وقتی کلش آف کلنز سکته میکند !

  • يكشنبه ۲۰ دی ، ۱۸:۰۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۴۱ بازدید

بنده خدا Clash Of Clans هم قاطی کرد از بس بهش فشار آوردیم ! 30 میلیون پلیر کم نیستا ! هر کی هم داره یه سازی میزنه واسه خودش . دیروز بعد از مدت ها رفتم بازی تا با پول و الکسیرهام کنابعم رو آپدیت کنم که به محض زدن دکمه آپدیت با همچین صحنه ای رو به رو شدم ! 23 روز و چند ساعت مونده تا آپدیت تموم بشه !

یه ایمیل زدم به سوپرسل و گفتم اینطوری شده ؛ اونا هم جواب دادن اشکال از سرورهاست و به زودی درست میشه . البته اون زوده هنوز نیومده و ما در حال طی کردن مدت زمان آپدیت هستیم !

راستی ! میدونستین این بازی ، محبوب ترین بازی آنلاین دنیاست که فقط 15 تا جوون تو یه دفتر کوچیک بازی رو ساختن ؟ و میدونستین از خرید های داخل بازی ( جم و ... ) روزی 5 میلیون دلار به جیب میزنن ؟

پی نوشتـــ :
چقدر معتاده این بازی بودم ! خداروشکر گذاشتمش کنار ...

مثل یک زندگی خاموش ...

  • جمعه ۱۸ دی ، ۱۷:۲۳ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۹۰۶ بازدید

- یعنی چی ؟
+ یعنی همش گیجه ! حواسشو اینور اونور جا میذاره !
- خوب اینکه خیلی بده ! کی بازم بگو ...
+ مسعود زیاد حرف می‌زنه . زیاد مسعود با کلمه ها بازی میکنه و تند تند یه چیزهایی یادداشت میکنه که فقط خودش میفهمه اینا چین . مسعود واقعاً فکر می‌کنه زندگی بدون دکتر و قرص های افسردگی خیلی قشنگ باید باشه . تاز کلی دوست داره مفید باشه و کلی فکرهای گنده گنده تو سرشه ! مسعود ...
- بسسسسسه ! چقدر حرف میزنی ! گفتم یه کوچولو توضیح بده !
+ دیدی تو هم حوصله نداری ؟ البته حق داری ؛ این روزها حتی نمیرم جلوی آینه تا موهامو مرتب کنم چه برسه بخوام به سر و وضعم برسم . اینقدر غیر قابل تحلم ؟
- بعضی وقتا یه جوری میشی ! احساس میکنم اصلا نمیشناسمت ! نمیفهمم معنی نیمه شب بیدار شدنها و سیگار کشیدن های توی تراست چه معنی میده ! اصلا حواست هست مثل قدیم ها دیگه بغلم نمیکنی ...
+ بغل ... هیچی مثل قدیما نیست ! تو اون جذابیت رو برام نداری دیگه ! یعنی هیچی نداره . حتی اون سیگاری که از روی عادت میکشم و تو همیشه باهاش مشکل داشتی ...
- کاش هیچوقت کنارم نبودی ؛ اون موقع با این حرفا نمیشکستم و میگفتم مهم نیست ...
+ من میرم تو تراس ، میرم تا آرزوهای نرسیده ام رو دود کنم ؛ تو بخواب ...
- قرصهات کنار تخته . یادت نره ...
مثل یک زندگی خاموش - مسعودکوثری - زمستان 1394
پی نوشتـــ :
زندگی میتونه یه تفسیر قشنگ یا یه کابوس قشنگتر باشه !

پسرک کنکوری و رویای قد بلند شدن !

