همیشه عاشق پنج شنبه ها بودم ! چون فرداش جمعه بود و میشد شبش یکم بیشتر بیدار موند و قایمکی وقتی بابام خوابید تلویزیون رو روشن کرد و فیلم دید ! اینقدر چشم هامو به زور باز نگه میداشتم که یک ثانیه ش رو هم از دست ندم چون واقعا هفته ای یه بار بود این ماجرا برامون ! همیشه یه کف دست نون هم با از تو جا نونی کش میرفتم و میذاشتم زیر تشکم با موقعه عملیات بخورم ! وای که چقدر بهم مزه میداد ...
شاید اگر اجازه داشتیم بیدار بمونیم و با صدای بلند تلویزیون نگاه کنیم اینقدر بهمون مزه نمیداد . یادمه در اتاق پذیرایمون وسطش شیشه داشت و برای اینکه نور ازش رد نشه و معلوم نشه که ما بیداریم یه پتو مینداختیم روی در . اون موقع ها کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم ( سال 79 - 80 بود فکر کنم ) و برنامه های تلویزیون هم محدود بود ! یعنی ساعت از 2 که رد میشد برفک پخش میکرد و میفهمیدیم که دیگه باید بخوابیم . سریع تلویزیون رو خاموش میکردم و پتو رو هم از روی در بر میداشتم و میرفتم تو رختخوابم .
بعضی شب ها هم بود که با کلی ذوق از کانال یک میزدم میرفت جلو تا میرسیدم به پنج که اون سال ها آخرین کانال بود و میدیدم هیچی نداره ! نه فیلمی نه سریالی ! یا یه مستند از جنگیدنه حیوون های تو آفریقا پخش میکرد یا سخنرانی راجع به مسایل سیاسی که همین الان هم بهش علاقه ندارم چه برسه تو سن نه ده سالگی ! خلاصه تیرم به سنگ میخورد و دست از پا درازتر میخوابیدم .
یادش بخیر ! چقدر همه چیز رنگی بود ! الان کیفیت تلویزیون ها شده HD و 4K و فلان ولی دل ها اون خوشی و کیفیت قدیم رو نداره ! همه چیز خلاصه شده تو موبایل و تبلت و وسایل ارتباطی که هر شب باید چند ساعت سرمون توش باشه تا خوابمون بگیره .
به قول بابام ! قدیما شاید خیلی تفریحات نبود و زندگی ها سخت بود ، ولی عوضش دل ها خوش بود ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از میان آن همه آرزوهای دوران کودکی ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۸ مرداد ، ۱۵:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۶۵
نظرات شما ( ۲۳ )

یعنی نشد من یه روز تلگرام رو باز کنم یه سوژه رو اعصاب به تورم نخوره ! به خدا به من نیومده این چیزا باید برم یه نوکیا 1100 بخرم با چرغ قوه اش بازی کنم شب ها !

چند روزه یه شماره که نمیدونم ماله کجاست و عکس هم نداره منتظره من آنلاین بشم و بپرسه هاشم کجاست ! هاشمو ندیدی ؟!

هاشم جان داداش ! اگر این پست رو میخونی زود مسیج بده خانواده نگرانتن ! :))

  • مسعود
  • چهارشنبه ۷ مرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۹۸
نظرات شما ( ۲۰ )

