من تو دنیای کدها زندگی میکنم !

  • دوشنبه ۱۴ دی ، ۱۲:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۵۸ بازدید

شاید اگر به جای تیغ و سرنگ و آمپول کار با کدها و توابع HTML و PHP رو دنبال میکردم الان به شدت موفق تر بودم ! شاید الان شغل و حرفه اصلیم طراحی وب بود و صبح تا شب پشت کامپیوتر مشغول نوشتن خط به خط کد بودم ...
البته اینکه رشته تحصیلیم چیز دیگه ای شد و کاملا هم بهش علاقه مندم باعث نشد دست از اینکار بکشم و از همون دوران دبیرستان و راهنمایی که با اینترنت و دنیای وب آشنا شدم شروع کردم به یاد گرفتن طراحی . اول با فتوشاپ شروع کردم تا کم کم رسیدم به HTML و اون موقع ها در حدی بلد بودم که بتونم رنگ یه قسمت رو عوض کنم یا فونتش رو کوچیک و بزرگ کنم . یکم که تجربه ام بیشتر شد رفتم سراغ طراحی قالب های ساده برای بلاگفا و سرویس های وبلاگدهی . باز هم زمان گذشت و به پیشنهاد یکی از دوستام خواستم برم برای ثبت نام تو کلاس های آموزشی که فرصتش پیش نیومد و تا چند سال کلا فراموشش کردم .
بعد از دبیرستان و ورود به دانشگاه چون از شر کنکور خلاص شده بودم تصمیمو گرفتم برای یادگیری کامل طراحی وب و در عرض یک سال به PHP و HTML و CSS و JavaScript مسلط شدم ( مسلط که نه ! دانشجوی نو پا در مقابل استادای بزرگ این کار ) و شروع کردم به طراحی وب و قالب وبسایت ها . اینقدر که از این کار لذت میبردم از شغل و کار خودم نمیبردم و سعی میکردم بیشتر وقتمو برای این کار بذارم . پرتال های فروشگاهی طراحی میکردم ، سیستم های فروش و کلی کارهای جورواجور تو ضمینه طراحی وب تا رسیدم به امروز که یه جورایی بازنشست شدم و اکتفا کردم به همین وب ساده که روزنوشت هامو توش مینویسم تا هم از دنیای وب دور نباشم و هم یاد گرفته هامو فراموش نکنم .
البته بگم یه جور وسواس هم دارم که مجبورم میکنه دایم یه گوشه از قالبم رو به هم بریزم و تغییرش بدم و هیچوقت از این کار سیر یا خسته نمیشه !

راستی ! اگر مشکلی تو طراحی وب ، ایرادی تو قالب وبتون و یا هر مشکل کد نویسی داشتین تو نظرات بگین تا کمکتون کنم . خوشحال میشم بتونم مشکلی رو حل کنم ...
اگر هم فرصتشو پیدا کردم تا تو همین چند ماه آینده چندتا قالب برای بیان بلاگ طراحی میکنم و برای دانلود میذارم تا اونایی که میخوان و دوست دارن برای تنوع تو وبشون استفاده کنن .
پی نوشتـــ :
این پست رو نوشتم برای اون دوستایی که سوال کرده بودن طراحی وب بلدم یا نه و اینکه کد نویسی قالب و گرافیک وبم رو خودم انجام میدم یا طراح دارم .

به بهانه درگذشت محمد علی اینانلو ...

