باران که میبارد ...

  • پنجشنبه ۹ مهر ، ۲۱:۳۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۶۶۶ بازدید

امان از پنج های شنبه که در دلم پروانه پر میزند و رخت های تنهایی ام را به بند میکشد ...
و امان از باران های سر زده که تمام عرض خیابان را خیس میکند و بوی خاک نم خورده را در مشامم میپیچند ...
آه ! ولیعصر تنهایی ؛ تمام قدم هایمان زیر درختان سر به آسمان کشیده و سنگ فرش های نا تمامت را به یاد داری ؟ قهوه های تلخ و نگاه های شیرینمان در کنج خلوت کافه های تنهایی وقتی که باران به شیشه سنگ میزد و هوا سرد بود را به یاد داری ؟
آن روزها دست و نگاهمان گرم همدیگر بود ؛ آنقدر محو قدم های هم بودیم که فراموشمان میشد ساعت هاست زیر اشک بارانیم و تمام شب را تا صبح سرفه میکردیم ...
و این پاییز ، این باغ بی برگی ، این ولیعصر نا آرام با درختان خمیده و سنگ فرش های مواج ، هر چقدر هم که زیبا باشد بدون گرمای تو کنارم تنها راه بی پایانیست که به کافه های ناکجا و قهوه های سرد شده میرسد ...
گمانم باید خودم را بردارم و از این شهر ببرم . خاطرات تو تنها فصل زندگیست ...
#مسعودکوثرى ، پاییز 1394

پی نوشتـــ :
لحظه هاتون به قشنگیه بارون ...

چه روزی بودا !

  • سه شنبه ۷ مهر ، ۱۹:۱۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۶۱ بازدید

دقت کردین بعضی روزا از همون صبحش که از خواب بیدار میشین میافتین رو بد شانسی و بد بیاری تا خود شب که سرتونو میذارین بالشت ؟ من دقیقا امروزم اینطوری بود ! تا همین الان که لم دادم و دارم مینویسم تو بد بیاری بودم !
صبح ساعت هفت بیدار شدم برم دانشگاه . از جلوی آینه پذیرایی رد شدم تا برم تو آشپزخونه صبحونه بخورم که یهو یه چشم به موهام افتاد ! برگشتم خودمو تو آینه نگاه کردم ! واییییی چرا شبیه آناناس شدم ! شبش رفته بودم هموم و همونطوری خوابیده بودم و کل موهام سیخ شده بود ! منم چون موهام خیلی حجمش زیاده حتما باید یه چیزی بهش بزنم تا افشون نشه . هیچی دیگه به هر بدبختی بود مرتبش کردم و رفتم سر صبحونه . کلی میز چیدم واسه خودم و دیدم تو جا نونی نون نیست ( پوکر فیس ! ) یه چایی تلخ خوردم ؛ سفره قشنگو جمع کردم با شکم خالی آماده رفتن شدم . سویچ ماشینو برداشتم و راه افتادم . اولای اتوبان صدر به طرز مشکوکی خلوت بود ! اصن ذوق زده شدم که امروز