن ! :))

روزی که عکاس شدم ...

  • سه شنبه ۶ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۴۱ بازدید

سال اول دانشگاه بود که احساس کردم دیگه وقتشه در کنار سرنگ و تیغ جراحی ، دوربین و لنز هم به دست بگیرم و تمام رویای کودکیمو به تصویر بکشم !
اون زمان هنوز سر کار نمیرفتم و از بابام ماهانه میگرفتم که مبلغش زیادنبود و اگر میخواستم خوب خرج کنم حتی به سر ماه هم نمیرسید چه برسه بخواد جمع بشه و پس اندازم برای خرید دوربین باشه !
همینطوری روزها رد میشد و جلو میرفت و من هر شب با رویای دوربین سرمو روی بالشت میذاشتم و تمام امیدم به وقتی بود که بتونم روی پای خودم وایسم و به آرزوم برسم !
قشنگ یادمه فردای تولدم تمام پول هایی که کادو گرفته بودم رو بردم بانک و ریختم به حسابم که ازم نزنن یا گم نکنم و راه افتادم رفتم به سمت جمهوری و پاساژ حافظ برای رسیدن به آرزوم یعنی داشتنه یه دوربینه حرفه ای ! کلی هم تحقیق کرده بودم و یه راست رفتم سراغ مدل مورد نظرم و خریدمش !
اون شب تا صبح از روی دفترچه راهنما میخوندم و با دکمه ها و تنظیماتش ور میرفتم . تند و تند از در و دیوار عکس می گرفتم و ذوق میکردم . البته بگم که رو حالت دستی تنظیماتش برام سخت بود و کاملا گیج شده بودم که ایزو ، دیافراگم یا سرعت شاتر چیه و رو مد اتوماتیک عکس میگرفتم .
اینقدر عاشقانه دنباله این کار بودم که تو کل مسافرت یا گردش های که میرفتم سرم تو دوربینم بود و صدای همرو در آورده بودم ! همش بهم اعتراض میکردن که چند ثانیه دوربینتو بذار کنار لطفا !
روز به روز چیزای جدید یاد میگرفتم و همینطور که سنم بالا میرفت و برای خودم درآمد داشتم بخش زیادی از پولم رو صرف کامل کردن تجهیزات عکاسی ( مثل رفلکتور ، سه پایه و ... ) میکردم و اطلاعاتم هی بیشتر میشد . شب ها تو سایت های عکاسی اطلاعات و نکته هارو با دقت میخوندم و سر فرصت اجرا میکردم و از نتیجه اش لذت میبردم .
و امروز عکاسی بخش مهمی از زندگیه منه و بزرگترین تفریحم ساعت ها وقت گذاشتن برای ثبت تصویرهای جالبه .
من عاشق عکاسیم نه عکاس ! و هیچوقت خودم رو در حد یه عکاس ندونستم ...
پی نوشتـــ :
تو قسمت " عکس های من " و یا صفحه " اینستاگرامم " میتونین نمونه کارهامو رو مشاهده کنین .

معرفی کتاب ؛ بیشعوری

این کتاب با لحن طنز آمیز راجع به بیشعوری صحبت می کنه و در دنیای امروزی نداشتن شعور و فهم رو یه مریضی میدونه . خودم چند صفحه از این کتابو خوندم و پیشنهاد می کنم یه نگاهی بهش بندازین ، ضرر نداره .
نویسنده : خاویر کرمنت
ترجمه : محمود فرجامی
انتشارات : تیسا
قسمت های زیبایی از این کتاب : " اگر بیشعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است : می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند ، از جمله عشق .
هر کسی در شرایط ویژه ای می تواند وقیح باشد . همین که ان شرایط از بین رفت آدم معمولی به خود می آید و از وقاحتش پشیمان و سرافکنده می شود اما یک بی شعور دنبال فراهم کردن شرایط دیگری می گردد .
بهترین راه برای سر و کار داشتن با بیشعورهای تمام عیار آن است که تا حد امکان با آنها سر و کار نداشت . "

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

مستند رضا شاه !

  • شنبه ۳ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۹۰ بازدید

نمیدونم تا چه حد اهل دیدن مستند و برنامه های تاریخی هستین فقط میدونم اگر برنامه " رضا شاه " روز جمعه شبکه Manoto1 رو ندیدین نصف هویت و اصالت تاریخیتون بر فناست !
یه مستند حدودا یک ساعته از زمان سرباز شدن رضا خان تا به قدرت رسیدنش در ایران و سیر تحولاتیه کشور تا مرگش در تبعیدگاه و تخریب مقبره اش در شاه عبدالعظیم !
درسته خیلی جاهاش اغراق بود ( سیاست همیشگی شبکه منوتو در تغییر صورت مسایل ! ) و فقط به نقطه های روشن و نکته های مثبت رضاخان اشاره کرده بود و از ضعف ها و سیاست های ضد دینیش حرفی نزده بود ولی در کل نمیشه از خدماتی که برای کشور انجام داد چشم پوشی کرد !
فیلم ها و تصویرهای جالبی از زندگی مردم اون زمان رو توی برنامه پخش شد و منو واقعا مجذوب خودش کرده بود ! تا قبل از این فکر میکردم رضاشاه یه شخصیت مستبد ، نظامی و خود رای بوده که مثل بقیه شاه های پهلوی و قاجار خون مردم رو توی شیشه میکرده و تمام دادرایی مملکت رو صرف سفرهای فرنگ و عیش و نوش و حرمسرا میکرده که بعد از توضیحات برنامه نظرم کاملا عوض شد !
آخرای برنامه فیلم هایی از زمانی که ایران به اشغال انگلیس دراومد ( جنگ جهانی اول ) رو نشون میداد که رضاخان به جزیره موریس در هندوستان و بعد آرژانتین تبعید شد و در همون جا بعد از دو سال زندگی بر اثر سکته قلبی ( سال 1320 ) درگذشت و جسدش بعد از 9 سال ( سال 1329 ) به ایران اومد و با تشریفات خاصی توسط حکومت و مردم تشییع شد و تو محوطه حرم شاه عبدالعظیم به خاک سپرده شد .
برای من جالبترین قسمت ها اول جایی بود که برداشتن حجاب رو به عنوان یه نکته مثبت و حرکت درست رضا خان معرفی کردن که جای تامل داره و دوم جایی که گوینده برنامه میگفت ارتفاع مقبره رضا خان رو به احترام حرم عبدالعظیم 7 متر کوتاه تر درست کردن ( که بعد از انقلاب با دستور آیت الله خلخالی با خاک یکسان شد ! )
قسمت های از این مستند رو توی ادامه مطلب گذاشتم که میتونید دانلود و یا آنلاین مشاهده کنید ...