  • شنبه ۱۲ دی ، ۲۱:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۳۳ بازدید

چقدر من این مرد رو دوست داشتم و چقدر با عشق میشستم پای برنامه هاش ! چقدر صدای جذاب و گیرایی داشت وقتی که به دل گویر میزد و باد تو موهای سفیدش میپیچید . همیشه آرامش داشت و عاشق طبیعت بود ...
امروز صبح که داشتم میرفتم بیمارستان خبرشو تو سایت FarsNews و اینقدر ناراحت شدم که تا چند ساعت اعصابم به هم ریخته بود ! لامصب تنها چیزی که راه فرار و تبصره و ماده نداره مرگه . استاد اینانلو که از امروز یه لقب مرحوم هم به اول اسمش اضافه میشه عاشقانه برای حفظ محیط ریست و طبیعت تلاش میکرد . مدام تو سفر بود و یکی از مستند سازهای به نام کشور بود . نکته جالبی که تو سایت ها نوشته بود و برام خیلی جالب بود دائم تو سفر بودن مرحوم اینانلو بود که تو 40 سال 4 میلیون کیلومتر از جاده های کشور رو طی کرده و به تمام نقاط ایران از شمالی ترین تا جنوبی ترین نقطه سفر کرده بود !
روحش شاد و یادش گرامی ؛ امیدوارم تک تک ما ادامه دهنده راهش باشیم و هر کس به اندازه توانش تو حفظ محیط زیست اطرافش کوشا باشه .
همچنین بخونید :
1 . نوشته حسین پاکدل در سوگ محمد اینانلو
2 . جزییات مراسم تشییع پیکر مرحوم محمد علی اینانلو
3 . صفحه مرحوم محمد علی اینانلو در ویکیپدیا

مرگ پایان زندگی و راه همه انسان ها نیست . تا ابد دوستت داریم مرد همیشه سبز ...

امان از دست فامیل !

  • جمعه ۱۱ دی ، ۱۶:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۲۱ بازدید

یعنی بعضی وقتا آدم یه حرکت هایی رو از یه سری ها میبینه که تا چند روز دهنش بازه و ذهنش مشغوله ! چی شد ؟ چرا اینطوری کرد ؟ وای اصلا انتظار نداشتم ! مگه میشه ؟ میدام اینها تو ذهن آدم تکرار میشه و تمام ذهنیاتش نسبت به اون آدم خراب میشه ! حالا بدترش اینه که از فامیل سر بزنه ! از گوشت و پوست خودت و کسی که همیشه باید پشتت باشه ...
دوست ندارم موضوع رو باز کنم چون اونقدر زشت و زننده بوده که حتی ارزش بیان کردن نداره ! فقط آدم باید یاد بگیره وقتی کسی بهش محبتی میکنه نره پشت سرش بشینه بگه زخمت کشیده واقعا ! حالا این چیز میخواد کمک مالی باشه یا کادوی تولد ...
خیلی زشته که به کسی کادویی بدی و چند روز بعد برگردونه بهت ! بگه اینو لازم نداریم دست خودت باشه وگرنه ردش میکنیم میره ! اینقدر بهت بر بخوره که همونجا یه تراول 100 تومنی بندازی جلوی طرف و بگی بیا ما ندار نیستیم و اونم با پر رویی تمام بزاره تو جیبش ...
نمیدونم ! شاید مشکل از خودمونه ! همیشه از هیچکس انتظار بدی نداریم و وقتی بهمون بدی میکنن انگشت به دهن میمونیم .
این با فونت درشت مینویسم نت همیشه تو ذهنم بمونه :

" هیچ چیز از هیچکس بعید نیست ؛ توقعتان را نسبت به دیگران به صفر برسانید تا در مواقع مشکل کمترین آسیب را ببینید "

امضا ، سر به هوا ...
دل نوشتـــ :
خودتی و خودت نه بیشتر ...

رباعیات خیام در اتاق جراحی !

  • چهارشنبه ۹ دی ، ۱۶:۱۱ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۲۲۰۲ بازدید

روزهایی که دکتر سلطانی عمل داشت اولین نفری که میرفت تو اتاق عمل کمکش من بودم ! عاشق چهره آروم و صدای قشنگش بودم وقی تمام مدت عمل برام از رباعیات خیام میخوند و میگفت معادلات چهار مجهولیشو هنوز نتونستن حل کنن و کتابهای شعرش تو اروپا داره تدریس میشه . دکتر سلطانی حدود 80 سال داشت و چون سرعت عملش کند بود و از روش های قدیمی برای جراحی استفاده میکرد زیاد مورد علاقه بچه های اتاق عمل نبود و مدام غر میزدن که وای باز این اومد و باید 5 ساعت سرپا وایسیم ولی من براش احترام خاصی قائل بودم و سر همه عمل ها کمک دستش وایمیسادم .
نمیدونم چی که یادش کردم ! شاید این چند بیتی از خیام ذهنمو برد سمت دوران کارآموزی و دکتر سلطانی ...

بهترین هارو براش آرزو میکنم هر کجا که هست و یادگاریشو همیشه همراهم دارم ...