کارم زود انجام میشه . همین که این جمله از دهن ما در اومد ترافیک شد ( باز هم پوکر فیس ) ترافیکا ! قفله قفل ! مسیره یه ربعه تا شریعتی رو یک ساعت و نیم تو راه بودم ! با کلی اعصاب خوردی خودمو رسوندم دم خیابون دانشگاه ! یه آهنگ چارتار هم گوش میدادم تا یکم اعصابم آروم بشه که یهو یه 206 پیچید جلوم ! سرمو از شیشه ماشین کردم بیرون تا دوتا حرف قلمبه تحویل یارو بدم که تا چشمم به راننده افتاد خشکم زد !
بگین کی پشت فرمون بود ! آرمان گرشاسبى خواننده گروه چارتار ! یه تیشرت مشکی پوشیده بود با همون عینک خنگیه همیشگیش و ماشینشم که داغون ! خیلی جالب بود برام این اتفاق ! یهو گفتم اِ اِ اِ آرمان گرشاسب ! آقا ما مخلصیم ، ببخشید حواسم نبود ندیدمت . اونم نامردی نکرد و یه جوری بد نگم کرد که انگار من مقصرم ! بعدم راهشو گرفت و رفت . ( کلا این آرمان گرشاسب بخاطر آهنگهایی که میخونه اعصاب درست و حسابی نداره ! :دی )
تو فکر این اتفاق بودم که رسیدم دم در دانشگاه . رفتم قسمت اداری تا نامه ام رو بگیرم که گفتن رییس نیومده و برو فردا بیا ! گفتم من علافم ؟ هی امروز فردا میکنین ؟ همسایه طبقه بالا نیستم که هی راحت برم و بیام ! خلاصه کلی غر زدم که نتیجه نداد و افتاد برای فردا و بد بیاری های من همچنان ادامه داشت ...
سریع خودمو رسوندم سر کار چون مرخصی ساعتی داشتم . وقتی رسیدم موقع ناهار بود و بچه ها داشتن ناهار میخوردن . غذامو گذاشتم تو ماکروفر گرم شد و اومدم پیش بچه ها بشینم که یهو یه صدای وحشتناکی اومد ! صدایی مثل پاره شدن پارچه ! تو همون حالت که بشقاب تو یه دستم بود ، اون یکی دستم رفت سمت شلوارم ! چشمتون روزه بد نبینه از جیب پشت تا زیپ جلو منفجر شده بود !
 حالا عصرشم کلی کار داشتم و میخواستم برم برای واکسن سربازی و معاینات قبل خدمت ! هیچی دیگه گند زده شد تو همه برنامه هام و مجبور شدم بیام خونه شلوارمو عوض کنم ! اینم بد بیاری بعدی ...!
بعد از عوض کردن شلوار بدو بدو رفتم پلیس +10 که دیدم نوشته به علت تعمیرات تا دهم مهر تعطیل است و دست از پا درازتر برگشتم خونه !
تازه از خون دماغ شدن و گیر کردن لباسم لای در ماشین و جریمه شدنم توسط پلیس نگم دیگه بهتره ...
خدا بقیه روزو بخیر کنه ! آمین :دی
پی نوشتـــ :
پرونده سربازیم رفته کمیسیون پزشکی ! برام دعا کنید بتونم معافیمو بگیرم ...