سال اول دانشگاه بود که احساس کردم دیگه وقتشه در کنار سرنگ و تیغ جراحی ، دوربین و لنز هم به دست بگیرم و تمام رویای کودکیمو به تصویر بکشم !
اون زمان هنوز سر کار نمیرفتم و از بابام ماهانه میگرفتم که مبلغش زیادنبود و اگر میخواستم خوب خرج کنم حتی به سر ماه هم نمیرسید چه برسه بخواد جمع بشه و پس اندازم برای خرید دوربین باشه !
همینطوری روزها رد میشد و جلو میرفت و من هر شب با رویای دوربین سرمو روی بالشت میذاشتم و تمام امیدم به وقتی بود که بتونم روی پای خودم وایسم و به آرزوم برسم !
قشنگ یادمه فردای تولدم تمام پول هایی که کادو گرفته بودم رو بردم بانک و ریختم به حسابم که ازم نزنن یا گم نکنم و راه افتادم رفتم به سمت جمهوری و پاساژ حافظ برای رسیدن به آرزوم یعنی داشتنه یه دوربینه حرفه ای ! کلی هم تحقیق کرده بودم و یه راست رفتم سراغ مدل مورد نظرم و خریدمش !
اون شب تا صبح از روی دفترچه راهنما میخوندم و با دکمه ها و تنظیماتش ور میرفتم . تند و تند از در و دیوار عکس می گرفتم و ذوق میکردم . البته بگم که رو حالت دستی تنظیماتش برام سخت بود و کاملا گیج شده بودم که ایزو ، دیافراگم یا سرعت شاتر چیه و رو مد اتوماتیک عکس میگرفتم .
اینقدر عاشقانه دنباله این کار بودم که تو کل مسافرت یا گردش های که میرفتم سرم تو دوربینم بود و صدای همرو در آورده بودم ! همش بهم اعتراض میکردن که چند ثانیه دوربینتو بذار کنار لطفا !
روز به روز چیزای جدید یاد میگرفتم و همینطور که سنم بالا میرفت و برای خودم درآمد داشتم بخش زیادی از پولم رو صرف کامل کردن تجهیزات عکاسی ( مثل رفلکتور ، سه پایه و ... ) میکردم و اطلاعاتم هی بیشتر میشد . شب ها تو سایت های عکاسی اطلاعات و نکته هارو با دقت میخوندم و سر فرصت اجرا میکردم و از نتیجه اش لذت میبردم .
و امروز عکاسی بخش مهمی از زندگیه منه و بزرگترین تفریحم ساعت ها وقت گذاشتن برای ثبت تصویرهای جالبه .
من عاشق عکاسیم نه عکاس ! و هیچوقت خودم رو در حد یه عکاس ندونستم ...
پی نوشتـــ :
تو قسمت " عکس های من " و یا صفحه " اینستاگرامم " میتونین نمونه کارهامو رو مشاهده کنین .

  • مسعود
  • سه شنبه ۶ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۱۲
نظرات شما ( ۲۱ )

این کتاب با لحن طنز آمیز راجع به بیشعوری صحبت می کنه و در دنیای امروزی نداشتن شعور و فهم رو یه مریضی میدونه . خودم چند صفحه از این کتابو خوندم و پیشنهاد می کنم یه نگاهی بهش بندازین ، ضرر نداره .
نویسنده : خاویر کرمنت
ترجمه : محمود فرجامی
انتشارات : تیسا
قسمت های زیبایی از این کتاب : " اگر بیشعورها عاشق می شوند فقط به یک دلیل است : می خواهند در هیچ چیز کم نیاورند ، از جمله عشق .
هر کسی در شرایط ویژه ای می تواند وقیح باشد . همین که ان شرایط از بین رفت آدم معمولی به خود می آید و از وقاحتش پشیمان و سرافکنده می شود اما یک بی شعور دنبال فراهم کردن شرایط دیگری می گردد .
بهترین راه برای سر و کار داشتن با بیشعورهای تمام عیار آن است که تا حد امکان با آنها سر و کار نداشت . "

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

  • مسعود
  • يكشنبه ۴ مرداد ، ۱۸:۱۶ ب.ظ
  • معرفی کتاب
  • بازدید : ۷۸۷
نظرات شما ( ۲۴ )

