پسر همسایه را طلبکاران با چاقو زدند .
پیرمرد کارتن خواب دیشب از سرما یخ زد و مرد .
دختر هاجر خانوم برو و بیایى دارد از وقتى که براى خرج زندگیش تن میفروشد .
روحانى محل مدام از آتش و عذاب جهنم میگوید !
حاج آقا کدام جهنم ؟!
کلیه براى فروش داریم نمیخواهى ؟ تن براى عرضه داریم ثواب نمیبرى ؟
لا به لاى کتاب هاى رنگى دعا به دنبال خدا میگردى و براى پسر همسایه مراسم سالگرد میگیرند ، پیرمرد جایش را به گداى دیگرى داد و دختر هاجر خانوم هم خوابه ماهرى شد میان دست مردان ...
خدایا ! کمى جهنم میخواهم ، میفروشى ؟
#مسعودکوثرى

پی نوشتـــ :
پنج شنبه های بی سر و ته ! کلی دوسش داری ولی زود میرسه به عصر جمعه ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۲۲ مرداد ، ۱۵:۲۱ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۶۴۸
نظرات شما ( ۳۵ )

چند روز پیش توی اینستاگرام عکسی از افتتحاحیه نمایشگاه عکس یغما گلرویی با نام " این راهرو ها به تو نمیرسند ... " دیدم که از خوشحالی سریع تو تلگرام مسیج دادم و تبریک گفتم . سرشون شلوغ بود و آخر شب مسیج منو دیدن و تشکر کردن و بهم گفتن فردا یه سر بیا خوشحال میشم ! منم که چندتا شعر و عکس آماده کرده بودم و منتظر یه فرصت بودم تا دوباره ببینمشون و براشون بخونم بدون معطلی گفتم با کمایل میل باعث افتخاره !

امروز طرفای ساعت 5 بود که رسیدم گالری مینا . خیلی شلوغ بود ! رفتم تو و یغما رو دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی بهم گفت آخر نمایشگاه وایسا با هم صحبت میکنیم . حدود دو ساعتی منتظر بودم و تو این فاصله با دوربینم عکس هم میگرفتم . کم کم نمایشگاه خلوت شد و همه رفتن و با هم نشستیم حدود یک ساعتی حرف زدیم و کلی بهم امید و انگیزه داد . واقعا آدم لذت میبره از هم صحبتی با همچین موجود خاکی و دوست داشتنیی ...

عکس هایی که از این نمایشگاه گرفتم رو تو " ادامه مطلب " ببینید ...

پی نوشتـــ :
دکلمه دیوار با صدای یغما گلرویی پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

  • مسعود
  • دوشنبه ۱۹ مرداد ، ۲۱:۳۳ ب.ظ
  • عکاسی
  • بازدید : ۷۷۵
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۳۵ )

نمیدونم چرا بی اختیار اومدم پای کامپیوتر و مستقیم رفتم سراغ " ارسال مطلب جدید " و بی مقدمه دلم خواست که بنویسم ! شاید این نوشته ها برای شماهایی که به عنوان یه سوم شخص بهش نگاه میکنین خیلی معنی و مفهوم نداشته باشه ولی برای من پر از نگرانی ها و تشویش های درونیه که باید تخلیه بشه ...

این ضربه ها باید رو سر دکمه های کیبورد کوبیده بشه تا دیوار اتاق جورشو نکشه و گاهی وقتا باید اینقدر نوشت تا دستهات خسته بشه و ناخن هات از شدت کلمه ها درد بگیره و تیر بکشه !

ما آدم ها بعضی وقتا تو یه مسیرهایی قرار میگیریم که ناخودآگاه رفتارهایی ازمون سر میزنه که اصلا جزوی از خلق و خوی ما نیست ! یعنی وقتی یه برخوردی رو میکنیم بعد از چند ساعت که برمیگردیم و خودمونو نگاه میکنیم میگیم وایی ! یعنی من این کارهارو کردم ؟! من این حرفارو زدم ! این عصبانیت از طرفه من بوده ؟ اونوقته که چشمهامون درشتتر از حد معمول میشه و انگشت به دهن میریم تو فکر ! چرا ؟! چرایی که هر چی فکر میکنیم به جوابش نمیرسیم !

