logo

کمپین های مختلف ؛ آره یا نه !

  • شنبه ۱۴ شهریور ، ۱۷:۴۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۵۲

عاقا این همه که انرژی میذاریم واسه " کمپین نخریدن خودرو " ( انشالله که با همین سه کلمه فیلترمون نکنن :دی ) کاش یه حرکت های دیگه ای هم تو این ضمینه میزدیم ! مثلا کمپین ها و گروه های دیگه ای تشکیل میدادیم و شدیدا ازش حمایت میکردیم ! باور کنید اصلا قدرت اول دنیا میشدیم ! مثال بزنم براتون ؛ مثلا کمپین " حمایت از محیط زیست محل خود " و یا کمپین " نخوردن سوسیس و کالباس ! " و یا حتی کمپین " کاهش مصرف پلاستیک " ؛ کمپین " عدم استفاده از الفاظ رکیک " ؛ کمپین " حمایت از کتاب خوانی " ؛ کمپین خاموش کردن یک لامپ به نفع آینده بشریت " و هزارتا از این گروه ها و تشکیلات که اگر هر کدوم رو فقط و فقط یک هفته به طور جدی حمایت کنیم به قول قدیمی ها دنیا گلستان میشه و کلی از موانع برداشته میشه . به دولتی ها هم پیشنهاد بدیم کمپین " کاهش فشار به ملت ! " رو راه بندازن تا دیگه دنیا جنگل بشه به جای گلستان !
هی ! ما هم دلمون خوشه ! کاش به این آسونی همه چیز حل میشد و میرفت پی کارش . دونه دونه مشکلاتو از سر راه برمیداشتیم و میرفتیم سراغ بعدی ! متاسفانه این مشکلات تو هیچ جای دنیا پایانی نداره . به قول بابام ما هر چی تو سرمون میزنن سر به زیرتر میشیم ! نمیدونم چرا ...
راستی ! یه چیزی هم راجع به این نخریدن خودرو بگم که از نظر من این حرکت چاقوی دو لبه اس ! شاید همه با خودشون بگن که نه نباید خرید تا ماشین ارزون بشه و ما با قیمت پراید بتونیم یه بنز یا بی ام دبلیو ( ! ) آخرین مدل سوار بشیم ! ولی عملا یه همچین چیزی غیر ممکنه ! یخورده که عقلانی و به دور از تعصب فکر کنیم میبینیم که نخریدن خودرو یعنی برشکستگی کارخونه های بزرگ داخلی و بیکار شدن یه تعداد خیلی زیادی کارمند که همیشه جزو ضعیفترین قشر جامعه بودن . همین بیکاری میشه بزهکاری و از همه بدتر راه برای جایگزینی ماشین های چینی با کیفیت خیلی پایینتر از پراید و پژو تو کشور هموار میشه . اون موقع باید بریم یه ماشین چینی رو که شاید ارزون هم باشه بخریم و کلی به به و چه چه کنیم که حرمون به کرسی نشست و کمپین جواب داد !
از طرفه دیگه من اصلا کار خودرو سازهارو تایید نمیکنم و تو دزدی و فروش چند برابر قیمتشون شکی نیست و این نخریدن مردم کاملا به جاست ! ولی کار درستی که اگر من بودم انجام میدادم این بود که به جای ماشین بیکیفیت و قیمت بالا مدل های خیلی امن تر و با امکانات تر ماشین های خارجی مثل ولوو ، فولکس ، میتسوبیشی و ... رو وارد میکردم و اینجا مونتاژ میکردم و دیگه خبری از پراید و پژو نبود . اینطوری مردم ماشین های خوب و به صرفه سوار میشدن و نه کارمندا بیکار ! برمیگشتن سر کارشون ولی اینبار ماشین های خارجی مونتاژ میکردن .
اینم راهکار اینجانب در حد عقل ناقصمون ! باشد که رستگار شوید ! :دی
پی نوشتـــ :
لطفا چند ثانیه وقت بذارین و " اینــجا " رو بخونین ...
هوا داشت خنک میشدا ! دوباره گرم شد انگار .

نعمت بزرگ فراموشی !