نمیدونم تا چه حد اهل دیدن مستند و برنامه های تاریخی هستین فقط میدونم اگر برنامه " رضا شاه " روز جمعه شبکه Manoto1 رو ندیدین نصف هویت و اصالت تاریخیتون بر فناست !
یه مستند حدودا یک ساعته از زمان سرباز شدن رضا خان تا به قدرت رسیدنش در ایران و سیر تحولاتیه کشور تا مرگش در تبعیدگاه و تخریب مقبره اش در شاه عبدالعظیم !
درسته خیلی جاهاش اغراق بود ( سیاست همیشگی شبکه منوتو در تغییر صورت مسایل ! ) و فقط به نقطه های روشن و نکته های مثبت رضاخان اشاره کرده بود و از ضعف ها و سیاست های ضد دینیش حرفی نزده بود ولی در کل نمیشه از خدماتی که برای کشور انجام داد چشم پوشی کرد !
فیلم ها و تصویرهای جالبی از زندگی مردم اون زمان رو توی برنامه پخش شد و منو واقعا مجذوب خودش کرده بود ! تا قبل از این فکر میکردم رضاشاه یه شخصیت مستبد ، نظامی و خود رای بوده که مثل بقیه شاه های پهلوی و قاجار خون مردم رو توی شیشه میکرده و تمام دادرایی مملکت رو صرف سفرهای فرنگ و عیش و نوش و حرمسرا میکرده که بعد از توضیحات برنامه نظرم کاملا عوض شد !
آخرای برنامه فیلم هایی از زمانی که ایران به اشغال انگلیس دراومد ( جنگ جهانی اول ) رو نشون میداد که رضاخان به جزیره موریس در هندوستان و بعد آرژانتین تبعید شد و در همون جا بعد از دو سال زندگی بر اثر سکته قلبی ( سال 1320 ) درگذشت و جسدش بعد از 9 سال ( سال 1329 ) به ایران اومد و با تشریفات خاصی توسط حکومت و مردم تشییع شد و تو محوطه حرم شاه عبدالعظیم به خاک سپرده شد .
برای من جالبترین قسمت ها اول جایی بود که برداشتن حجاب رو به عنوان یه نکته مثبت و حرکت درست رضا خان معرفی کردن که جای تامل داره و دوم جایی که گوینده برنامه میگفت ارتفاع مقبره رضا خان رو به احترام حرم عبدالعظیم 7 متر کوتاه تر درست کردن ( که بعد از انقلاب با دستور آیت الله خلخالی با خاک یکسان شد ! )
قسمت های از این مستند رو توی ادامه مطلب گذاشتم که میتونید دانلود و یا آنلاین مشاهده کنید ...

پی نوشتـــ :
توی گوگل سرچ کنید راحت لینک دانلودشو پیدا می کنید .
تمام نوشته های بالا برداشته شخصیه من از مستند بود .

  • مسعود
  • شنبه ۳ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۲۳
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۱۷ )

وقتی تو خیابون یکیو میدیدم که از اضافه وزن نمیتونه درست راه بره و صورتش پر از قطره های عرقه و نفس نفس میزنه با یه قیافه در هم رفته نگاش میکردم و تو ذهنم میگفتم نگاش کن ! خوب کمتر بخور تا بتونی راه بری !

و یا حتی یه آدم لاغر میدیدم باز تو ذهنم میرفتم سراغ قضاوت کردنه و میگفتم پیش خودش فکر میکنه خیلی قشنگه لاغره ! مثل ملخ میمونه ! باز ابروهامو تو هم میکردم و از کنارش میگذشتم ...

امروز که داشتم از کنار یه مغازه رد میشدم یه لحظه اتفاقی خودمو تو شیشه ویترینش دیدم و ناخودآگاه برگشتم . از بالا تا پایین قد و هیکلمو برانداز کردم و پیش خودم گفتم واقعا من چقدر به ایده آلی که تو ذهنمه نزدیکم ؟ چاقم یا زیادی لاغر ؟ قدم چی ؟ درسته بلنده ولی چقدر ؟

این اولین بار بود که قاضی خودم شده بودم و داشتم راجع به وضعیتم قضاوت میکردم ! اگر من سالم نبودم و باشگاه نمیرفتم و خودمو کم کم به حدی که میخوام نمیرسوندم و یا حتی قد کوتاهی داشتم اون موقع چی ؟ اگر اضافه وزنه مادر زادی داشتم و میزان سوخت و ساز بدنم خیلی کم و یا حتی خیلی زیاد بود چی ؟

دوست داشتم بقیه منو قضاوت کنن و با چهره پر از نفرت از کنارم رد بشن ؟ بهم بی محلی کنن و یا حتی مسخره ام کنن ؟!