این رفتارها که من اسمشو میذارم " تنش های بعید از من ! " بیشتر در مقابله کسی که دوسش داریم و برامون مهم اتفاق میافته ! حالا از روی نگرانی یا خودخواهی خودمون یا عشق و علاقه بیش از حدمون که همیشه هم نتیجه برعکس میده و باعث دلخوریه طرف مقابل میشه ؛ در صورتی که هدف شما فقط و فقط حفاظت از حریم عشق و نگه داشتن با چنگ و دندون بوده ...

و در آخر هم میشه آب ریخته که هرگز نمیشه جمعش کرد و شما دیگه نمیتونین کاری کنین . هر فکر و توجیهی که تو ذهنتون برای انجام اون کار داشتین به کمکتون نمیاد و آروم آروم از جایگاه دوست داشتن میاین پایین ...

نمیدونم تا چقدر منظورمو متوجه شدین ! من وقتی شروع به نوشتن میکنم دیگه برنمیگردم و نوشتمو بخونم چون اعتقاد دارم وقتی ویرایش بشه دیگه بداهه نیست .به بیانه ساده تر میگم که مراقب دوست داشتن ها باشین ، نذارین اتفاقات و اشتباهات کوچیک باعث از بین رفتن علاقه ای بشه که برای به دست آوردنش از خیلی چیزای بزرگ گذر کردین . گاهی وقتا با یه بی اعتمادی کوچیک میشه یه خرمن بزرگ گندم رو که یک سال برای حاصل شدنش زحمت کشیده شده به آتیش کشید ...!

پی نوشتـــ :
گاهی چقدر سرسخت و سنگدل میشیم ...

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۸ مرداد ، ۰۰:۴۱ ق.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۰۸
نظرات شما ( ۱۶ )

واسه اولین بار میخوام شانسمو امتحان کنم و تو یه مسابقه اینترنتی شرکت کنم ! چند روز پیش یکی از دوستام یه لینکی بهم داد و گفت یه نگاهی بهش بنداز . گفتم چی هست ؟ گفت میهن بلاگ یه مسابقه گذاشته که اگر به ده سال قبل یعنی سال 84 برمیگشتین چی کار میکردین ؟! چون تو خوب مینویسی بیا شرکت کن و شانستو امتحان کن . داورهای مسابقه هم آقای سروش صحت ، اقای اسدالله امرایی و خانوم لیلی رشیدی هستن .
ما هم گفتیم یا بخت یا اقبال ! یه متنی نوشتم و ارسال کردم که امروز دیدم ثبت شده توی مسابقه ...


یه خواهشی دارم ازتون ، روی عکس زیر کلیک کنید و  نوشته ای که ارسال کردم رو بخونین و اگر خوشتون اومد یه امتیاز + بدین . یعنی من این متن رو پسندیدم . اگر هم مورد پسندتون نبود بی زحمت امتیاز منفی ندین ...
قسمت امتیاز دهی به شکله زیره که عکسشوم میذارم واسه اونایی که متوجه نشدن باید چی کار کنن . روز قسمت سبز رنگ کلیک کنید تا امتیازتون ثبت بشه ...

برای رای دادن به نوشته من لطفا " اینجـــا " کلیک کنید ...
پی نوشتـــ :
هر چی بردم تو مسابقه نصف نصف ! با هم یه جوری کنار میایم !
یه دنیا ممنونم از همتون . چه اونایی که حمایت کردین و شرمنده ام کردین و چه اونایی که دست نوشته ام رو نپسندیدین ...
  • مسعود
  • پنجشنبه ۱۵ مرداد ، ۲۱:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۸۶
نظرات شما ( ۳۵ )

