logo

مرده شور !

  • جمعه ۴ دی ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۰۱۶ بازدید

شغله دیگه ، مثل هزار تا شغل دیگه !
درامدت خوبه ؟
شکر !
پس چرا 2 ساله سر کار نمیری ؟
مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
دکترا می گن باید استراحت کنم .
از کارت خاطره ای هم داری ؟
خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ؛ من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !
بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ، ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
آره ! زنم با پسرم حمید !
همین یه بچه ؟
آره بابا ، می خوام هرچی در میارم خرج آینده ی این بچه شه ! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !
تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !
زن و بچه تو دوست داری ؟؟
مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
به خاطر اوونا زنده ام !
چه خونواده ی خوشبختی ...
از حمید بگو ! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟
می دونی ؟ اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت . اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !
یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !
لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟!
آره ، برای اولین بار !
حمید قراره همکار باباش بشه ؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
نخیر ! اون درسش خوبه ! هیچ می دونی معدلش چنده ؟ 18 ! خودم همیشه کارنامشو می گیرم ! حمید قراره دکتر بشه !
دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت .
استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ، هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه و اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحدو افتاده !
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !
با ناامیدی گفت :
آخرین سوال !تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !
مثل بچه ها بغض کرد و با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !
2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم ...

اولین صبح زمستونی ...

  • سه شنبه ۱ دی ، ۱۳:۵۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۰۱ بازدید

با صدای پای بابام وقتی که داشت میرفت شرکت بیدار شدم و سرمو از زیر دو تا پتو آوردم بیرون و با چشم های پف کرده یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ساعت 7 و خورده ایه صبحه ! اینقدر ساعت 4 بیدار شدیم تو این 2 ماه که عادت کردم از خواب بپرم . وقتی بابام صبحونه خورد و رفت خونه دوباره آروم شد و سرمو بردم زیر پتو برای ادامه خواب شیرینم ...
چند ساعتی خوابیدم و وقتی سیرخواب شدم دوباره سرمو از زیر پتو کشیدم بیرون و گوشیمو نگاه کردم ! دیدم چند دقیقه ای مونده به یازده و دیگه وقته بلند شدنه . یه راست رفتم سراغ پنجره تا مثل کارتن های زمان بچگی یه متر برف تو خیابون ها ببینم ولی جز چندتا کارگر که مشغول کندن زمین بودن و یه پیرمرد نون به دست چیزی ندیدم . آها یکم آسمون هم دیدم ! پشت او همه دود یه خورده رنگ و رو داشت و مثل ما پایتخت نشین ها به زور نفس میکشید ...
کشون کشون با صورت تو هم رفته و لباس نامرتب و یه لیوانه تا نصفه پر از چایی لم دادم جلوی تلویزیون و کانال هارو دونه دونه عوض کردم ؛ ولی نه ! هیچکدوم حس خوبی بهم نمیده ! دلم 13 سالگی یا شاید قدیم ترو میخواد ! وقتی که با اولین برف میزدیم بیرون و آخر شب با لباس های خیس و دست و پاهای سر شده از سرما برمیگشتیم خونه و خودمونو میچسبوندیم به شوفاژ تا گرم بشیم ! یادمه اون موقع ها هم مدرسه مون تعطیل میشد ولی نه برای آلودگی هوا به خاطر افت فشار گاز ! یادمه چند ساعت زل میزدم به زیر نویس شبکه 6 تا ببینیم فردا هم تعطیل میشیم یا نه و به محض شنیدن خبر تعطیلی میدوییدیم بیرون و باز قصه سرما و گل انداختن صورت و لپ رو تکرار میکردیم .
میدونی لذت بخش ترش چی بود ؟ اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ...
امان ! امان از ماشینی شدن ! دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه ، دختر همسایه پایینی صدای بازی و شیطنتش نمیاد چون امروز یه تبلت داره ...
بگذریم ! اولین روز زمستونیتون وانیلی !