به خودم اومدم دیدم 10 دقیقه اس زل زدم به خودم ! راهمو گرفتمو رفتم و تا خونه تو فکر بودم فقط ...

امروز یاد گرفتم اون آقا یا خانومی که یکم وزنش زیاده با تنفر نگاه نکنم ! چون شاید از من کمتر غذا میخوره ولی بدنش مشکل داره ! اون آقا یا خانومی رو که خیلی لاغره ملخ نخونم و پیش خودم بگم شاید تیرویید یا مشکلاته اینطوری داره و یا حتی اصلا دوست داره اینطوری باشه !

ظاهر هیچکس نمیتونه شخصیت درونی رو به نمایش بذاره . همونطور که لباس های گرون به کسی مقام و مرتبه نمیده .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۱ مرداد ، ۱۴:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۵۸
نظرات شما ( ۲۷ )

و امروز که در آستانه بیست و چند سالگی قرار دارم احساس میکنم به اندازه چهل و شش سال پیرتر شده ام !

پیری که همیشه به معنای چین های عمیق روی پیشانی و یا خرمن های سفید روی سر و صورت نیست ! همین که عصرهای تابستانت پر از صدای کودکان و بستنی های یخی نباشد و از هیچ عشق و نگاهی نه دلت بلرزد و نه گرم شود یعنی دلت پیر شده است !

کودک سر به هوای دیروز که برای خودش مردی شده و بندهای کفشش را بدون دستای مادرش با دقت تمام میبندد و به جای اسباب بازی هایش امروز قلم و دوربین به دست میگیرد یک سال دیگر هم رشد کرد و قد کشید تا قامتش به آرزوهایش برسد ولی افسوس که همیشه یک روز از تقویم زندگانی عقب میمانیم و در نهایت با مشتی از کارهای نکرده چهره در نقاب خاک میکشیم ...

خدایا ! نه هدیه های بزرگ و نه گل های رنگارنگ میخواهم ! فقط مرا کنار خودت نگه دار ! بگذار کمی انسان باشم ! چیزی که این روزهای طلای گران قیمت شده و همه آنرا میجویند !

خدایا ! خانواده را برایم نگه دار که اگر تمام دنیا زیر دستانم باشد ولی سرم زیر دستان مادر نباشد به هیچ نمیارزد ...

و در آخر ! تولدت مبارک من ! همیشه مهربان بمان !

پی نوشتـــ :
راس ساعت 00.01 این مطلب رو گذاشتم ! میخواستم اولین نفری باشم که به خودم تبریک میگم !

مسافرت خوب بود جای همتون خالی ...