  • پنجشنبه ۱۲ شهریور ، ۱۷:۳۹ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۸۰۳

سکانس اول : تمام شب رو با فکر فردایی که قراره دوباره ببینیش صبح میکنی ! مدام فکر و خیال داری و وقتی اسمش میاد یه گرمای عجیبی رو تو قلبت احساس میکنی . روزهای آینده ات رو کنار اون ساختی و حتی اسم بچه هاتونم انتخاب کردی . هیچ چیز برات قشنگتر از لحظه های کنار اون بودن نیست و برات از عشق میگه مات و مبهوت صداش میشی و گذر زمان رو احساس نمیکنی . روزهات سپری میشه و میره تا یه اتفاق شمارو از هم جدا میکنه ! اونقدر از هم دور میشین که از هم یه مشت خاطره دارین . اوضاع روحیتون بهم میریزه و اصلا نمیدونین زندگی بدون هم یعنی چی ! اونجاس که افسرده میشین و حتی در بدترین حالت فقط آرزوی مرگ میکنین !
چند سال گذشت ! حتی اسمشم یادتون نمیاد ! خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس دوم : وقتی میای خونه سراغ اولین کسی رو که میگیری مادره ! اولین پناه و گرمای خونه دستای مهربونشه . کسی که تمام حرفهای دلت رو از چهره ات میفهمه ؛ وقتی که اخم کردی و تو همی میاد دورتو میگیره و اینقدر بهت توجه میکنه که حرفات سرازیر بشه به سمتش و وقتی که خوشحالی و ذوق داری باز هم مهربون ترینت مادره و شادیتو با اون قسمت میکنی . وای به روزی که دیگه نبینیش ! روزی که زیر خروارها خاک باشه و خونه سوت و کور بشه . اون روز یعنی بی تابی ! یعنی به هر در زدن برای دیدنه یک لحظه اش . برای آغوشش و دستای مهربونش ولی افسوس که دیر شده .
چند سال گذشت ! داغ مادر فراموش نمیشه ولی به کمک خدا یکم سرد میشه و تاب و توانتو به دست میاری . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
سکانس سوم : کت شلوار ، کفش و ساعت همه باید ست باشه و از بهترین برند ! بوی عطر باید دیوونه کننده باشه و تا چند دقیقه بعد همه بدونن که تو قبلا اونجا بودی ! ماشین هم که باید بالاترین و گرون ترین باشه تا یه جورایی شان و مقامتو نشون بده . غذا همیشه تو گرونترین رستوران و قهوه تو دنج ترین جای کافه های بالا شهر . مسافرت ها همه اروپا و تفریحات لوکس ترین جا . روی عرش بودی و از یک روز صبح به بعد میای روی فرش ! همه دارایی هات توی بورس به باد فنا میره و مجبور میشی دار و ندارتو بفروشی و بدی به طلبکارهات . تفریحات خوب و لباس های گرون قیمت میشه یه خونه کوچیک تو جنوب شهر . میشه یه ماشین 10 میلیونی و دورترین سفر میشه یه شمال ساده تو چادر ! امیدی برات نمونده و از هیچی لذت نمیبری . احساس خفگی میکنی و تمام زندگی رو خفت بار میبینی .
چند سال گذشت ! دیدی که میشه با همین ماشین ده میلیونی هم خوش گذروند وقتی دستت تو دستای همسرت باشه و دختر کوچولوت از سر و کولت بالا بره . میشه مسافرت رفت تو پارک محل و با عشق یه نون پنیر ساده خورد و لذت برد . میشه دوباره مثل قبل شد ولی با کارهای کوچیکتر . خدایا ! چقدر خوبه که فراموشی هست ...
حتما برای شما هم پیش اومده ! زندگی ما پره از این سکانس های تکراری ...
پی نوشتـــ :
پست قبلی بنا به دلایلی حذف شد . ببخشید بابت بی جواب موندن کامنتهاتون .
اینقدر گفتین قسمت نظرات زشت شده عوضش کردم .

اندر حکایت سیگار ...