پی نوشتـــ :
راستی ! کی میاد بریم بستنی بخوریم ؟

شبهای یلدایی ما ...

  • دوشنبه ۳۰ آذر ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۱۶ بازدید

یکی انار میخرید ، یکی هندونه ؛ یکی آجیل میاورد و یکی ماهی درست میکرد ؛ مامان همیشه از اون حلیم بادمجون های معروفش ( غذای شیرازی مثل کشک بادمجون ) که همه با ولع تمام میخوریم درست میکرد و عمه جان هم از اون کتلت های پف کرده و لذیذش ...
دایی جان ناپلئون که همیشه روزگار وسط سرش خالی بود و از قدیم سیگار بهمن پا بلند میکشید دیوان حافظ بزرگ و سفیدشو باز میکرد و برای هممون فال میگرفت ؛ یکی شادکامی و خوشحالی به نامش میشد و یکی سختی و سرما .
خونه مادر بزرگ با حیاط کوچیک و اتاق های کمش اونقدر جا داره که شب یلدارو همه کنار هم میگذرونیم و برای سلامتی و طول عمرش دعا میکنیم . اونم جواب همه رو با غر زدن های زیر لب و طولانی میده و به فکر سر دردهای پیرمرد همسایه پشتیه !
پدر بزرگ هم که 26 ساله تمام این شب هارو از پشت قاب عکس روی دیوار نگاه میکنه و با خنده و خوشحالی ما شاد میشه ؛ چقدر زود رفت و چقدر زود بی کس شدیم ...
تمام شب های ما یلداست ! وقتی کنار همیم و قدر تک تک دونه های انارو میدونیم . وقتی مادربزرگ خوشحاله که تنها نیست و وقتی دایی جان هزاری های تا نخورده عیدی میده  ...
قدر کنار هم بودن رو بدونید ؛ عمرتون به بلندای شب یلدا و کامتون به شیرینی و سرخی انار ...

دل نوشتـــ :
یلدای بی تو ؛ بلندترین نبودن سال است ...

اردوگاه کوشک نصرت ...

  • يكشنبه ۲۹ آذر ، ۱۰:۵۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۲۸۸۴ بازدید