یعنی همیشه خدا ما یه هزار تومنی هم که شده یه گوشه از کیفمون قایم میکنیم تا در شرایط اورژانسی به کارمون بیاد ! ولی این دفعه تو بگو 100 تا تک تومنی ! خالیه خالیه !
امروز صبح که میخواستم برم سر کار اینقدر دیرم شده بود که اصلا توی کیفمو نگاه نکردم و سریع زدم بیرون از خونه و خودمو رسوندم به سر کوچه و منتظر تاکسی شدم . چندتا ماشین رد شدن رفتن و بالاخره یه پراید که راننده اش یه آقای میانسالی بود وایساد و مارو سوار کرد . منم به زور خودمو عقب کنار دو تا مسافر چاق و تپلی که فک کنم خواهر هم بودن جا کردم و با یه بدبختی در ماشینو بستم و راه افتادیم .
چند دقیقه ای از مسیرو رفتیم که نفر جلویی دست کرد توی کیفش و یه ده تومنی داد برای کرایه و راننده هم تا دید پول درشته شروع کرد به غر زدن که خانوم من سر صبحی پول خرد از کجا بیارم ! منم که عقب داشتم بحث کردنشونو نگاه میکردم بی اختیار دستم رفت سمت کیفم و بازش کردم که پول خوردایی که از دیروز داشتمو بدم به راننده و غائله رو ختم کنم که چیزی جز چندتا شپش و تار عنکبوت ندیدم ! یهو صورتم شد رنگ گچ ! گفتم وای چرا یادم رفت از عابر بانک پول بگیرم ! دست کردم اون قسمت مخفیه کیف پولم دیدم اون هزار تومنه هم که همیشه میذاشتم نیست ! دیروز داده بودم به داروخونه !
خلاصه یه استرس زشتی کل وجودمو گرفت و همش با خودم میگفتم چی بگم به راننده ؟! بگم آقا من فراموش کردم پول بذارم تو کیفم ؟ یا بگم دم عابر وایسا من پول بگیرم بدم به شما ؛ یا اصن فرار کنم ! درو باز کنم و بدووم ! سرم پر از این فکرا بود که رسیدیم به آخر خط و همه پیاده شدن . راننده منتظر کرایه بود که سرمو از شیشه جلو بردم تو و گفتم ببخشید جناب من پول خورد ندارم همرام اگر میشه دربست منو ببرین تا مقصد من از خجالتتون درمیام . حواسم نبود الان کیف پولمو دیدم که وضعیت اینطوریه !
راننده یکم بهم نگاه کرد و بعد از چند ثانیه با صدای بلند گفت برو گمشو بابا آشغال ! بهدشم گازشو گرفت و منتظر جوابه من نشد و رفت ! خشکم زده بود اصن از برخوردش ! درسته من کم توجهی کردم ولی این اتفاق ممکنه برای هر کسی حتی همون راننده هم پیش بیاد ! خلاصه رفتم از عابر پول گرفتم و مسیر بعدیمو سوار تاکسی شدم و رفتم . ولی اون احساسه بد هنوز توی وجودم هست و مدام از خودم میپرسم چرا بعضی ها باید اینقدر سطحی نگر باشن !
البته برام درس هم شد که یکم کمتر سر به هوا باشم ! :دی
پی نوشتـــ :
تک آهنگ جدید " چارتار - آسمان هم زمین میخورد " شدیدا پیشنهاد میشود ! ( + دانلود )

  • مسعود
  • چهارشنبه ۱۴ مرداد ، ۱۹:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۳۵
نظرات شما ( ۳۰ )

برای شروع قسمت عکاسی وبم چندتا از نمونه کارهایی که تو آخرین سفرم به آمل گرفتم رو آماده کردم و سایز عکس ها رو جوری تنظیم کردم که بتونین راحت به عنوان بکگراند لپتاپ و یا کامپیوتر استفاده کنین . امیدوارم از عکس ها خوشتون بیاد و ممنون میشم عیب و ایراد کارامو بهم بگیم تا تو عکس های بعدی که میگیرم رفعشون کنم .
فقط چون اندازه و کیفیت عکس ها بالاس ممکنه یکم دیر لود ( بارگذاری ! ) بشن ...

پی نوشتـــ :
برای دیدن عکس ها " ادامه مطلب " رو بخونید ...
این فرصت استثنایی رو نباید از دست بدم ! ( کاملا بی ربط ! )

  • مسعود
  • سه شنبه ۱۳ مرداد ، ۱۹:۵۳ ب.ظ
  • عکاسی
  • بازدید : ۶۸۱
ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۲۸ )