تمام ترس های من !

  • يكشنبه ۵ مهر ، ۱۷:۳۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۹۲ بازدید

تــرس ! نمیدونم خوبه یا بد ! دست و پا گیره یا واقعا لازمه ! ولی اینو میدونم که تو وجود همه ما هست و همه تجربه اش کردیم و بارها تو روز تکرارش میکنیم . مثلا یکی از سرعت میترسه ، یکی از تنهایی ، یکی هم از ...
چند روز پیش رفته بودیم باغ عموم تو رودهن و موقع برگشت به من گفتن حتما موتور خونه رو خاموش کن و برق و گازشو قطع کن چون ممکنه پمپ استخر بسوزه ( قبلا یه بار یادمون رفته بود و سوخته بود ) . عموم خودش نبود و تلفنی به من گفته بود چی کار کنم و منم برای اولین بار رفتم سمت موتور خونه . صدای اون تو خیلی زیاد بود و حرارت دیگه آب داغ که جکوزی و سونا رو گرم میکرد میزد تو صورتت . پمپ هم هر چند ثانیه قطع و وصل میشد و اینقدر با قدرت کار میکرد که زمینو میلرزوند ! سریع رفتم سمت در و برقو روشن کردم . یه نگاه به توی اتاقک انداختم و جای فیوزها و کلیدهارو پیدا کردم . اومدم برم سمت دکمه ها که یه لحظه پمپ وصل شد و صدای بلندی اومد و منم خشکم زد از ترس ! فکر کردم چیزی ترکید ! بعد از چند ثانیه دور و برو نگاه کردن نزدیک شدم به فیوزها ولی اون صدا هنوز تو گوشم بود ! با خودم گفتم اگر این دیگ بترکه چی میشه ؟! حتما جزغاله میشم این تو و بی برو برگرد تیکه تیکه شدم . پاهام شل شد ! دیگه نتونستم یه قدم دیگه برم جلو ! سریع برگشتم بیرون و نفس نفس میزدم ! یه دقیقه ای وایسادم و با خودم گفتم این فکرا چیه ؟ برو و موتور خونه رو خاموش کن همه منتظرن تا بریم ؛ ولی تا میرسیدم دم در کل بدنم خشک میشد و پاهام فقل میکرد ! خودم باورم نمیشد که چرا یهو اینطوری شدم ! اینقدر این ترس ادامه داشت تا مجبورم کرد برگردم و با یه بهونه الکی بگم که نمیتونم . خودمو رسوندم پیش بابام و یه چیزی سر هم کردم و ازش خواستم خودش این کارو بکنه . اونم اصلا بهم شک نکرد چون حتی فکرشم نمیکرد پسرش با این سن و سال از همچین چیز مزخرفی بترسه . خودش رفت و همه چیزو خاموش کرد و دو دقیقه ای اومد .
سوار ماشین شدیم و برگشتیم تهران ولی تو تمام مسیر به خودم و اتفاق چند ساعت پیشش فکر میکردم ! پیش خودم میگفتم این ترس یعنی چی ؟! برای چی از اون محیط ترسیدم و تو ذهنم یه اتفاق نیافته ساختم ؟ واقعا چرا ما آدمها بهضی وقت ها از چیزهای به ظاهر مسخره ای میترسیم که واسه بقیه عادیه ؟
این موضوع رو تو یه سایت روانشناسی مطرح کردم و جواب های جالبی گرفتم . یکی از متخصص های علم اعصاب نوشته بود که این یه چیزه عادیه ! هر کسی از یه چیزی ترس داره و این ترس ذاتیه ؛ هیچوقت از بین نمیره و فقط میشه کمرنگش کرد . میگفت من مراجعه کننده ای داشتم که از پاک کن میترسید ! وقتی میدید فرار میکرد و همیشه از مسخره شدن میترسید که من بهش یاد دادم این چیزی نیست که باعث سرافکندگیش بشه و باید باهاش مقابله کنه تا کمرنگ شدنش .
بعد از خوندن این نوشته ها یاد گرفتمن چطور با ترس های زندگیم مقابله کنم . ترس هایی که شاید خیلی مسخره به نظر بیاد . مثلا ترس از پرواز که یکی از بزرگترین درگیریهای ذهنیه منه ! همیشه تا اسم هواپیما میاد پشتم میلرزه و استرس میگیرم . شاید عنوان کردنش مسخره به نظر بیاد ولی تو وجود من هست و میدونم خیلی های دیگه مثل من از پرواز فرار میکنن و ترجیح میدن سفرهای زمینی داشته باشن .
امثال این ترس ها ( که روانشناس ها اسمشو میذارن فوبیا ؛ مثل فوبیای پرواز ) تو وجود همه ما هست . پس بیاین وقتی یکی از این هارو تو دور و وریامون میبینیم به جای تمسخر تو از بین بردنشون کمک کنیم .
راستی ؛ ترس شما چیه ؟
پی نوشتـــ :
پست بعدیم فکر کنم پر از گلایه و شکایت باشه !

معرفی موزیک ؛ آلبوم جاده میرقصد

گروه چارتار نو پا و نوجوون هم که همه میشناسین ! به شخصه عاشق کارهاشونم ! شعرها همه پر مفهوم ، ملودی های سنگین ، تنظیم ها عالی و صدای آرمان گرشاسب هم که حرفی برای گفتن نمیذاره ...
این آلبوم هم که دومین آلبومشونه شدیدا پیشنهاد میشه !
خالق اثر : چارتار
خواننده : آرمان گرشاسبی
ترانه سرا : احسان حائری
آهنگساز : آرش فتحی
تنظیم کننده : آیین احمدی‌فر

پی نوشتـــ :
میدونم به صورت اورجینال از فروشگاه ها تهیه میکنید و کسی دانلود نمیکنه :دی

معرفی کتاب ؛ مزرعه حیوانات

قدیما که وقت بیشتری برای کتاب خوندن داشتم این کتابو روی گوشی موبایلم ریختم و هر شب چند صفحه ایشو میخوندم . موضوع جالبی داره که آدمو به فکر فرو میبره ...