پی نوشتـــ :
ممنون بابت کامنت های قشنگتون تو پست قبل ؛ به اطلاعاتم اضافه شد ...

مستی هم عالمی داره !

  • يكشنبه ۶ دی ، ۱۲:۴۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۷۹۵ بازدید

عنوان شاید فکر شمارو ببره تو فیلم های دهه 50 و فردین و بهروز وثوق ! سوته دلان و گوزن های معروف ! ولی کاملا برعکس منظور من چیزه دیگه ایه !
مستی یعنی چی ؟ شما این حالت رو به چی تشبیه میکنید و برداشتتون ازش چیه ؟ تا حالا تجربه اش کردین یا مثل خیلی های دیگه با شنیدن اسمش ایروهاتون میره تو هم و سریع مخالفتتون رو اعلام میکنید ؟ امروز میخوام هم نظر خودم رو بگم و هم نظرات شمارو بشنوم . ببینم من درست فکر میکنم یا نه حق با من نیست ...
از همین اول کاری بگم که آدم های دور من اکثرا الکل مصرف میکنن ( دوست نه خانواده چون خانواده من پایبند به اصول اعتقادین ) حالا با مارکهای مختلف و طعم های متفاوت . تو مراسم های مختلف هم مصرف کردنش رو دیدم و تو دنیای امروز این چیزا تقریبا عادی شده . حتی بهم تعارف شده و اصرار به یک بار امتحانشو بهم کردن ولی من کاملا منظقی تعارفشون رو رد کردم و گفتم که علاقه ای به مصرف این چیزا ندارم .
از نظر من بزرگترین تفاوت انسان با حیوون تو عقل کاملتر و هوش بالاترشه و همین باعث برتری انسان میشه . وقتی کسی مشروبات الکلی مصرف میکنه ( مخصوصا ما ایرانی ها که هیچوقت حدود خودمون رو نگه نمیداریم ) بهره هوشیش تو اون لحظه پایین میاد و یه جوری از نظر عقلی و فکری به سطح جاندارای دیگه میرسه و از حالت تعادل و انسانی خارج میشه و تموم مشکل من با مستی همینه ! کاری به مسایل اعتقادی ندارم چون میدونم وقتی به یه جوون بگی مشروب نخور چون اون دنیا تو آتیش دوزخ میسوزی و از چشم و دهنت آتیش بیرون میزنه مطمئنا ازت رو برمیگردونه و میگه حرفهای پای منبری نزن به همین خاطر همیشه باید علمی و روی حساب حرف زد تا دو نفر بتونن متقاعد بشن و روی حرفات فکر کنن ...
به چشم خودم دیدم آدم های با شخصیت و سطح بالایی رو که به حالت منگی دراومدن و سوژه خاص و عام شدن ، آدمهای به ظاهر متمدنی رو که اینقدر الکل خوردن که مثل یه مرده متحرک شدن و حتی کنترل ادرارشون رو از دست دادن و با کلی شرمندگی اون مجلس رو ترک کردن ! خیلی از این موارد دیدم و کالا دیدم رو نسبت بهشون عوض کردم . من اگر از الکل استفاده نمیکنم هم بخاطره مسایل اعتقادی و هم به خاطر حفظ شعور و عقلمه ! دوست ندارم شخصیتم زیر سوال بره و تلو تلو بخورم و عقیده دارم که آدمیزاد حد وسط رو نباید بگیره ! یا کلا مصرف نکنه یا پی همه چیز رو به تنش بماله . اینکه من کم میخورم ، حد خودم رو میدونم و ... تو دایره اعتقادات و عقاید من جایی نداره .
باز هم تکرار میکنم که این ها تفکراته منه و قرار نیست به زور توی وجود کسی تزریق کنم . نه عالم دینی هستم و نه دانای کل و فیلسوف . فقط با فکر و تحقیق به این اعتقاد رسیدم و تا وقتی دلیل محکمی بر زدش پیدا نکردم روی همین اصل پافشاری میکنم .
راستی ! میدونستین ایرانی ها سالانه 200 میلیون لیتر مشروبات الکلی مصرف میکنن ؟
پی نوشتـــ :
کاش یکم بارون بیاد ، اوضای هوای تهران واقعا بحرانیه ...

مرده شور !