واقعا به این ایمان آوردم که من متخصص دیدن خواب های عجیب و غریب و کاملا بی ربط و بی معنی هستم ! یه دفعه تو خواب یه چیزایی میبینم که وقتی بیدار شدم خودم خندم میگیره ! آدمی هم نیستم که زیاد فکر کنم و خیالاتی باشما ! ولی نمیدونم چرا اینطوری میشه !
چند ساعت پیش که از سر کار اومدم ناهارو که خوردم صاف رفتم تو جام و مثل کسی که گلوله میخوره افتادم زمین و خوابیدم تا همین چند دقیقه پیش ! چشمم که گرم خواب شد خوابم شروع شد !
خواب دیدم با کل خانواده رفتیم تو یه روستا اطراف شیراز و همینطور که تو جنگل میرفتیم رسیدیم به یه خونه که در خیلی بزرگی داشت . در رو که زدیم یه پیرمرد قد بلند با یه پلیور گشاد که به تنش زار میزد و قیافه اش هم مثل معتادها بود اومد درو باز کرد که من دیدم اِ اینکه عزت الله انتظامیه !!! چقدر پیر شده ! که خودش دراومد گفت آره سرطان گرفتم و مریضی داغونم کرده و کلی لاغر شدم و آخرای عمرمو اومدم اینجا با خانواده و یازده تا پسرم ! یهو بابام گفت یازده تا پسر دارین شما ؟! گفت آره همشون اینجان دوره همیم و دعوتمون کرد بریم تو و ما هم که از خدا خواسته !
توی حیاط خونه اش گفتم ماشالله چند وقت پیش تولده 90 سالگیش بوده ها ! ببینین چقدر شکسته شده تو این چند وقت که تو تلویزیون نیست دیگه ! همه خانواده هم به نشانه تاسف سرشونو تکون میدادن !
خلاصه رفتیم و همه نشستیم تو پذیرایی ! یازده تا پسرش هم که قیافه هاشون مثل هم بود اومدن و نشستن و مشغول خوردن آجیل شدیم ! از اون جایی که من مثل نخورده ها میشم وقتی بادوم هندی میبینم یه دونه میذاشتم دهنم ، چهارتا میذاشتم تو جیبم تا بعدا داشته باشم ! بادوم هاشم انصافا اندازه گردو بود ! اینقدر تو جیبم بود که حتی سر میز شام با خودم گفتم غذا که همیشه هست بادوم بخور که همیشه نیست !
همینطور که مشغوله خوردن بودم با صدای مامانم از خواب بیدار شدم و یه راست از خونه استاد اومدم پای کامپیوتر و هنوزم دارم به مزه بادوم ها فکر می کنم !
به قول مامانم از رو خواب های تو باید فیلم و سریال بسازن تا مردم چند ساعت بخندن !
پی نوشتـــ :
فکر کنم هاشم پیدا شد چون داداشمون دست از سر ما برداشت !

  • مسعود
  • يكشنبه ۱۱ مرداد ، ۲۰:۴۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۵۹
نظرات شما ( ۲۵ )

همیشه عاشق پنج شنبه ها بودم ! چون فرداش جمعه بود و میشد شبش یکم بیشتر بیدار موند و قایمکی وقتی بابام خوابید تلویزیون رو روشن کرد و فیلم دید ! اینقدر چشم هامو به زور باز نگه میداشتم که یک ثانیه ش رو هم از دست ندم چون واقعا هفته ای یه بار بود این ماجرا برامون ! همیشه یه کف دست نون هم با از تو جا نونی کش میرفتم و میذاشتم زیر تشکم با موقعه عملیات بخورم ! وای که چقدر بهم مزه میداد ...
شاید اگر اجازه داشتیم بیدار بمونیم و با صدای بلند تلویزیون نگاه کنیم اینقدر بهمون مزه نمیداد . یادمه در اتاق پذیرایمون وسطش شیشه داشت و برای اینکه نور ازش رد نشه و معلوم نشه که ما بیداریم یه پتو مینداختیم روی در . اون موقع ها کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم ( سال 79 - 80 بود فکر کنم ) و برنامه های تلویزیون هم محدود بود ! یعنی ساعت از 2 که رد میشد برفک پخش میکرد و میفهمیدیم که دیگه باید بخوابیم . سریع تلویزیون رو خاموش میکردم و پتو رو هم از روی در بر میداشتم و میرفتم تو رختخوابم .
بعضی شب ها هم بود که با کلی ذوق از کانال یک میزدم میرفت جلو تا میرسیدم به پنج که اون سال ها آخرین کانال بود و میدیدم هیچی نداره ! نه فیلمی نه سریالی ! یا یه مستند از جنگیدنه حیوون های تو آفریقا پخش میکرد یا سخنرانی راجع به مسایل سیاسی که همین الان هم بهش علاقه ندارم چه برسه تو سن نه ده سالگی ! خلاصه تیرم به سنگ میخورد و دست از پا درازتر میخوابیدم .
یادش بخیر ! چقدر همه چیز رنگی بود ! الان کیفیت تلویزیون ها شده HD و 4K و فلان ولی دل ها اون خوشی و کیفیت قدیم رو نداره ! همه چیز خلاصه شده تو موبایل و تبلت و وسایل ارتباطی که هر شب باید چند ساعت سرمون توش باشه تا خوابمون بگیره .
به قول بابام ! قدیما شاید خیلی تفریحات نبود و زندگی ها سخت بود ، ولی عوضش دل ها خوش بود ...
دل نوشتـــ :
فقط بزرگ شدیم ، از میان آن همه آرزوهای دوران کودکی ...