  • چهارشنبه ۱۶ دی ، ۲۳:۱۳ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۲۶۹ بازدید

کلا ما قد بلندا برای خودمون یه فرهنگ و روش زندگی خاصی داریم ! اصلا همین که قد بلندیم خیلی خاصیم ! خیلی خفنیم ! اصلا خود من ! چقدر خفنم ! چقدر فرهنگ زندگیم متفاوته ! چقدر با اباهت و جذبه ام ! تو خیابون راه میرم همه میگن ماشالله ! خونه فامیل میرم میگن به به چه جوون رشیدی ! تو بیمارستان میرم میگن چه دکتر رعنایی ! خلاصه خیلی اصلا خیلی :))
اینایی که خوندین از دیدگاه قد کوتاهاس ! قد بلند بودن همچین هم قشنگ نیست ! بیماری های قلبی و عروقی و حتی ماهیچه ای اسکلتی تو قد بلندها بیشتره . بیشتر باید مراقب باشن وقتی که از خواب بلند میشن یا حرکت های ناگهانی میکنن . اصلا اینارو ول کن ! تو تاکسی سوار میشی یه ربع طول داره خودتو هشت تا تا کنی تا اون عقب کنار بقیه جا بشی . سوار مترو میشی با صورت میری تو میله بالا سرت . اتوبوس هم که نگم دیگه براتون ! چندباری نزدیک بوده گردنم قطع بشه کلا !
امروز وقتی داشتم از بیمارستان برمیگشتم خونه سوار بی آر تی شدم . اتوبوس تقریبا شلوغ بود و فقط یه صندلی خالی داشت . نشستم رو همون صندلی و کنارم یه پسر 16 ، 17 ساله بود که داشت از مدرسه برمیگشت . چند دقیقه ای گذشت که گفت سلام ببخشید میتونم وقتتون رو بگیرم چندتا سوال بپرسم ؟! گفتم جانم بپرس . گفت شما قدتون چنده ؟! گفتم 189 ! گفت من الان 17 سالمه و قدم 170 میخواستم بدونم باید چی کار کنم که مثل شما قدم بلند بشه ! منم که انگار از استیو جابز پرسیدن چی شد که اپل رو بنیان گذاری کردی یه بادی انداختم تو سینه و گفتم : متاسفانه هیچی ! همش به وراثت برمیگرده ! تو میتونی با ورزشهای کششی و والیبال و بسکتبال کمک کنی به رشد خودت ولی دارو و درمانی به اسم رسیدن به قد دلخواه وجود نداره . براش توضیح دادم همه چیزو ، از مزایا و معایبش گفتم و خلاصه یه نیم ساعتی تا برسم به مقصد با هم حرف زدیم .
تجربه جالبی بود برام ! تا حالا کسی ازم اینطوری سوال نکرده بود و ازم راهنمایی نخواسته بود ! بهش گفتم پدر یا داییت قد بلنده ؟ گفت آره ؛ گفتم پس به احتمال زیاد تو هم قد بلند میشی نگران نباش . ازم راجع به درس پرسید و گفت دوست داره پزشک بشه ، پرسید چی خوندم و الان چی کار میکنم و وقتی براش حرف میزدم اینقدر با دقت گوش میداد که خودم کیف میکردم . قشنگ معلوم بود بچه با استعداد و باهوش و پر انگیزه ایه . درسش هم خوب بود انگار و مثل زمان مدرسه من عاشق زیست شناسی بود . حتی کلی تعجب میکرد که من هنوز از زیست دبیرستان یادمه و جای شکل های کتاب هم میدونم .
وقتی رسیدیم اون یه ایستگاه از من زودتر پیاده شد و موقع رفتن شمارم رو گرفت . گفتم هر موقع دوست داشتی بهم زنگ بزن یا مسیج بده . با هم خداحافظی کردیم و رفت . از اون روز هر چند وقت یکبار بهم مسیج میده و میگه پیشرفتش چطوری بوده و منم تا جایی که بتونم کمکش میکنم ...
شاید این اتفاق یه برخورد ساده مثل هزاران برخوردی باشه که تو طول شبانه روز با مردم داریم و خیلی به چشم نیاد ، ولی احساس خیلی خوبی به من داد . یه حس مفید و موثر بودن ! و میدونم که اون پسر استارت موفقیت رو زده . چون میخواد به اهدافش برسه .
راستی ! قد بلندی یا کوتاهی خیلی تفاوتی نداره ! آدم ها باید تو انسانیت بلندتر از بقیه باشن ...
پی نوشتـــ :
مشغول نوشتن بودم لیوان چاییم سر شد ...
این آتیش زدن سفارت هم داستانی شدها ! راجع بهش حرف نزنم بهتره !

من تو دنیای کدها زندگی میکنم !