  • جمعه ۴ دی ، ۱۵:۵۰ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۰۸۲ بازدید

شغله دیگه ، مثل هزار تا شغل دیگه !
درامدت خوبه ؟
شکر !
پس چرا 2 ساله سر کار نمیری ؟
مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
دکترا می گن باید استراحت کنم .
از کارت خاطره ای هم داری ؟
خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ؛ من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !
بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ، ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
آره ! زنم با پسرم حمید !
همین یه بچه ؟
آره بابا ، می خوام هرچی در میارم خرج آینده ی این بچه شه ! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !
تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !
زن و بچه تو دوست داری ؟؟
مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
به خاطر اوونا زنده ام !
چه خونواده ی خوشبختی ...
از حمید بگو ! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟
می دونی ؟ اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت . اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !
یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !
لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟!
آره ، برای اولین بار !
حمید قراره همکار باباش بشه ؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
نخیر ! اون درسش خوبه ! هیچ می دونی معدلش چنده ؟ 18 ! خودم همیشه کارنامشو می گیرم ! حمید قراره دکتر بشه !
دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت .
استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ، هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه و اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحدو افتاده !
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !
با ناامیدی گفت :
آخرین سوال !تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !
مثل بچه ها بغض کرد و با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !
2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم ...

اولین صبح زمستونی ...

  • سه شنبه ۱ دی ، ۱۳:۵۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۲۲ بازدید

با صدای پای بابام وقتی که داشت میرفت شرکت بیدار شدم و سرمو از زیر دو تا پتو آوردم بیرون و با چشم های پف کرده یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ساعت 7 و خورده ایه صبحه ! اینقدر ساعت 4 بیدار شدیم تو این 2 ماه که عادت کردم از خواب بپرم . وقتی بابام صبحونه خورد و رفت خونه دوباره آروم شد و سرمو بردم زیر پتو برای ادامه خواب شیرینم ...
چند ساعتی خوابیدم و وقتی سیرخواب شدم دوباره سرمو از زیر پتو کشیدم بیرون و گوشیمو نگاه کردم ! دیدم چند دقیقه ای مونده به یازده و دیگه وقته بلند شدنه . یه راست رفتم سراغ پنجره تا مثل کارتن های زمان بچگی یه متر برف تو خیابون ها ببینم ولی جز چندتا کارگر که مشغول کندن زمین بودن و یه پیرمرد نون به دست چیزی ندیدم . آها یکم آسمون هم دیدم ! پشت او همه دود یه خورده رنگ و رو داشت و مثل ما پایتخت نشین ها به زور نفس میکشید ...
کشون کشون با صورت تو هم رفته و لباس نامرتب و یه لیوانه تا نصفه پر از چایی لم دادم جلوی تلویزیون و کانال هارو دونه دونه عوض کردم ؛ ولی نه ! هیچکدوم حس خوبی بهم نمیده ! دلم 13 سالگی یا شاید قدیم ترو میخواد ! وقتی که با اولین برف میزدیم بیرون و آخر شب با لباس های خیس و دست و پاهای سر شده از سرما برمیگشتیم خونه و خودمونو میچسبوندیم به شوفاژ تا گرم بشیم ! یادمه اون موقع ها هم مدرسه مون تعطیل میشد ولی نه برای آلودگی هوا به خاطر افت فشار گاز ! یادمه چند ساعت زل میزدم به زیر نویس شبکه 6 تا ببینیم فردا هم تعطیل میشیم یا نه و به محض شنیدن خبر تعطیلی میدوییدیم بیرون و باز قصه سرما و گل انداختن صورت و لپ رو تکرار میکردیم .
میدونی لذت بخش ترش چی بود ؟ اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ...
امان ! امان از ماشینی شدن ! دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه ، دختر همسایه پایینی صدای بازی و شیطنتش نمیاد چون امروز یه تبلت داره ...
بگذریم ! اولین روز زمستونیتون وانیلی !

پی نوشتـــ :
راستی ! کی میاد بریم بستنی بخوریم ؟

شبهای یلدایی ما ...