در مورد کتاب : رمان قلعه حیوانات دارای زبانی ساده، روان و طنز آمیز است. در جای جای این کتاب به کرات با کاراکترهایی آشنا می‌شویم که هریک سمبل طبقه یا قشر خاصی از جامعه هستند. اورول در این رمان برای به تصویر کشیدن هر یک از این طبقات و قشرها از حیوانات استفاده می‌کند. بنجامین الاغ یکی از این حیوانات است که نماد آن قشر صوفی معاب جامعه است که همواره منزوی است و امیدی به تغییر ندارد و یکی از کلیدی‌ترین جملات کتاب مربوط به باورهای او نسبت به لایتغیر بودن زندگی است:
«تنها بنجامین معتقد بود که جزئیات زندگی طولانیش را به خاطر دارد و می‌داند همه چیز همان است که همیشه بوده و بعدها نیز به همین منوال خواهد بود، زندگی نه بدتر می‌شود و نه بهتر. او می‌گفت گرسنگی و مشقت قوانین لایتغیر زندگی است.» این چیزی نیست جز محکوم کردن انقلاب‌های سوسیالیستی توسط افرادی که معتقدند ریشه‌ی استثمار و ستم طبقاتی همواره پابرجا خواهد بود و جامعه‌ی آرمانی سوسیالیست‌ها تحقق نخواهد پذیرفت. اورول خود جز کسانی بود که به نقاط مختلفی سفر کرده بود و همواره کشورهای سوسیالیستی را از نزدیک مشاهده کرده بود. او از منتقدین انقلاب‌های سوسیالیستی بود. نویسنده به خوبی توانسته در غالب یک داستان نمادین بسیاری از واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی یک جامعه را توصیف کند ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

معرفی فیلم ؛ فارست گامپ

یکی از بی نظیرترین فیلم هایی که تو این چند سال دیدم ، فیلم Forrest Gump محصول سال 1994 با بازی فوق العاده Tom Hanks بود که به شخصه عاشقشم ! هر کی ازم سوال میکنه دیدمش یا نه با یه قیافه شگفت زده میگم عحب فیلمی بود ! تا چند روز درگیرش بودم و بهش فکر میکردم . فیلم پیام عمیقی داشت که به ساده ترین زبان ممکن بیان شده بود و اینقدر فضا سازی ها قوی و زنده بود که دوست داشتم صحنه های مختلفشو بارها و بارها تماشا کنم ...
خلاصه داستان : فارست گامپ ( تام هنکس ) ، مرد ساده‌دلی است که در ایستگاه اتوبوسی منتظر نشسته‌است . با آمدن خانمی ، خود را معرفی می‌کند و داستان زندگیش را تعریف می‌کند . فارست کودکی با بهرهٔ هوشی پایینتر از همسالانش است و تمام دنیایش مادرش ( سالی فیلد ) که حوادث اطرافش را با زبانی ساده برایش توصیف می‌کند ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .

درس هایی از فیلم Forrest Gump !

یکی از بی نظیرترین فیلم هایی که تو این چند سال دیدم ، فیلم Forrest Gump محصول سال 1994 با بازی فوق العاده Tom Hanks بود که به شخصه عاشقشم ! هر کی ازم سوال میکنه دیدمش یا نه با یه قیافه شگفت زده میگم عحب فیلمی بود ! تا چند روز درگیرش بودم و بهش فکر میکردم . فیلم پیام عمیقی داشت که به ساده ترین زبان ممکن بیان شده بود و اینقدر فضا سازی ها قوی و زنده بود که دوست داشتم صحنه های مختلفشو بارها و بارها تماشا کنم ...