  • دوشنبه ۱۴ دی ، ۱۲:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۸۳ بازدید

شاید اگر به جای تیغ و سرنگ و آمپول کار با کدها و توابع HTML و PHP رو دنبال میکردم الان به شدت موفق تر بودم ! شاید الان شغل و حرفه اصلیم طراحی وب بود و صبح تا شب پشت کامپیوتر مشغول نوشتن خط به خط کد بودم ...
البته اینکه رشته تحصیلیم چیز دیگه ای شد و کاملا هم بهش علاقه مندم باعث نشد دست از اینکار بکشم و از همون دوران دبیرستان و راهنمایی که با اینترنت و دنیای وب آشنا شدم شروع کردم به یاد گرفتن طراحی . اول با فتوشاپ شروع کردم تا کم کم رسیدم به HTML و اون موقع ها در حدی بلد بودم که بتونم رنگ یه قسمت رو عوض کنم یا فونتش رو کوچیک و بزرگ کنم . یکم که تجربه ام بیشتر شد رفتم سراغ طراحی قالب های ساده برای بلاگفا و سرویس های وبلاگدهی . باز هم زمان گذشت و به پیشنهاد یکی از دوستام خواستم برم برای ثبت نام تو کلاس های آموزشی که فرصتش پیش نیومد و تا چند سال کلا فراموشش کردم .
بعد از دبیرستان و ورود به دانشگاه چون از شر کنکور خلاص شده بودم تصمیمو گرفتم برای یادگیری کامل طراحی وب و در عرض یک سال به PHP و HTML و CSS و JavaScript مسلط شدم ( مسلط که نه ! دانشجوی نو پا در مقابل استادای بزرگ این کار ) و شروع کردم به طراحی وب و قالب وبسایت ها . اینقدر که از این کار لذت میبردم از شغل و کار خودم نمیبردم و سعی میکردم بیشتر وقتمو برای این کار بذارم . پرتال های فروشگاهی طراحی میکردم ، سیستم های فروش و کلی کارهای جورواجور تو ضمینه طراحی وب تا رسیدم به امروز که یه جورایی بازنشست شدم و اکتفا کردم به همین وب ساده که روزنوشت هامو توش مینویسم تا هم از دنیای وب دور نباشم و هم یاد گرفته هامو فراموش نکنم .
البته بگم یه جور وسواس هم دارم که مجبورم میکنه دایم یه گوشه از قالبم رو به هم بریزم و تغییرش بدم و هیچوقت از این کار سیر یا خسته نمیشه !

راستی ! اگر مشکلی تو طراحی وب ، ایرادی تو قالب وبتون و یا هر مشکل کد نویسی داشتین تو نظرات بگین تا کمکتون کنم . خوشحال میشم بتونم مشکلی رو حل کنم ...
اگر هم فرصتشو پیدا کردم تا تو همین چند ماه آینده چندتا قالب برای بیان بلاگ طراحی میکنم و برای دانلود میذارم تا اونایی که میخوان و دوست دارن برای تنوع تو وبشون استفاده کنن .
پی نوشتـــ :
این پست رو نوشتم برای اون دوستایی که سوال کرده بودن طراحی وب بلدم یا نه و اینکه کد نویسی قالب و گرافیک وبم رو خودم انجام میدم یا طراح دارم .

به بهانه درگذشت محمد علی اینانلو ...

  • شنبه ۱۲ دی ، ۲۱:۰۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۸۲۰ بازدید

چقدر من این مرد رو دوست داشتم و چقدر با عشق میشستم پای برنامه هاش ! چقدر صدای جذاب و گیرایی داشت وقتی که به دل گویر میزد و باد تو موهای سفیدش میپیچید . همیشه آرامش داشت و عاشق طبیعت بود ...
امروز صبح که داشتم میرفتم بیمارستان خبرشو تو سایت FarsNews و اینقدر ناراحت شدم که تا چند ساعت اعصابم به هم ریخته بود ! لامصب تنها چیزی که راه فرار و تبصره و ماده نداره مرگه . استاد اینانلو که از امروز یه لقب مرحوم هم به اول اسمش اضافه میشه عاشقانه برای حفظ محیط ریست و طبیعت تلاش میکرد . مدام تو سفر بود و یکی از مستند سازهای به نام کشور بود . نکته جالبی که تو سایت ها نوشته بود و برام خیلی جالب بود دائم تو سفر بودن مرحوم اینانلو بود که تو 40 سال 4 میلیون کیلومتر از جاده های کشور رو طی کرده و به تمام نقاط ایران از شمالی ترین تا جنوبی ترین نقطه سفر کرده بود !
روحش شاد و یادش گرامی ؛ امیدوارم تک تک ما ادامه دهنده راهش باشیم و هر کس به اندازه توانش تو حفظ محیط زیست اطرافش کوشا باشه .
همچنین بخونید :
1 . نوشته حسین پاکدل در سوگ محمد اینانلو
2 . جزییات مراسم تشییع پیکر مرحوم محمد علی اینانلو
3 . صفحه مرحوم محمد علی اینانلو در ویکیپدیا