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد !
بعد از ظهر شد و بهمون ناهار دادن . به هر نفر یه دلستر و موز با زرشک پلو با مرغ دادن . همه کف کرده بودیم از این همه پذیرایی و نمیدونستیم که این فقط مال روز اول و خوش آمدگوییه و بقیه روزها باید هوا بخوریم تا سیر بشیم ! بعد از ناهار هم بهمون چراغ آترا ( مثل چراغ های نفتی قدیم ) دادن و ما باز هم شگفت زده شدیم از این همه امکانات ! اینقدر تو چراغ ها گرم میشد که همه با زیر پوش میگشتیم و دور هم میگفتیم میخندیدیم .
ساعت 10 شب که خاموشی بود اومدن گفتن چراغ هارو تحویل بدین ! همه خشکمون زد ! گفتیم مگه تا صبخ نباید دستمون باشه ؟ گفتن نه خونه خاله اس مگه ؟! اینجا شرایط سخته باید تو کیسه خواب و سرما بخوابین و از اونجایی که چادر ما کج و کوله بود و از همه جاش باد میومد تو عذا گرفتیم که چطوری بخوابیم . خلاصه ساعت 10.30 شد و همه رفتیم تو کیسه خواب ها ؛ اینقدر جا تنگ بود که پاهامونو میکردیم لای پای همدیگه تا فشرده بشیم و بتونیم بخوابیم و با این وجود باز هم 2 نفرمون دم در بودن و جا براشون نبود درست و حسابی .
هیچوقت یادم نمیره که نفری چهارتا لباس بافتنی تنمون بود با کاپشن ؛ دوتا دستکش دستمون بود با دوتا کلاه که فقط جای چشماش باز بود و علاوه بو کیسه خواب دوتا پتو هم رومون بود ولی تا صبح میلرزیدیم و هیچکس خوابش نبرد .
فردای اون روز بردنمون میدون تیر و باید نفری 35 تا تیر با اسلحه ژ3 شلیک میکردیم . هر 100 نفر رو کنار هم میخوابوندن و با فرمان فرمانده میدون تیر شلیک رو شروع میکردیم . به همه گفته بودن موقع شلیک تیر دهنتون رو باز کنید تا به گوشهاتون آسیبی نرسه و من چون اون موقع مرخصی بودم از این موضوع بی اطلاع بودم و همین باعث شد گوشم مرخص بشه ! الان هم که دارم تایپ میکنم با اینکه یک هفته گذشته هنوز گوشم سوت میکشه و بعد از ظهر باید برم دکتر گوش !
روزهای بعدی هم به هر سختی بود گذشت تا رسیدیم به روز آخر ؛ اینقدر به بچه ها فشار اومده بود که سر هر چیز کوچیکی به هم میپریدن و با هم دعواشون میشد ؛ چند نفری کتک کاری کردن و حتی یکی از بچه ها چشمش مشت خورد و کبود شد . روز آخر که میشد پنجشنبه مراسم سر دوشی بود و ما رسما درجه دار میشدیم . یعنی آموزشی تموم و از حالت صفری در میومدیم . برامون مراسم گرفتن و کلی از درجه دارا و خلبان های نیرو هوایی رو دعوت کردن و بعد از سخنرانی و سوگندنامه هر گروهان رژه میرفت و بر اساس نظم و ترتیبی که داشت نمره میگرفت که گروهان ما گروهان نمونه شد و از امیر خیلی خوب گرفت .
آخرین شبی که تو اردوگاه بودیم اینقدر هوا سرد بود که بچه تصمیم گرفتن به جای خوابیدن و از سرما شهید شدن تا صبح بیدار بمونن ولی اینقدر خسته بودیم که ساعت 11 همه خوابیدیم و صبح با سر درد و کمر درد و تب و لرز بیدار شدیم و مشغول جمع کردن چادر و بار زدن تو کامیون ها و برگشتن به تهران شدیم . طرف ساعت های 12 بود که رسیدیم پادگان و بعد از کلی الافی و چرخوندمون اینور اونور ساعت 6 بعدازظهر برای همیشه از در پادگان خارج شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه هامون .
اینقدر بدن هامون کثیف بود و سر و صورتمون خاک گرفته بود که تو تاکسی سوارمون نمیکردن :دی چون اونجا نه حموم بود و نه چیزی و باید دستشویی هم صحرایی میکردی . یادم میاد از خودم بدم میاد ...
خلاصه گذشت ولی دوتا خاطره برام موند . یکی آخرین لحظه هایی که کنار هم بودیم و خاطرات این 2 ماه رو مرور میکردیم که با هم خوردیم ، خوابیدیم ، خندیدیم و حتی تنبیه شدیم و یکی هم شبی که تو اردوگاه نگهبان بودم و تا صبح آسمون کویر رو نگاه میکردم و لذت میبردم ...
چقدر زود گذشت ؛ آخرین روز همه اشکمون در اومد .
دلم برای همتون تنگ میشه رفقا ...
پی نوشتـــ :
تخت شماره 117 ...
بهترین رفیقارو پیدا کردم تو خدمت .

دیالوگ ماندگار ؛ فارست گامپ ...

فارست گامپ : « با من ازدواج می‏کنی ؟ من یه همسر خوب میشم جنی . »
جنی : « میشی فارست . »
فارست گامپ : « امّا تو نمی‏خوای با من ازدواج کنی . »
جنی : « تو نباید با من ازدواج کنی . »
فارست گامپ : « چرا منو دوست نداری جنی ؟ من آدم با هوشی نیستم امّا می‏دونم عشق چیه ! »

فارست گامپ ( 1994 ) - رابرت زمیکس

پی نوشتـــ :
فارست گامپ ! شاهکار سینماس ...

آخرین هفته آموزشی ...