  • يكشنبه ۸ شهریور ، ۲۳:۰۴ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۹۶۶

یه دستش به فرمون بود و یه دست دیگه اش روسریشو که افتاده بود روی شونه اش میکشید جلو ! روژ لبش که تا چند میلی متر بالاتر از لب های چربی تزریق شده اش کشیده شده بود رو با زبون میخورد . مدام اینور و اونور رو نگاه میکرد و به سیگارش که لای انگشتاش بود پک میزد . یه جوری برخورد میکرد انگار خیلی داغونه و فقط سیگار بهش آرامش میده و همه کمبودهاشو جبران میکنه . ماشین پشت سری بوق میزد ، تاکسی جلویی کلی ناسزا بارش میکرد و تمام چهارراه رو یه نفری بسته بود ! نمیدونم ! شاید خیلی خوشحال بود که همه دارن بهش توجه میکنن و سیگارو دستش میبینن . شاید هم خیلی کلاس داره که توی ماشین یه پاکت بزرگ از سیگارهای درشت و خارجی باشه ! همه این صحنه هارو امروز از صندلی عقب یه تاکسی دیدم . راننده هم مثل بقیه بوق میزد و فوحش میداد ولی من هیچ صدایی نمیشنیدم و تمام توجهم به اون دختر بود ! به دختری که راهشو گم کرده . نمیدونست به کدوم سمت باید بره و بین نگاه های خشن مردم محکوم میشد ...


واقعا چرا ؟ چطور یه استوانه کوچک سفید که وسطش پر از برگ های گیاهه میتونه به ما بزرگی و کمالات بده ؟ چرا همیشه سیگار برای نسل جدید نمادی از بلوغ فکری و جسمیه ؟ و چرا صفحه های مجازی پر شده از عکسهایی سیاه که مضمون همش دود شدنه ؟ این ها همه علامت سوالهای بزرگی بوده که همیشه دور سرم میچرخیده و هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم ...
شاید سیگار کشیدنه یه پسر تو هر سن و سالی اونقدر تو نظرم بد و زشت نباشه ولی واقعا از مصرف دخانیات دخترها بیزارم ! چه سیگار و چه قلیون که این روزها تفریحه همه شده . نمیدونم چرا ولی اصلا احساس خوبی نسبت به اون دختر پیدا نمیکنم وقتی میبینم به دود وابسته اس . نمیدونم مقصر کیه ! مشکل از خانواده ها شروع میشه یا دوست و رفیق ! شاید هم ...
یاد بگیریم هیچکس با وابستگی به اینجور تفریحات تو نظر بقیه با فهم و کمالات به نظر نمیاد و سیگار دوای دردهای اعصاب و آروم کننده روح و و روان نیست ...
دل نوشتـــ :
سیگار نمیتواند بوی شیر دهان را به بوی مردانگی بدل کند ...

پس کو مریخ ؟!

  • جمعه ۶ شهریور ، ۱۵:۰۰ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۷۳۹

امان از این شبکه های مجازی ! از دو ماه قبل اینور و اونور میگفتن 5 شهریور ساعت 00:30 مریخ به نزدیکترین سطح خودش به زمین میرسه . میاد کنار ماه و میشه با چشم غیر مسلح دیدش و شق القمر تکرار میشه ! ما هم هی تاریخو نگاه میکردیم تا برسیم به اون روز و مریخو ببینیم .
دیشب حدود ساعت 12 بود که گوشیم زنگ خورد . یکی از دوستام گفت یادت نره امشبو . حتما آسمون رو نگاه کن و اگر تونستی عکس بگیر . گفتم چه خبره مگه ؟ گفت یادت رفته مگه ؟! امشب 5 شهریوره دیگه ! مریخ میاد کنار ماه ! تا اینو گفت نگاه به ساعتم کردم دیدم چند دقیقه بیشتر نمونده . جلدی رفتم تو اتاقم سراغ دوربینم ؛ روشنش کردم که ببینم شارژ داره یا نه . مثل همیشه فول بود و برش داشتم رفتم تو بالکن . خیره شدم به ماه و چندتا عکس گرفتم که چون شب بود و نور خیلی کم بود عکسها خوب نمیشد و سه پایه لازم بود . برگشتم سه پایه رو هم آوردم تو بالکن و دوربینو روش نصب کردم و منتظر ساعت 12.30 شدم . به همه مسیج میدادم که نخوابید و حتما نگاه کنید که این اتفاق هر 1400 سال یه بار میافته . اونا هم میگفتن حواسمون هست و میریم بالا پشت بوم .
خلاصه که همینطوری منتظر موندیم و منتظر موندیم ولی هیچ خبری نشد ! نه مریخی اومد ، نه شق القمری شد و نه اتفاق خارق العاده ای افتاد ! فقط کلی علف زیر پای ما سبز شد و شارژ دوربینمون تموم شد . تا صبح هم جواب مسیج های اینو اونو میدادم که چرا نذاشتی بخوابیم و مارو مسخره کردی !! این موضوع دقیقا منو یاد چند سال پیش انداخت که میگفتن ساعت 8 شب پپسی میخواد عکس لوگوشو بندازه روی ماه و چند میلیون نفر از جمله بنده رو سر کار گذاشت !
تازه بابام میگه زمان انقلاب بعد از فوت امام خمینی مردم میگفتن عکسش شب ها میافته رو ماه ! ما هم نگاه میکردیم و چیزی جز چندتا لکه نمیدیدم ولی چون فکر میکردیم اگه بگیم چیزی نیست کفر حساب میشه با ذوق میگفتیم الله اکبر قدرت خدارو ببین !
من دیگه حرفی ندارم . شایع خر است !