خلاصه داستان : فارست گامپ ( تام هنکس ) ، مرد ساده‌دلی است که در ایستگاه اتوبوسی منتظر نشسته‌است . با آمدن خانمی ، خود را معرفی می‌کند و داستان زندگیش را تعریف می‌کند . فارست کودکی با بهرهٔ هوشی پایینتر از همسالانش است و تمام دنیایش مادرش ( سالی فیلد ) که حوادث اطرافش را با زبانی ساده برایش توصیف می‌کند ...
بعد از دیدن فیلم خیلی برداشتهای مختلفی کردم و نکته های مثبتی یاد گرفتم ! 16 موردش به ذهنم میاد که دوست دارم شما هم بعد از دیدن فیلم یه نگاهی بهش بندازین ... ( مراجعه شود به ادامه مطلب ... )
پی نوشتـــ :
دیدن این فیلم شدیدا پیشنهاد میشه ! حتی شما !
ممنون از مهشید عزیز بابت معرفی این فیلم ...

بوی ماه مهر !

  • سه شنبه ۳۱ شهریور ، ۲۰:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۴۶ بازدید

دقیق یادم نیست اما فکر کنم سال 74 ، 75 بود که رفتم کلاس اول ! همیشه نسبت به همکلاسیهام قدم بلندتر بود و با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکردم . زود دوست پیدا میکردم و اکثر همکلاسیهامو دور خودم جمع میکردم و یه گروه کوچیک درست میکردیم . اون موقع ها حس میکردم مثل این گانگسترهای مافیایی شدم که کت و شلوار گشاد میپوشن و همیشه یه سیگار برگ بزرگ گوشه لبشونه و تا کسی چپ نگاشون میکنه یه تیر تو سرش خالی میکردن !
البته بگم همش حس بود و من خیلی مامانی تر از این حرفا بودم ! هنوز یادمه روز اول مهر خودمو زده بودم به مردن که بیدار نشم و نرم مدرسه ! برعکس اکثر همسن و سالهام هیچ علاقه ای به محیط آموزشی نداشتم و خواب و تفریح رو ترجیح میدادم ولی مامانهارو که میشناسید تو همون حالت خواب و بیداری لباسامو تنم کرده بود و صبحونم رو هم بخوردم داده بود و وقتی از گوشه چشم نگاه کردم دیدم تو راه مدرسه ام !
بعد از ده دقیقه پیاده روی رسیدیم دم در مدرسه ؛ خیلی از مادرها اومده بودن و بچه هاشونو بدرقه میکردن تا برن مدرسه . یکی خوشحال بود و با یه کیف بزرگ روی کولش از مادرش خداحافظی میکرد تا بره و سر صف وایسه و یکی هم با گریه چسبیده بود به لباس مادرش و دوست داشت برگرده خونه . برخلاف تصورتون من نه کیف بزرگ روی کولم بود و نه علاقه ای به دویدن و رسوندن خودم به سر صف ! محکم چسبیده بودم به مامانمو دوست داشتم برگردم خونه . نمیدونم چرا اصلا ارتباط برقرار نمیکردم با محیط مدرسه ! یادمه آخرش هم اینقدر مامان خودم و مامانای دیگه تهدیدم کردن که اگه نری درس یاد نمیگیری و بزرگ نمیشی و ... که رضایت دادم برم تو مدرسه . ( دقیقا حرفاشون مثل جمله نوستالژیک " دیدی اصلا درد نداشت " مادرها بعد از آمپول زدن به فرزنداشون ! ) تاز کلی هم سر کلاس گریه کردم تا ساعت 12 که زنگ خورد و مثل فشنگی که از لوله تفنگ پرتاب میشه تو کمتر از یک دقیقه خودمو رسوندم خونه تا آروم شدم ...
تازه از همون روز تا شنبه هفته بعدش نرفتم مدرسه و روز یکشنه با کتک روانه کلاس و درس شدم !