  • جمعه ۲۰ آذر ، ۱۹:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۰۳ بازدید

قسمت آخر این فیلم ها دیدین میان میگن " به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقیست " ؟ دقیقا به همون جا رسیدیم ! چشم رو هم گذاشتیم ( شما البته واسه من 2 سال گذشت ! ) آموزشی هم تموم شد و همه ساک به دست برگشتیم خونه هامون تا یکشنبه بریم اردوگاه و بعدشم هر کسی تقسیم بشه و بره سر یگان خدمتیش ...
با خیلی ها آشنا شدم ، خیلی رفقای خوب و بی نظیری پیدا کردم و خیلی درس های زیادی گرفتم . یکم بیشتر مسئولیت پذیر شدم و یاد گرفتم همیشه یه نفر تشویق میشه و یه جمع با هم تنبیه ! یاد گرفتم کی بخاطره خودم بهم نزدیک شده و کی دنبال راه افتادن کارشه . همه این ها حاصل این 2 ماه خوردن و خوابیدن و خندیدن و ... با حدود 220 نفر از همه جای ایران با ملیت ها و قومیت های مختلف بود . از اون روستایی صورت سوخته بگیر تا اون زیر ابرو برداشته به ظاهر شهری که همشون برام عزیز و با ارزشن .
این هفته آخری هم خوب بود هم بد ! خوبیش بخاطره راحت شدن از این اوضاع و دوری از روال زندگی بود و بدیش هم جدا شدن از بچه هایی که تو این مدت با هم زندگی کردیم . رو آخر تو مسجد خوابیدیم و همه با هم خداحافظی میکردن و کلاه هارو مثل فارق التحصیل های دانشگاه مینداختن هوا و میخندیدن . ظهر بهد از ناهار هم آماده شدیم برای رفتن به خونه که گفتن از بین شما 40 نفر باید بمونه و 24 ساعت نگهبانی بده ! بخاطره اوضاع بحرانی کشور دستور اومده که این نفرات باید به عنوان " یگان آماده " از ساعت 8 صبح روز چهارشنبه تا 8 صبح پنجشنبه بمونن و یه روز دیرتر برن مرخصی و از اونجایی که من همیشه خوش شانسم اسمم توی اون 40 نفر در اومد و مجبور شدم تو این طرح شرکت کنم .
هر چند باید از خوابت میزدی و میومدی پادگان و این خیلی برامون زور داشت ولی روز قشنگی شد و به همه خوش گذشت . قضیه یگان آماده اینه که باید یه سری افراد آماده باش بمونن تا اگر تو پادگان اتفاقی مثل سیل ، زلزله ، حمله به پادگان ، آشوب و ... اتفاق افتاد باهاش مقابله کنن و اگر لازم بود امداد رسانی کنن . 40 نفرمون رو به 4 تا گروه تخریب ، امداد ، تامین ، تخلیه تقسیم کردن که من افتادم تو گروه تامین و باید با اسلحه نگهبانی میدادم .
بهد از معلوم شدن وظیفه ها و تحویل گرفتن اسلحه و وسایل دیگه میرفتیم تو آسایشگاه و به صورت آماده باش استراحت میکردیم و با فرمان " پیش " فرمانده تو کمتر از 10 ثانیه باید به خط میشدیم و آماده مانور میشدیم ! شبش هم حق خوابیدن تا صبح رو نداشتیم و باید با لباس کامل میخوابیدیم ؛ حتی پوتین هم باید پامون بود !
چند بار این کارو برامون کردن و چون سریع به خط شدیم شب تا صبح دیگه اذیتمون نکردن و مانور ندادیم . فرمانده بهمون میگفت سال های قبل این کارو با سکه میکردن ! یعنی فرمانده آروم میومد تو آسایشگاه و یه سکه مینداخت رو زمین و میرفت و بعد از 10 ثانیه باید همه به خط میشدن که خداروشکر این کار به خاطره هجوم بچه ها و زمین خوردنشون ور افتاده بود !
خلاصه آموزشی هم تموم شد و میمونه فقط اردوگاه که 5 روز باید تو چادرهای هشت نفره زندگی صحرایی کنیم و تیراندازی با اسلحه و سلاح های دیگه رو کامل یاد بگیریم . اردوگاه تو بیابون های کوشک نصرت قم برگذار میشه که دیشب داشتم دمای هوای اونجا رو میدیدم 13 درجه زیر صفر بود ! آرزوی قلبیه ما که برف بیاد و کنسل بشه ! شما هم دعا کنید بی زحمت :دی
پی نوشتـــ :
یه تغییراتی تو ظاهر وب دادم و یه قسمت هایی رو عوض کردم ، نظرتون چیه ؟
بعد از اردوگاه سرم خلوت میشه و بیشتر بهتون سر میزنم ، عذرمو بخاطر این 7 8 روز غیبت بپذیرید ...