قهر که میکنی ...

  • پنجشنبه ۵ شهریور ، ۱۵:۵۹ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۷۴۴

من عاشقانه هایم را از لج تو روى کاغذ پاره هاى یخچال جا میگذارم تا صبح که خواب بیدار میشوى قهرهایم را ببینى و بخندى !
ته دلت قرص شود که وقتى تا نیمه شب به جان هم میافتیم فردایش همه چیز فراموش شده و تو همان معشوقه روزهاى قبلى ...
و توى لعنتى خوب میدانى چایت را کى رنگ کنى ! در کدام استکان بریزى و با قهر جلویم بگذارى ؛ ابروهایت را در هم کنى و به اتاقت بروى . دور شوى از کنارم و من را به دنبال موهاى بلند و دامن رنگ بهارت بکشانی ...
عاشقت بودن کار هیچکس جز من نیست ، حتى وقتى ساعت ها غر میزنى و مشت هاى زنانه ات را نثار سینه ام میکنى و من تمام حواسم به دست هاى کوچکت است !
راستى ! میدانى وقتى دلم از تو میگیرد به اولین کسى که پناه میبرم تویى چون هیچکس مثل تو تمام زیر و روى مرا بلد نیست و هیچ آغوشى گرماى وجود تو را ندارد !
همیشه میمانى وصله جور زندگیم ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
باد میزد پشت پرده اتاقم و بوی عصر تابستون میداد ! سریع عکسشو برداشتم و چسبوندمش به این متنم .

معرفی موزیک ؛ آلبوم تا نفس هست

شهرام شکوهی عزیز رو هم که همه میشناسین . آخرین آلبومش به اسم " تا نفس هست " رو به همه پیشنهاد می کنم ...
خواننده : شهرام شکوهی
ترانه سرا : مهلا سلیمانی ، شهرام شکوهی ، امین بامشاد ، علی بحرینی ، سید محمد کاظمی
آهنگساز : شهرام شکوهی ، میلاد ترابی ، مجید اسد اصلاحی ، عادل فلاحی
تنظیم کننده : مجید اسد اصلاحی ، حسین کاشانیان ، میلاد ترابی

پی نوشتـــ :
میدونم به صورت اورجینال از فروشگاه ها تهیه میکنید و کسی دانلود نمیکنه :دی

معرفی کتاب ؛ من گوساله ام !

با اینکه خودم چند صفحه بیشترشو نخوندم ولی به شما پیشنهاد میکنم وقت بذارین و تا آخرشو بخونین ...
خلاصه کتاب : اگر می‌خواهید مسائل مطرح شده در این کتاب را به آدم‌ها نسبت دهید ، اگر می‌خواهید نکته‌ها ، عقده‌ها ، دغدغه‌های فکری و ذهنی ، اجتماعی و سیاسی بشر امروز را به این کمیک‌ها بچسبانید ، عمیقا در اشتباهید و دقیقا شما نیز مانند یک گوساله عمل کرده‌اید . این کتاب هذیان‌ها و خزعبلات یک گوساله است که مجموعه‌ی پرت و پلاهای پدربزرگش را که مدام عرق ینجه می‌خورد و دم‌ دمای غروب آفتاب آروغ می‌زند و یونجه نشخوار می‌کند به خورد ما داده است . وقتی به‌ عنوان ناظر خواستم مقدمه‌ای بر این کتاب بنویسم مطمئن شدم که واقعا اینکه « بسیاری از موجودات گوساله به دنیا می‌آیند و گاو از دنیا می‌روند » چقدر غلط است و باید به‌جای « بسیاری » کلمه‌ی « معدودی » را گذاشت تا مفهوم کلام درست بیان گردد . و البته من بسیار خوشحالم که اینچنین نیستم ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