  • مسعود
  • چهارشنبه ۳۱ تیر ، ۰۰:۰۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۸۸۵
نظرات شما ( ۲۱ )
امروز صبح رفته بودم بانک تا چندتا چک رو بخوابونم به حساب که بعد از نیم ساعت نشستن نوبتم شد و رفتم پشت باجه .
چک هارو به همراه فیش واریز و کارت ملیم گذاشتم رو به روی کارمند بانک تا کارمو انجام بده . دیدم توجهی نمیکنه و داره با موبایلش حرف میزنه . یه خورده منتظر موندم و چیزی نگفتم بهش چون بالاخره پیش میاد برای هر کسی ...
بعد از ده دقیقه چک هارو برداشت و گذاشت جلوش و هنوز گوشیش دستش بود و داشت صحبت میکرد ! یه خورده با برگه ها بازی کرد و بالاخره مشغول وارد کردن اطلاعات تو سیستمش شد . یه جمله به آقای پشت تلفن میگفت و یه عدد و رقم رو وارد میکرد ! منم دیگه صبرم تموم شد و گفتم آقای محترم چک هارو بده به من میرم یه باجه دیگه انجام بده شما هم تا صبح صحبت کن ! حرفشو قطع کرد و با یه قیافه طلبکارانه نگام کرد ! انگار من داشتم با تلفن صحبت میکردم و معطلش کردم ! یه پوزخند زشت زد و گفت دارم انجام میدم نمیبینی ؟! گفتم زودتر لطفا مردم کار دارن اگه شما نداری ...
با کمال پر رویی تلفنش رو قطع نکرد و باز مشغول به کار شد ! چک ها رو به حساب واریز کرد و رسیدشو به من داد و گفت به سلامت ! منم گرفتم و برگشتم دفتر . یه خورده رفتم جلوی کولر تا خنک بشم که یه شماره ناشناس بهم زنگ زد ! جواب دادم و دیدم مسئوله بانکه ! گفت آقای فلانی مبلغ چکتون رو اشتباه وارد کردم اگه زحمتی نیست تشریف بیارین بانک ! اینو که گفت خونم به جوش اومد ! گفتم دارم میام .
کلی تو آفتاب رفتم تا رسیدم به بانک و پرسیدم مشکل چیه که کارمنده به ظاهر محترم گفت به جای 300،000،000 ریال من 300،000 به حساب واریز کردم ! شما یه فیش دیگه بنویس بقیه اش رو بریزم !
تو چشماش نگاه کردم گفتم شما مدرک تحصیلیت چیه ؟ به نظر خودت کسی برای 300 هزار ریال یا همون 30 هزار تومن چک میکشه ؟ کی شمارو اینجا استخدام کرده ؟ با کمال پر رویی جواب داد اشتباه واسه آدمیزاده دیگه ! گفتم آره ولی نه واسه کارمند بانکی که مردم اعتماد کامل دارن بهش !
عذرخواهی کرد و ما بقی مبلغو به حساب واریز کرد ...
واقعا آدم میمونه از کار بعضی ها ! کاش یکم به جای ادعاها پوچ و توخالی وجدانه کاری داشتیم ...
پی نوشتـــ :
احتمالا تا یکشنبه نیستم و چند روزی میرم سفر ...
  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۴ تیر ، ۱۶:۴۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۶۸
نظرات شما ( ۲۷ )

نمی دونم باید حرف از خوشحالی زد و یا غصه و ماتم گرفت از اتفاق بزرگی که امروز برای همه ایرانی ها رقم خورد و بعد از 12 سال به یه سرانجامی رسید .
به شایعاتی که بعضی از سایت های جهت دار منتشر میکنن توجهی نکنن و مثل همه مردم از این اتفاق خوشحال و مسرور باشین ؛ مردم ما کم فشار و سختی رو تحمل نکردن و به قول اوباما امروز شروع فصلی جدید برای دنیا و روابط کشورهاست ...
امروز از سر کار از صبح پای اخبار بودیم و تمام بحث و صحبتمون راجع به مذاکرات بود ! خدا قوت میگم به تیم مذاکره کننده هسته ای ایران و همه اونایی که تو این راه زحمت های شبانه روزی کشیدن . قطعا تاریخ به احترام شما خواهد ایستاد ...

پی نوشتـــ :
چند روز از ماه رمضون مونده ؟ بدنمون دیگه کشش نداره !