هی یادش بخیر ؛ چقدر زود گذشت ! کاش فردا هم میخواستم ساعت 7 صبح بیدار شم و با مادرم برم به سمت مدرسه . کاش مثل قدیم برام سیب و پرتغال میذاشت و کتاب هامو با دقت جلد میکرد . کفش های نومو میپوشیدم و تمام مسیر برگشت به خونه رو تو سر و کله همکلاسی هام میزدم ...
قدر روزهای کودکی رو باید بدونیم ؛ تا یه چشم به هم میزنیم وارد نوجوونی و جوونی میشیم و فقط حسرتش برامون میمونه ...
کلاس اولی ها ؛ روزتون مبارک ...
پی نوشتـــ :
میدونم یه سری ها میخواین کلمو بکنین که اول مهرو تبریک گفتم !
دل نوشتـــ :
بوی نفس های پاییز می آید ...

پسرم ازدواج کن !

  • يكشنبه ۲۹ شهریور ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۸۰۰ بازدید

چند وقته مامانبزرگه ( که ذکر خیرش تو این پست بود ! ) تا چشمش به ما میافته از بالا تا پایینمون رو بر انداز میکنه و زیر لب با خودش حرف میزنه ! هی میره تو فکر و میاد مارو ماچ میکنه ! تازه به جای مسعود ، پسرم صدام میکنه و تند تند قربون صدقم میره !
همیشه مهربون بودا ولی غلنبه شدن احساساتش نسب به من چند وقتیه شدیدا مشکوکه ! حس میکردم یه خبرهایی هست و زیر زیرکی داره یه کارهایی میکنه ولی توجهی نمیکردم تا اینکه همه چیز معلوم شد . همسایه رو به رویه مادربزرگه ما یه دخترداره که از قضا دم بخته و سپردن اگر کسی رو میشناسین معرفی کنین و بگین آماده ازدواجه ! ما هم که تا حالا بچه بودیم و باید درس میخوندیم و هنوز بوی شیر میدادیم یه شبه شدیم مرد مردا و رستم دستا ! دهنمون بوی مردونگی میده و درسمون هم که دیگه تموم شده و شدیدا دم بخت شدیم و اگر الان ازدواج نکنیم میشیم پیر پسر !
مامانبزرگم فکر کنم قول منو داده به همسایه و گفته ما یه کیس داریم که آماده اس واسه ازدواج ! راست میره از آینده و بچه و زن و زندگی صحبت میکنه و چپ میره از دخترهای این دوره زمونه و دوستی های خیابونی و ... صحبت میکنه و معتقده که هیچی مثل ازدواج سنتی نیست و دختر باید آفتاب مهتاب ندیده و با حجب و حیا باشه ! البته بگم با نظرش موافقم و از نظر منم دختر باید اصیل و با نجابت باشه ولی من که میدونم منظورش از این حرفا کیه و میخواد منو بکشونه سمت کی !
امان از دستش ! مارو جلو جلو قول داده بود و اگر یکم شل میگرفتم رفته بودم پای سفره عقد ! مقاومت من چند روزی ادامه داشت تا اینکه خواستگار پیدا شد و دختر مورد نظر متاهل شد و همه گیرها از روم برداشته شد ! البته میدونم مامانبزرگم تا چند سالی میگه حیف از دختر خورده خانوم ( اسم زن همسایه اس :دی ) که از کفمون رفت !
خلاصه اینکه حواستون به مهربونیه مادر پدرها و مادربزرگ پدربزرگها باشه چون همش بوی کار خیر میده و میخوان دستتون رو یه جا بند کنن :دی البته ازدواج از نظر من اگر به موقع اش انجام بشه زندگی رو سر و سامان میده ! باز هم میگم اگر به وقتش انجام بشه و خانواده ها راضی باشن ...
پی نوشتـــ :
آهنگ حسرت از سیاوش قمیشی پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

اندکی پاییز !

  • جمعه ۲۷ شهریور ، ۱۴:۲۳ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۲۲۳۲ بازدید

پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم !
در تمام طول پاییز ، نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم ؛
و چشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند ...
پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم .
زرد و نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت در آن درخشیدن گرفت پیش می روم
و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همواره عاشقت بوده ام ...
پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم ...
میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست ...
پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم !
و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد ...
پاییز امسال عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است !
کاش می دانستی ...

پی نوشتـــ :
پاییز همیشه برام نشونی از تو بوده ...