  • دوشنبه ۳۰ آذر ، ۱۲:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۱۱۰ بازدید

یکی انار میخرید ، یکی هندونه ؛ یکی آجیل میاورد و یکی ماهی درست میکرد ؛ مامان همیشه از اون حلیم بادمجون های معروفش ( غذای شیرازی مثل کشک بادمجون ) که همه با ولع تمام میخوریم درست میکرد و عمه جان هم از اون کتلت های پف کرده و لذیذش ...
دایی جان ناپلئون که همیشه روزگار وسط سرش خالی بود و از قدیم سیگار بهمن پا بلند میکشید دیوان حافظ بزرگ و سفیدشو باز میکرد و برای هممون فال میگرفت ؛ یکی شادکامی و خوشحالی به نامش میشد و یکی سختی و سرما .
خونه مادر بزرگ با حیاط کوچیک و اتاق های کمش اونقدر جا داره که شب یلدارو همه کنار هم میگذرونیم و برای سلامتی و طول عمرش دعا میکنیم . اونم جواب همه رو با غر زدن های زیر لب و طولانی میده و به فکر سر دردهای پیرمرد همسایه پشتیه !
پدر بزرگ هم که 26 ساله تمام این شب هارو از پشت قاب عکس روی دیوار نگاه میکنه و با خنده و خوشحالی ما شاد میشه ؛ چقدر زود رفت و چقدر زود بی کس شدیم ...
تمام شب های ما یلداست ! وقتی کنار همیم و قدر تک تک دونه های انارو میدونیم . وقتی مادربزرگ خوشحاله که تنها نیست و وقتی دایی جان هزاری های تا نخورده عیدی میده  ...
قدر کنار هم بودن رو بدونید ؛ عمرتون به بلندای شب یلدا و کامتون به شیرینی و سرخی انار ...

دل نوشتـــ :
یلدای بی تو ؛ بلندترین نبودن سال است ...

اردوگاه کوشک نصرت ...