  • مسعود
  • سه شنبه ۲۳ تیر ، ۲۰:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۴۰
نظرات شما ( ۱۶ )

لورل و هاردی به دنبال فرار از زندان در ماشینی که با آن می‌گریزند در هنگام تعویض لباس‌هایشان در ماشین به اشتباه شلوار یکدیگر را می‌پوشند به دنبال حل این مشکل برای تعویض شلوار به مکان‌ های مختلف می‌روند اما اتفاقاتی در مکان‌ های مختلف مانع حل این مشکل می‌شود ، تا اینکه ناگهان خود را روی اسکلت فلزی ساختمانی بلند می‌بینند . در تصویر اما نشانی از حماقت و نادانی‌های همیشگی این زوج نیست . لورل و هاردی نشسته بر تیر آهنی از این اسکلت ساختمانیِ بلند به تماشای شهر نشسته‌ اند . هاردی دست چپش را بر شانه لورل گذاشته ؛ لورل دست راست بر پای هاردی . آیا لحظه را در ذهن داریم که این زوج این چنین آرام در قابی کنار هم باشند ، خبری از حرص خوردن‌های هاردی از دست لورل نباشد تا آن نگاه‌های خیره به دوربین را نکند . در تصویر چهره لورل و هاردی را نمی‌بینیم ولی انگار غمگین در کنار هم نشسته‌اند ، آهی می‌کشند و شهر را تماشا می‌کنند . نگاه به شهر و جامعه که این دو را جدی نمی‌گیرند ، هاردی همیشه در آرزوی کسب احترام اجتماع نسبت به اوست در راه رسیدن به این آرزو به لورل نیازمند است اما وقتی همه چیز انگار برای رسیدن به این آرزو محیاست ، باید منتظر بود تا لورل بیایید و خرابکاری کند و هاردی در پی درست کردن خرابکاری لورل ، همه چیز را بد‌تر کند و دوباره هاردی حرص بخورد و لورل کلاه از سر بر دارد و با خونسردی مو‌هایش را بخاراند و کلاه را روی سرش بگذارد . اما این لحظه در تصویر لحظه ناب از زندگی این زوج است . لورل شاید نا امیدانه به هاردی از مبارزه بی‌ فرجامشان برای کسب موقعیتی بهتر شکایت می‌کند و هاردی شاید در این لحظه ، او را دلداری می‌دهد و لحظه‌ های خوب گذشته ، آرزوهایی که تا رسیدن به آن یک قدم فاصله بود را یاد آوری می‌ کند و از لورل می‌خواهد با همه نادانی‌هایش ، همیشه همراهش باشد مثل لحظه ایی که هاردی شکست عشقی خورده بود و طنابی هم به کمر لورل می‌بست تا باهم خود را در آب غرق کنند . "
اینم دیالوگ ماندگارشون :
لورل می‌ گفت : چرا طناب رو می‌بندی به من ؟
هاردی : وقتی تا سه شمردم ، دوتایی می‌پریم توی آب .
لورل : چرا من بپرم ؟ منکه عاشق نیستم .
هاردی با عصبانیت : تو چه جور آدمی هستی . بعد از این همه کارهایی که به خاطرت انجام دادم ، می‌ذاری تنها بپرم تو آب ؟ فکر کردی وقتی من بمیرم باید تنها زندگی کنی و مردم بهت زل می‌زنند و با خودشون فکر می‌کنند تو چه جور آدمی هستی . من هم اونجا نیستم که راستش رو به اونا بگم و کسی هم نیست که ازت حمایت کنه
لورل شروع به گریه کردن می‌کند‌‌‌ ( همان گریه‌ های معروف معصومانه اش ) و هاردی ادامه می‌ دهد .
هاردی : می‌خوای این بلا سرت بیاد ؟
لورل: نه ، به اینش فکر نکرده بودم ، متاسفم که ناراحتت کردم الیور نمی‌خواستم اینقدر بی‌ ادب باشم .
هاردی : اشکال نداره استن . گذشته‌ ها گذشته . از اون چیزی که فکرش رو هم کنی آسون تره .
هر دو آماده پریدن می‌شوند .
لورل : خداحافظ الیور .
هاردی : خداحافظ استن .

پی نوشتـــ :
فیلم آزادی شدیدا پیشنهاد میشود ...

نظرات شما ( ۷ )

صفحات دیگر