  • مسعود
  • پنجشنبه ۸ مرداد ، ۱۵:۱۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۰۵
نظرات شما ( ۲۳ )

یعنی نشد من یه روز تلگرام رو باز کنم یه سوژه رو اعصاب به تورم نخوره ! به خدا به من نیومده این چیزا باید برم یه نوکیا 1100 بخرم با چرغ قوه اش بازی کنم شب ها !

چند روزه یه شماره که نمیدونم ماله کجاست و عکس هم نداره منتظره من آنلاین بشم و بپرسه هاشم کجاست ! هاشمو ندیدی ؟!

هاشم جان داداش ! اگر این پست رو میخونی زود مسیج بده خانواده نگرانتن ! :))

  • مسعود
  • چهارشنبه ۷ مرداد ، ۱۸:۳۶ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۴۳
نظرات شما ( ۲۰ )

سال اول دانشگاه بود که احساس کردم دیگه وقتشه در کنار سرنگ و تیغ جراحی ، دوربین و لنز هم به دست بگیرم و تمام رویای کودکیمو به تصویر بکشم !
اون زمان هنوز سر کار نمیرفتم و از بابام ماهانه میگرفتم که مبلغش زیادنبود و اگر میخواستم خوب خرج کنم حتی به سر ماه هم نمیرسید چه برسه بخواد جمع بشه و پس اندازم برای خرید دوربین باشه !
همینطوری روزها رد میشد و جلو میرفت و من هر شب با رویای دوربین سرمو روی بالشت میذاشتم و تمام امیدم به وقتی بود که بتونم روی پای خودم وایسم و به آرزوم برسم !
قشنگ یادمه فردای تولدم تمام پول هایی که کادو گرفته بودم رو بردم بانک و ریختم به حسابم که ازم نزنن یا گم نکنم و راه افتادم رفتم به سمت جمهوری و پاساژ حافظ برای رسیدن به آرزوم یعنی داشتنه یه دوربینه حرفه ای ! کلی هم تحقیق کرده بودم و یه راست رفتم سراغ مدل مورد نظرم و خریدمش !
اون شب تا صبح از روی دفترچه راهنما میخوندم و با دکمه ها و تنظیماتش ور میرفتم . تند و تند از در و دیوار عکس می گرفتم و ذوق میکردم . البته بگم که رو حالت دستی تنظیماتش برام سخت بود و کاملا گیج شده بودم که ایزو ، دیافراگم یا سرعت شاتر چیه و رو مد اتوماتیک عکس میگرفتم .
اینقدر عاشقانه دنباله این کار بودم که تو کل مسافرت یا گردش های که میرفتم سرم تو دوربینم بود و صدای همرو در آورده بودم ! همش بهم اعتراض میکردن که چند ثانیه دوربینتو بذار کنار لطفا !
روز به روز چیزای جدید یاد میگرفتم و همینطور که سنم بالا میرفت و برای خودم درآمد داشتم بخش زیادی از پولم رو صرف کامل کردن تجهیزات عکاسی ( مثل رفلکتور ، سه پایه و ... ) میکردم و اطلاعاتم هی بیشتر میشد . شب ها تو سایت های عکاسی اطلاعات و نکته هارو با دقت میخوندم و سر فرصت اجرا میکردم و از نتیجه اش لذت میبردم .
و امروز عکاسی بخش مهمی از زندگیه منه و بزرگترین تفریحم ساعت ها وقت گذاشتن برای ثبت تصویرهای جالبه .
من عاشق عکاسیم نه عکاس ! و هیچوقت خودم رو در حد یه عکاس ندونستم ...
پی نوشتـــ :
تو قسمت " عکس های من " و یا صفحه " اینستاگرامم " میتونین نمونه کارهامو رو مشاهده کنین .

  • مسعود
  • سه شنبه ۶ مرداد ، ۱۹:۵۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۴۶
نظرات شما ( ۲۱ )

صفحات دیگر