مرگ پایان زندگی و راه همه انسان ها نیست . تا ابد دوستت داریم مرد همیشه سبز ...

امان از دست فامیل !

  • جمعه ۱۱ دی ، ۱۶:۵۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۹۳۹ بازدید

یعنی بعضی وقتا آدم یه حرکت هایی رو از یه سری ها میبینه که تا چند روز دهنش بازه و ذهنش مشغوله ! چی شد ؟ چرا اینطوری کرد ؟ وای اصلا انتظار نداشتم ! مگه میشه ؟ میدام اینها تو ذهن آدم تکرار میشه و تمام ذهنیاتش نسبت به اون آدم خراب میشه ! حالا بدترش اینه که از فامیل سر بزنه ! از گوشت و پوست خودت و کسی که همیشه باید پشتت باشه ...
دوست ندارم موضوع رو باز کنم چون اونقدر زشت و زننده بوده که حتی ارزش بیان کردن نداره ! فقط آدم باید یاد بگیره وقتی کسی بهش محبتی میکنه نره پشت سرش بشینه بگه زخمت کشیده واقعا ! حالا این چیز میخواد کمک مالی باشه یا کادوی تولد ...
خیلی زشته که به کسی کادویی بدی و چند روز بعد برگردونه بهت ! بگه اینو لازم نداریم دست خودت باشه وگرنه ردش میکنیم میره ! اینقدر بهت بر بخوره که همونجا یه تراول 100 تومنی بندازی جلوی طرف و بگی بیا ما ندار نیستیم و اونم با پر رویی تمام بزاره تو جیبش ...
نمیدونم ! شاید مشکل از خودمونه ! همیشه از هیچکس انتظار بدی نداریم و وقتی بهمون بدی میکنن انگشت به دهن میمونیم .
این با فونت درشت مینویسم نت همیشه تو ذهنم بمونه :

" هیچ چیز از هیچکس بعید نیست ؛ توقعتان را نسبت به دیگران به صفر برسانید تا در مواقع مشکل کمترین آسیب را ببینید "

امضا ، سر به هوا ...
دل نوشتـــ :
خودتی و خودت نه بیشتر ...

رباعیات خیام در اتاق جراحی !

  • چهارشنبه ۹ دی ، ۱۶:۱۱ ب.ظ
  • دست نوشت
  • ۱۸۹۵ بازدید

روزهایی که دکتر سلطانی عمل داشت اولین نفری که میرفت تو اتاق عمل کمکش من بودم ! عاشق چهره آروم و صدای قشنگش بودم وقی تمام مدت عمل برام از رباعیات خیام میخوند و میگفت معادلات چهار مجهولیشو هنوز نتونستن حل کنن و کتابهای شعرش تو اروپا داره تدریس میشه . دکتر سلطانی حدود 80 سال داشت و چون سرعت عملش کند بود و از روش های قدیمی برای جراحی استفاده میکرد زیاد مورد علاقه بچه های اتاق عمل نبود و مدام غر میزدن که وای باز این اومد و باید 5 ساعت سرپا وایسیم ولی من براش احترام خاصی قائل بودم و سر همه عمل ها کمک دستش وایمیسادم .
نمیدونم چی که یادش کردم ! شاید این چند بیتی از خیام ذهنمو برد سمت دوران کارآموزی و دکتر سلطانی ...

بهترین هارو براش آرزو میکنم هر کجا که هست و یادگاریشو همیشه همراهم دارم ...