وقتی توهم بینایی میگیرم !

  • چهارشنبه ۱۱ آذر ، ۱۱:۱۸ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۶۳ بازدید

خیلی خوب بود لامصب ! تا حالا این حالت بهم دست نداده بود ! چند روز پیش تو پادگان شبش نگهبان بودم و اصلا نتونستم درست بخوابم . صبح هم ساعت 7 تو سالن آمفی تئاتر پادگان کلاس داشتیم تا 12 ظهر !
سربازی رفته باشین میدونین که به اینجور کلاس های طولانی میگن Golden Time ؛ یعنی ساعت طلایی برای خوابیدن که خیلی هم کم پیش میاد و باید نهایت استفاده رو برد ! ما هم به همین خیال که میریم و کلی میخوابیم و کمبود شب قبل رو جبران میکنیم حرکت کردیم به سمت سالن و یه جا اون وسط ها پیدا کردیم که راحت بخوابیم .
ده دقیقه از کلاس گذشت که فرمانده گفت کسی چرت بزنه نگهبان تنبیهی آخر هفته میشه و همه دژبان ها رو دور تا دور سالن گذاشت تا حواسشون به بچه ها باشه و فقط اسم کسی که خوابیده رو بدن ! اینقدر این حرکت خورد تو ذوقمون که نگو ! مخصوصا من که اصلا نخوابیده بودم ! با این اوضاع گفتم چاره ای نیست دیگه باید بیدار بمونیم و کلی هم به خودم تلقین کردم که پسر تو میتونی ! تو اصلا خوابت نمیاد ! به نگهبانی آخر هفته فکر کن !
تو همین فکرا بودم که یهو چشمم رفت رو هم و بغل دستیم زد تو پهلوم که بیدار شو . چشمامو به زور باز کردم و سعی کردم همینطوری باز نگهشون دارم ! شاید باورتون نشه ولی هیچوقت تو زندگیم اینقدر خواب بهم فشار نیاورده بود . هر یک دقیقه سرم میافتاد پایین و به زور خودمو نگه میداشتم . یک ساعت اول کلاس به هر بدبختی بود گذشت و از ساعت دوم اوضاع فرق کرد ! گوشهام نمیشنید دیگه و ذهنم کار نمیکرد ! منگ شده بودم ! صدای استاد رو نمیشنیدم اصلا و توهم بیناییم شروع شد !
همینجور که سن رو نگاه میکردم یهو احساس میکردم پرچم ایرانی که کنار دسته استاده داره حرکت میکنه ! چشمامو میمالیدم درست میشد و بعد از چند دقیقه دوباره حس میکردم چندتا پرنده تو سالن دارن پرواز میکنن و حتی با چشم دنبالشون میکردم ! صندلی های جلویی رنگش عوض میشد و حتی یه لحظه حس کردم فرمانده بالا سرمه سریع بهش سلام کردم و احترام گذاشتم !
رفیق های بغل دستیم چقدر بهم خندیدن ! میگفتن همش اینور اونورو نگاه میکردی و با خودت حرف میزدی ! با دست در و دیوارو نشون میدادی و چند دقیقه به یه نقطه خیره میشدی ! اینقدر این اوضاع ادامه داشت که قلب درد گرفتم و دست چپم بی حس شد ! اینقدر عصبی شده بودم که قید همه چیزو زدم و گرفتم تخت خوابیدم ! اینقدر عمیق خوابیده بودم که هر چی صدام کردن بیدار نشدم .
بعد از کلاس هم سر صف آمار اسممو دادن فرمانده و شدم نگهبان تنبیهی آخر هفته . آخر هفته هم که شد رفتم پیش فرمانده و با استفاده از نفوذ کلام اسمم رو از تو لیست خارج کردم !
خیلی خاطره بد و در عین حال جالبی بود ! تو کتاب هامون خونده بودم کم خوابی زیاد باعث توهم میشه ولی تجربه اش نکرده بودم و نمیدونستم خواب اینقدر مهمه !
بعد از خاروندن جای کش جوراب خواب لذت بخش ترین قسمت زندگیه :دی