پی نوشتـــ :
توی گوگل سرچ کنید راحت لینک دانلودشو پیدا می کنید .
تمام نوشته های بالا برداشته شخصیه من از مستند بود .

قضاوت های بی سر و ته !

  • پنجشنبه ۱ مرداد ، ۱۴:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۱۰ بازدید

وقتی تو خیابون یکیو میدیدم که از اضافه وزن نمیتونه درست راه بره و صورتش پر از قطره های عرقه و نفس نفس میزنه با یه قیافه در هم رفته نگاش میکردم و تو ذهنم میگفتم نگاش کن ! خوب کمتر بخور تا بتونی راه بری !

و یا حتی یه آدم لاغر میدیدم باز تو ذهنم میرفتم سراغ قضاوت کردنه و میگفتم پیش خودش فکر میکنه خیلی قشنگه لاغره ! مثل ملخ میمونه ! باز ابروهامو تو هم میکردم و از کنارش میگذشتم ...

امروز که داشتم از کنار یه مغازه رد میشدم یه لحظه اتفاقی خودمو تو شیشه ویترینش دیدم و ناخودآگاه برگشتم . از بالا تا پایین قد و هیکلمو برانداز کردم و پیش خودم گفتم واقعا من چقدر به ایده آلی که تو ذهنمه نزدیکم ؟ چاقم یا زیادی لاغر ؟ قدم چی ؟ درسته بلنده ولی چقدر ؟

این اولین بار بود که قاضی خودم شده بودم و داشتم راجع به وضعیتم قضاوت میکردم ! اگر من سالم نبودم و باشگاه نمیرفتم و خودمو کم کم به حدی که میخوام نمیرسوندم و یا حتی قد کوتاهی داشتم اون موقع چی ؟ اگر اضافه وزنه مادر زادی داشتم و میزان سوخت و ساز بدنم خیلی کم و یا حتی خیلی زیاد بود چی ؟

دوست داشتم بقیه منو قضاوت کنن و با چهره پر از نفرت از کنارم رد بشن ؟ بهم بی محلی کنن و یا حتی مسخره ام کنن ؟!

به خودم اومدم دیدم 10 دقیقه اس زل زدم به خودم ! راهمو گرفتمو رفتم و تا خونه تو فکر بودم فقط ...

امروز یاد گرفتم اون آقا یا خانومی که یکم وزنش زیاده با تنفر نگاه نکنم ! چون شاید از من کمتر غذا میخوره ولی بدنش مشکل داره ! اون آقا یا خانومی رو که خیلی لاغره ملخ نخونم و پیش خودم بگم شاید تیرویید یا مشکلاته اینطوری داره و یا حتی اصلا دوست داره اینطوری باشه !

ظاهر هیچکس نمیتونه شخصیت درونی رو به نمایش بذاره . همونطور که لباس های گرون به کسی مقام و مرتبه نمیده .

تولدم مبارک رفیق !

  • چهارشنبه ۳۱ تیر ، ۰۰:۰۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۵۳۶ بازدید

و امروز که در آستانه بیست و چند سالگی قرار دارم احساس میکنم به اندازه چهل و شش سال پیرتر شده ام !

پیری که همیشه به معنای چین های عمیق روی پیشانی و یا خرمن های سفید روی سر و صورت نیست ! همین که عصرهای تابستانت پر از صدای کودکان و بستنی های یخی نباشد و از هیچ عشق و نگاهی نه دلت بلرزد و نه گرم شود یعنی دلت پیر شده است !

کودک سر به هوای دیروز که برای خودش مردی شده و بندهای کفشش را بدون دستای مادرش با دقت تمام میبندد و به جای اسباب بازی هایش امروز قلم و دوربین به دست میگیرد یک سال دیگر هم رشد کرد و قد کشید تا قامتش به آرزوهایش برسد ولی افسوس که همیشه یک روز از تقویم زندگانی عقب میمانیم و در نهایت با مشتی از کارهای نکرده چهره در نقاب خاک میکشیم ...

خدایا ! نه هدیه های بزرگ و نه گل های رنگارنگ میخواهم ! فقط مرا کنار خودت نگه دار ! بگذار کمی انسان باشم ! چیزی که این روزهای طلای گران قیمت شده و همه آنرا میجویند !

خدایا ! خانواده را برایم نگه دار که اگر تمام دنیا زیر دستانم باشد ولی سرم زیر دستان مادر نباشد به هیچ نمیارزد ...

و در آخر ! تولدت مبارک من ! همیشه مهربان بمان !

پی نوشتـــ :
راس ساعت 00.01 این مطلب رو گذاشتم ! میخواستم اولین نفری باشم که به خودم تبریک میگم !

مسافرت خوب بود جای همتون خالی ...