پی نوشتـــ :
ممنون بابت کامنت های قشنگتون تو پست قبل ؛ به اطلاعاتم اضافه شد ...

مستی هم عالمی داره !

  • يكشنبه ۶ دی ، ۱۲:۴۸ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۳۵۵ بازدید

عنوان شاید فکر شمارو ببره تو فیلم های دهه 50 و فردین و بهروز وثوق ! سوته دلان و گوزن های معروف ! ولی کاملا برعکس منظور من چیزه دیگه ایه !
مستی یعنی چی ؟ شما این حالت رو به چی تشبیه میکنید و برداشتتون ازش چیه ؟ تا حالا تجربه اش کردین یا مثل خیلی های دیگه با شنیدن اسمش ایروهاتون میره تو هم و سریع مخالفتتون رو اعلام میکنید ؟ امروز میخوام هم نظر خودم رو بگم و هم نظرات شمارو بشنوم . ببینم من درست فکر میکنم یا نه حق با من نیست ...
از همین اول کاری بگم که آدم های دور من اکثرا الکل مصرف میکنن ( دوست نه خانواده چون خانواده من پایبند به اصول اعتقادین ) حالا با مارکهای مختلف و طعم های متفاوت . تو مراسم های مختلف هم مصرف کردنش رو دیدم و تو دنیای امروز این چیزا تقریبا عادی شده . حتی بهم تعارف شده و اصرار به یک بار امتحانشو بهم کردن ولی من کاملا منظقی تعارفشون رو رد کردم و گفتم که علاقه ای به مصرف این چیزا ندارم .
از نظر من بزرگترین تفاوت انسان با حیوون تو عقل کاملتر و هوش بالاترشه و همین باعث برتری انسان میشه . وقتی کسی مشروبات الکلی مصرف میکنه ( مخصوصا ما ایرانی ها که هیچوقت حدود خودمون رو نگه نمیداریم ) بهره هوشیش تو اون لحظه پایین میاد و یه جوری از نظر عقلی و فکری به سطح جاندارای دیگه میرسه و از حالت تعادل و انسانی خارج میشه و تموم مشکل من با مستی همینه ! کاری به مسایل اعتقادی ندارم چون میدونم وقتی به یه جوون بگی مشروب نخور چون اون دنیا تو آتیش دوزخ میسوزی و از چشم و دهنت آتیش بیرون میزنه مطمئنا ازت رو برمیگردونه و میگه حرفهای پای منبری نزن به همین خاطر همیشه باید علمی و روی حساب حرف زد تا دو نفر بتونن متقاعد بشن و روی حرفات فکر کنن ...
به چشم خودم دیدم آدم های با شخصیت و سطح بالایی رو که به حالت منگی دراومدن و سوژه خاص و عام شدن ، آدمهای به ظاهر متمدنی رو که اینقدر الکل خوردن که مثل یه مرده متحرک شدن و حتی کنترل ادرارشون رو از دست دادن و با کلی شرمندگی اون مجلس رو ترک کردن ! خیلی از این موارد دیدم و کالا دیدم رو نسبت بهشون عوض کردم . من اگر از الکل استفاده نمیکنم هم بخاطره مسایل اعتقادی و هم به خاطر حفظ شعور و عقلمه ! دوست ندارم شخصیتم زیر سوال بره و تلو تلو بخورم و عقیده دارم که آدمیزاد حد وسط رو نباید بگیره ! یا کلا مصرف نکنه یا پی همه چیز رو به تنش بماله . اینکه من کم میخورم ، حد خودم رو میدونم و ... تو دایره اعتقادات و عقاید من جایی نداره .
باز هم تکرار میکنم که این ها تفکراته منه و قرار نیست به زور توی وجود کسی تزریق کنم . نه عالم دینی هستم و نه دانای کل و فیلسوف . فقط با فکر و تحقیق به این اعتقاد رسیدم و تا وقتی دلیل محکمی بر زدش پیدا نکردم روی همین اصل پافشاری میکنم .
راستی ! میدونستین ایرانی ها سالانه 200 میلیون لیتر مشروبات الکلی مصرف میکنن ؟
پی نوشتـــ :
کاش یکم بارون بیاد ، اوضای هوای تهران واقعا بحرانیه ...

مرده شور !