  • يكشنبه ۲۹ آذر ، ۱۰:۵۵ ق.ظ
  • روزنوشت
  • ۳۰۴۶ بازدید

یعنی بدترین هفته عمرم همین هفته گذشته بود که برای اردو رفتیم کوشک نصرت قم ! یکی نیست بگه آخه عاقل آدم ها تو این سرمای منفی صفر 1500 نفر آدمو بردن تو یه بیابون و تو چادر خوابوندن چه سودی به حالشون داره جز هزارتا مریضی و عواقب بدتر بعدی !
روز یکشنبه ساعت 7 صبح بعد از بارگیری وسایل تو تریلی ها راه افتادیم سمت کوشک نصرت و حدود ساعت 10 صبح رسیدیم اونجا . روز اول هوا خیلی خوب بود و کلی خوشحال شدیم که به سرمای شدید نخوردیم . هر هشت نفری که از قبل تعیین شده بود میرفت چادر و کیسه خواب و پتوشو تحویل میگرفت و مشغول برپا کردن چادر میشد . حالا بماند که میله های چادر ما کج بود و آخرین چادر بودیم که کارمون تموم شد !
بعد از ظهر شد و بهمون ناهار دادن . به هر نفر یه دلستر و موز با زرشک پلو با مرغ دادن . همه کف کرده بودیم از این همه پذیرایی و نمیدونستیم که این فقط مال روز اول و خوش آمدگوییه و بقیه روزها باید هوا بخوریم تا سیر بشیم ! بعد از ناهار هم بهمون چراغ آترا ( مثل چراغ های نفتی قدیم ) دادن و ما باز هم شگفت زده شدیم از این همه امکانات ! اینقدر تو چراغ ها گرم میشد که همه با زیر پوش میگشتیم و دور هم میگفتیم میخندیدیم .
ساعت 10 شب که خاموشی بود اومدن گفتن چراغ هارو تحویل بدین ! همه خشکمون زد ! گفتیم مگه تا صبخ نباید دستمون باشه ؟ گفتن نه خونه خاله اس مگه ؟! اینجا شرایط سخته باید تو کیسه خواب و سرما بخوابین و از اونجایی که چادر ما کج و کوله بود و از همه جاش باد میومد تو عذا گرفتیم که چطوری بخوابیم . خلاصه ساعت 10.30 شد و همه رفتیم تو کیسه خواب ها ؛ اینقدر جا تنگ بود که پاهامونو میکردیم لای پای همدیگه تا فشرده بشیم و بتونیم بخوابیم و با این وجود باز هم 2 نفرمون دم در بودن و جا براشون نبود درست و حسابی .
هیچوقت یادم نمیره که نفری چهارتا لباس بافتنی تنمون بود با کاپشن ؛ دوتا دستکش دستمون بود با دوتا کلاه که فقط جای چشماش باز بود و علاوه بو کیسه خواب دوتا پتو هم رومون بود ولی تا صبح میلرزیدیم و هیچکس خوابش نبرد .
فردای اون روز بردنمون میدون تیر و باید نفری 35 تا تیر با اسلحه ژ3 شلیک میکردیم . هر 100 نفر رو کنار هم میخوابوندن و با فرمان فرمانده میدون تیر شلیک رو شروع میکردیم . به همه گفته بودن موقع شلیک تیر دهنتون رو باز کنید تا به گوشهاتون آسیبی نرسه و من چون اون موقع مرخصی بودم از این موضوع بی اطلاع بودم و همین باعث شد گوشم مرخص بشه ! الان هم که دارم تایپ میکنم با اینکه یک هفته گذشته هنوز گوشم سوت میکشه و بعد از ظهر باید برم دکتر گوش !
روزهای بعدی هم به هر سختی بود گذشت تا رسیدیم به روز آخر ؛ اینقدر به بچه ها فشار اومده بود که سر هر چیز کوچیکی به هم میپریدن و با هم دعواشون میشد ؛ چند نفری کتک کاری کردن و حتی یکی از بچه ها چشمش مشت خورد و کبود شد . روز آخر که میشد پنجشنبه مراسم سر دوشی بود و ما رسما درجه دار میشدیم . یعنی آموزشی تموم و از حالت صفری در میومدیم . برامون مراسم گرفتن و کلی از درجه دارا و خلبان های نیرو هوایی رو دعوت کردن و بعد از سخنرانی و سوگندنامه هر گروهان رژه میرفت و بر اساس نظم و ترتیبی که داشت نمره میگرفت که گروهان ما گروهان نمونه شد و از امیر خیلی خوب گرفت .
آخرین شبی که تو اردوگاه بودیم اینقدر هوا سرد بود که بچه تصمیم گرفتن به جای خوابیدن و از سرما شهید شدن تا صبح بیدار بمونن ولی اینقدر خسته بودیم که ساعت 11 همه خوابیدیم و صبح با سر درد و کمر درد و تب و لرز بیدار شدیم و مشغول جمع کردن چادر و بار زدن تو کامیون ها و برگشتن به تهران شدیم . طرف ساعت های 12 بود که رسیدیم پادگان و بعد از کلی الافی و چرخوندمون اینور اونور ساعت 6 بعدازظهر برای همیشه از در پادگان خارج شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه هامون .
اینقدر بدن هامون کثیف بود و سر و صورتمون خاک گرفته بود که تو تاکسی سوارمون نمیکردن :دی چون اونجا نه حموم بود و نه چیزی و باید دستشویی هم صحرایی میکردی . یادم میاد از خودم بدم میاد ...
خلاصه گذشت ولی دوتا خاطره برام موند . یکی آخرین لحظه هایی که کنار هم بودیم و خاطرات این 2 ماه رو مرور میکردیم که با هم خوردیم ، خوابیدیم ، خندیدیم و حتی تنبیه شدیم و یکی هم شبی که تو اردوگاه نگهبان بودم و تا صبح آسمون کویر رو نگاه میکردم و لذت میبردم ...
چقدر زود گذشت ؛ آخرین روز همه اشکمون در اومد .
دلم برای همتون تنگ میشه رفقا ...
پی نوشتـــ :
تخت شماره 117 ...
بهترین رفیقارو پیدا کردم تو خدمت .

دیالوگ ماندگار ؛ فارست گامپ ...

فارست گامپ : « با من ازدواج می‏کنی ؟ من یه همسر خوب میشم جنی . »
جنی : « میشی فارست . »
فارست گامپ : « امّا تو نمی‏خوای با من ازدواج کنی . »
جنی : « تو نباید با من ازدواج کنی . »
فارست گامپ : « چرا منو دوست نداری جنی ؟ من آدم با هوشی نیستم امّا می‏دونم عشق چیه ! »

فارست گامپ ( 1994 ) - رابرت زمیکس

پی نوشتـــ :
فارست گامپ ! شاهکار سینماس ...