هر شهروند ؛ یک خیانتکار !

  • يكشنبه ۸ آذر ، ۲۰:۰۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۳۷ بازدید

عنوان مطلب شاید یکم کلی گویی باشه و این حس رو به شما منتقل کنه مثل سایت های سیاسی وابسته به نهاد خاصی دارم یه شبکه رو میکوبم ولی در حقیقت اصلا اینطوری نیست ! من این قضیه رو از جنبه انسانیش نکاه میکنم و بدون هیچ قصد و نیت سوءیی بهش اعتراض میکنم !
شبکه منو تو امسال پنجمین سالگرد تاسیسش بود و تو این مدت خیلی بیننده پیدا کرده و خیلی هارو حتی از شبکه های خودمون کنده و مشتری ثابت خودش کرده ! که این مسئله هم گردن کسی نیست جز صدا و سیما کشور خودمون که اصلا سعی نمیکنه حس رقابت ایجاد کنه و فقط و فقط احساسی و مذهبی به قضیه نگاه میکنه ! من خودم به شخصه خیلی از برنامه هاشو نگاه میکنم و از مستند ها و سریال های خوبش لذت میبرم و حتی وقتایی که بیکار باشم تا نصفه شب بیدار میمونم تا تکرار برنامه های روز رو که از دست دادم ببینم ( مثل تکشو ، منوتوپلاس ، ... )
این وسط از یه سری چیزها هم واقعا ناراضیم ! از وقتی بچه بودیم یادمه به خوردمون دادن که جهان سویم ، از نظر رفاه و غیره تو پایین ترین رده های دنیاییم و یاد گرفتیم همیشه از همه چیز بنالیم تا سعی بر درست کردنش کنیم ! یکی از این موارد آزاردهنده برنامه " منوتو گزارشگر " ! که همیشه با دیدنش به حال خودمون قبطه خوردم و آه تاسف کشیدم از دست نادونی بعضی آدم های به ظاهر وطن پرست !
برادر من ، خواهر من ! ما سطح پایین ترین کشورهای جهان ، جزو ناپایدارترین و خورده پاترین مرکزهای اقتصاد جهان ؛ همه اینها درست ! ولی به نظر خودت فیلم گرفتن از مشکلات و معضلات داخل کشور و نمایش اون برای کل جهان چیزی رو حل میکنه ؟ جز اینکه وضعیت رو روز به روز بدتر میکنه و چهره مارو بیشتر از پیش خراب میکنه ؟

چند روز پیش یه آقایی یه فیلم گرفته بود از یه درختی تو خیابون ولیعصر که قطع شده بود و با صدای خودش هم ماوقع رو گزارش میکرد ! میگفت بله ! اینم از ایرانی های قاتل طبیعت که این درخت بی زبون رو قطع کردن ! منوتو خواهش میکنم این ویدیو رو پخش کن تا همه بشناسن شهرداریه کثیف رو ! عزیزه من ! شما رفتی بپرسی مشکل چی بوده که این درخت قطع شده !؟ علتش رو دونستی بعد قضاوت کردی ؟
 ای کاش به جای این جور ویدیوها کمی هم از نکات مثبتی که تو کشورمون داریم حرف میزدیم و سعی در تبلیغش داشتیم . به قول پسر عمه ام که چند سالیه آمریکا درس میخونه میگه ایرانی ها تنها مشکلشون وطن پرست نبودنشونه ! بر عکس آمریکایی ها که دم خونه هر کردومشون یه پرچم از کشورشون نصبه و هر روز صبح بهش یه نگاه پر از غرور میندازن ...
کمی فکر کنیم ؛ همین ...