شغله دیگه ، مثل هزار تا شغل دیگه !
درامدت خوبه ؟
شکر !
پس چرا 2 ساله سر کار نمیری ؟
مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
دکترا می گن باید استراحت کنم .
از کارت خاطره ای هم داری ؟
خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ؛ من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !
بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ، ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
آره ! زنم با پسرم حمید !
همین یه بچه ؟
آره بابا ، می خوام هرچی در میارم خرج آینده ی این بچه شه ! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !
تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !
زن و بچه تو دوست داری ؟؟
مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
به خاطر اوونا زنده ام !
چه خونواده ی خوشبختی ...
از حمید بگو ! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟
می دونی ؟ اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت . اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !
یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !
لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟!
آره ، برای اولین بار !
حمید قراره همکار باباش بشه ؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
نخیر ! اون درسش خوبه ! هیچ می دونی معدلش چنده ؟ 18 ! خودم همیشه کارنامشو می گیرم ! حمید قراره دکتر بشه !
دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت .
استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ، هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه و اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحدو افتاده !
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !
با ناامیدی گفت :
آخرین سوال !تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !
مثل بچه ها بغض کرد و با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !
2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم ...

اولین صبح زمستونی ...

  • سه شنبه ۱ دی ، ۱۳:۵۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • ۱۰۹۱ بازدید

با صدای پای بابام وقتی که داشت میرفت شرکت بیدار شدم و سرمو از زیر دو تا پتو آوردم بیرون و با چشم های پف کرده یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ساعت 7 و خورده ایه صبحه ! اینقدر ساعت 4 بیدار شدیم تو این 2 ماه که عادت کردم از خواب بپرم . وقتی بابام صبحونه خورد و رفت خونه دوباره آروم شد و سرمو بردم زیر پتو برای ادامه خواب شیرینم ...
چند ساعتی خوابیدم و وقتی سیرخواب شدم دوباره سرمو از زیر پتو کشیدم بیرون و گوشیمو نگاه کردم ! دیدم چند دقیقه ای مونده به یازده و دیگه وقته بلند شدنه . یه راست رفتم سراغ پنجره تا مثل کارتن های زمان بچگی یه متر برف تو خیابون ها ببینم ولی جز چندتا کارگر که مشغول کندن زمین بودن و یه پیرمرد نون به دست چیزی ندیدم . آها یکم آسمون هم دیدم ! پشت او همه دود یه خورده رنگ و رو داشت و مثل ما پایتخت نشین ها به زور نفس میکشید ...
کشون کشون با صورت تو هم رفته و لباس نامرتب و یه لیوانه تا نصفه پر از چایی لم دادم جلوی تلویزیون و کانال هارو دونه دونه عوض کردم ؛ ولی نه ! هیچکدوم حس خوبی بهم نمیده ! دلم 13 سالگی یا شاید قدیم ترو میخواد ! وقتی که با اولین برف میزدیم بیرون و آخر شب با لباس های خیس و دست و پاهای سر شده از سرما برمیگشتیم خونه و خودمونو میچسبوندیم به شوفاژ تا گرم بشیم ! یادمه اون موقع ها هم مدرسه مون تعطیل میشد ولی نه برای آلودگی هوا به خاطر افت فشار گاز ! یادمه چند ساعت زل میزدم به زیر نویس شبکه 6 تا ببینیم فردا هم تعطیل میشیم یا نه و به محض شنیدن خبر تعطیلی میدوییدیم بیرون و باز قصه سرما و گل انداختن صورت و لپ رو تکرار میکردیم .
میدونی لذت بخش ترش چی بود ؟ اینکه بیدار میشدیم و میدیدیم ساعت 9 صبحه ! بدو بدو میرفتیم تو آشپزخونه و مامان میگفت برف اومده بیرون و مدرسه هارو تعطیل کردن ، برین بخوابین و این خواب لذت بخش ترین قسمت کودکی بود ...
امان ! امان از ماشینی شدن ! دیگه دستای کسی برف رو لمس نمیکنه ، دختر همسایه پایینی صدای بازی و شیطنتش نمیاد چون امروز یه تبلت داره ...
بگذریم ! اولین روز زمستونیتون وانیلی !

پی نوشتـــ :
راستی ! کی میاد بریم بستنی بخوریم ؟