چهارمین هفته آموزشی ...

  • پنجشنبه ۵ آذر ، ۱۹:۵۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۴۲ بازدید

یکی از بهترین هفته های آموزشی هفته چهارم بود ! هر روز صبح تو سالن آمفی تئاتر پادگان از ساعت 8 تا 12 ظهر کلاس های معارف جنگ داشتیم . شاید اسم جنگ که بیاد یاد حسین فهمیده و فرمانده های 20 21 ساله سپاه بیافتین و بگین باز هم بحث های تکراری و یه سری عکس و فیلم تکراری تر که حوصله همرو سر میبره و هیچ نکته مثبتی تو گوش دادن بهش نیست . حق دارین ، ما هم همین فکرهارو میکردیم تا اولین جلسه برگذار شد ...
روز اول یکی از فرمانده های بازنشسته نیروی زمینی مهمون جمع ما بود . یه پیرمرد سالخورده و جانباز شیمیایی که با کمک عصا راه میرفت و با همون لباس نظامیش اومده بود تا برامون از جنگ بگه . اینم بگم که کلاس ها 4 روز بود و هر روز 2 سال از جنگ رو توضیح میدادن . از عملیات ها ، شکستها و پیروزی های ایران . از اسیر شدنش توسط عراقی ها و اینکه موقع انتقالش به اسارت گاه های عراق فرار کرده بود و 4 روز تو بیابون ها سرگردون بود ! زیر بوته های خار قایم میشد و از شدت گشنگی غورباقه ها زنده رو میخورد !
روز دوم امیر بختیاری مهمون ما بود و از رشادت های نیروی دریایی و ناوچه پیکان میگفت که چطوری سکوهای نفتی عراق رو نابود کرده بودن و با یه اشتباه تو دام دشمن افتادن و جز یه عده معدودی همه خدمه کشتی شهید شدن ! اینم بگم که امیر بختیاری یکی از بهترین ملوان های کشتی های نظامی تو جنگ بوده که ما آزاد سازی خیلی از شهرها مدیونشیم .
روز سوم امیر سرتیپ خلبان حسین خلیلی مهمون ما بود ! یکی از بهترین جلسه های معارف جنگ روز سوم بود ! جوری با احساس تعریف میکرد که همه میخکوب شده بودیم و اصلا نفهمیدیم چطوری 4 ساعت گذشت . ایشون نابغه نیروی هوایی ایرانه که بیشتر از 10،000 ساعت پرواز با هواپیمای F5 و F14 تو مناطق جنگی داره و حدود 30 تا جنگنده عراق رو از بین برده ! حسین خلیلی دوره خلبانیش رو تو آمریکا گذرونده بود و درجه استاد پروازی گرفته بود و برامون حدود 50 تا عکس از خودش آورده بود که خیلی برام جالب بود . عکس هاش با شهید بابایی و شهید ستاری ، شهید عباس دوران و شهید یاسینی ! اصلا باورم نمیشد که تو کابین پشتیه شهید بابایی مینشست و باهاش پرواز میکرد ! یا با شهید دوران چه بگو بخندهایی میکرد و سر پرواز و مانور شرط بندی میکرده ! اینقدر نزدیکی به این شهیدهای برجسته نیروی هوایی و صمیمیت باهاشون خیلی خیلی جالب و قشنگ بود . حتی تعریف میکرد که شهید عباس دوران ( اسم یگان ما ) خیلی لاتی حرف میزد و اینقدر دل و جرات داشت که همه ازش میترسیدن و میگفتن عباس یه روزی سرتو به باد میدی ! تو آخرین عملیات وقتی با هم پرواز کرده بودن بعد از وارد شدن به خاک عراق و شکستن سه تا خط آتش یکی از موتورهای جت جنگیش اسیب میبینه و به جای کشیدن دکمه اجکت و بیرون پریدن از هواپیما به حسین اعلام میکنه که شماها برگردین ! مسیر هواپیما رو به سمت شهر بغداد عوض میکنه و هواپیماشو که تو آتیش میسوخت و به سختی کنترل میشد به ساختمون هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهدها میکوبه و مانع از برگذاری اون اجلاس میشه ( متن کامل رو از اینجا بخونید ... )
روز چهارم که روز آخر کلاس ها بود از دو سال آخر جنگ برامون گفتن و توضیح دادن که چطوری ایران تغضیف شده بود و امام مجبور به پذیرش قطعنامه 598 شد و جنگ بدون پیروز به پایان رسید . دو ساعت دوم کلاس هم همه استادها کنار هم جمع شدن و جلسه پرسش و پاسخ گذاشتن و به سوال های بچه ها راجع به جنگ پاسخ دادن ...
آخر هر کلاس هم برای همه فرمانده ها و به احترام رشادت هاشون با احترامات نظامی بدرقه شون میکردیم که باعث میشد اشک شوق تو چشم های بعضی هاشون جمع بشه .
دوست دارم خیلی بنویسم راجع به این هفته ولی میدونم از حوصله خارجه . یه نکته خیلی مثبتی که این کلاس ها برام داشت نگاه واقع بینانه به جنگ بود ! اینکه از تمامی فرمانده ها اشتباهاتشون توی جنگ رو به صراحت میگفتن و اعلام میکردن علت شکست تو فلان عملیات چی بود ! مثلا عملیات کربلای 4 بیشترین تلفات رو از نیروهای ایرانی گرفت و علتش هم ناپختگی فرمانده های اون عملیات بود .
اینقدر این کلاس ها برام جالب بود که باعث شد کاملا نگاهم نسبت به جنگ عوض بشه و آمار دقیق همه شهدا و عملیات هارو به دست بیارم .
جالبترین نکته اش صحبت های یکی از فرمانده ها بود که میگفت جنگ رو واقع بینانه نگاه کنید نه احساسی ! سر بسته میگم با نارنجک بستن دور کمر نمیشه یه تانک رو نابود کرد !
پی نوشتـــ :
حتما اسم شهدای خلبانی که تو متن بالا آوردم رو تو ویکیپدیا سرچ کنید داستان های جالبی داره زندگیشون مخصوصا شهید دوران .

معرفی موزیک ؛ خداوندان اسرار

باز هم استاد همایون شجریان و باز هم آلبوم جدید ! ماه قبل آلبوم آرایش غلیظ رو معرفی کردیم و این ماه آلبوم خداوندان اسرار رو کامل معرفی میکنیم ! سبک این آلبوم طبق روال کاری ایشون سنتی و تعداد ترک های این آلبوم 8 قطعه است ...
خواننده : همایون شجریان
اشعار : مولانا ، خیام ، حافظ
آهنگساز : سهراب پورناظری، کیخسرو پورناظری
تنظیم کننده : سهراب پورناظری
نوازنده ها : سهراب پورناظری ، آرین کشیشی ، آرشاک ساهاکیان ، محمت آکاتای ، آئین مشکاتیان ، همایون نصیری ، حسین رضایی نیا ، آزاد میرزاپور
صدابرداران : غلامرضا صادقی ، جیل تنگان ، بن گری ، افشین عزیزی ، اِرتان کِسِر
میکس و مسترینگ : غلامرضا صادقی
ژانر : سنتی
تهیه کننده : صدرالدین حسین خانی
مدیراجرایی : مهدی بشکوفه
انتشارات : ایران گام

پی نوشتـــ :
میدونم به صورت اورجینال از فروشگاه ها تهیه میکنید و کسی دانلود نمیکنه :دی