معرفی فیلم ؛ انیمیشن مکس و مری

انیمیشن مکس و مری محصول سال 2009 از نظر من یکی از بی نظیرترین های تاریخ سینماست که کاملا فضاسازی و داستانش متفاوت با همه انمیشین هاییه که تا حالا دیدیدن . اگر عاشق سبک های خاص هستین این انیمیشن رو از دست ندین ...
 نام: مری و مکس – Mary and Max
 سال تولید : 2009
 کارگردان : Adam Elliot
 شرکت تولید کننده : Melodrama Pictures
 کشور تولید کننده : استرالیا
 زمان : 92 دقیقه
برنده 5 جایزه از جشنواره‌های معتبر بین المللی
 خلاصه داستان : مِری و مَکس ( به انگلیسی: Mary and Max ) نام یک انیمیشن استاپ-موشن است که به کارگردانی آدام اِلیوت در آوریل ۲۰۰۹ منتشر شد. گویندگان شاخص این فیلم فیلیپ سیمور هافمن در نقش مَکس و تونی کاللت در نقش مری هستند. مِری یک دختر ۸ ساله است که با انبوهی از سؤالات در استرالیا، حومه ملبورن زندگی می‌کند. و مَکس نیز در سن ۴۴ سالگی، مبتلا به اختلال عصبی سندرم آسپرگر در نیویورک زندگی می‌کند. روزی مری با مادرش به پست می‌روند. و مری از یک کتاب آدرس، یک نفر را انتخاب می‌کند. و به مکس نامه می‌فرستد. مری و مکس با هم دوست می‌شوند. و برای یکدیگر نامه ارسال می‌کنند. نامه‌های مری از سؤالاتی که ذهن هر کودکی را مشغول می‌کند، تشکیل شده بود، همانند: بچه‌ها چگونه به وجود می‌آیند؟ و غیره… این ارتباط ادامه داشت. تا زمانی که مری در مورد عشق از مکس سؤال می‌کند. و از آنجایی که عشق برای مکس دست‌نیافتنی بود، مکس بعد از مدتی فکر کردن، بیمار می‌شود. بعد از ۸ ماه بستری بودن ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .

یکم شهریور !

  • يكشنبه ۱ شهریور ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۱۹

من : مامان ؟ امروز چندمه ؟
مامان : جانم ؟ صداتو نشنیدم !
من : خوب صدای تلویزیون رو کم کن تا بفهمی چی میگم ! میگم امروز چندمه ؟
مامان : امروز ؟ یکم شهریوره !
من : ماماننننننننن ! یکم ؟ مسخره بازی در نیار میگم چندمه !
مامان : یکم شهریور دیگه برو تقویم رو ببین !
بدو بدو از اتاقم میام بیرون و میرم تو آشپزخونه و به تقویم روی دیوار خیره میشم ! با انگشت روزهارو رد میکنم تا میرسم به یکشنبه ! واییی ! انگار واقعا یکم شهریور شد ! ولی چرا اینقدر زود ! من هنوز کلی کار نکرده و جای نرفته دارم . نباید اینقدر زود این تابستون لعنتی تموم میشد . همه اش رو یا سر کار بودم یا تو خونه . نه یه مسافرته درست و حسابی رفتم و نه به برنامه هام رسیدم ...
چرا همیشه قانون زندگی جوریه که نمیشه همه چیز رو با هم داشت ؟ برای داشتن یه سری چیزها باید تاوان داد و از یه چیز کوچیکتر گذشت ؟ هر چند تابستون ها دیگه رنگ و طعم گذشته یعنی زمانی که مدرسه میرفتیم رو نداره ولی کیف و ذوقش برامون مونده ...
یادمه وقتی خرداد تموم میشد همه کتابامو میکردم تو یه کیف بزرگ و میذاشتم بالای کمد . سریع دوچرخه ام رو از تو انباری در میاوردم و میبردم موتور سازی لاستیکاشو باد میزدم و تا خونه رکاب میزنم . وقتی گرمم میشد صورتم رو خیس میکردم و باد که بهم میخورد احساس خنکی میکردم . اینقدر دور میزدم و میچرخیدم تا غروب بشه و بابامو از دور ببینم . سریع برم کیفشو بذارم پشت دوچرخه و زودتر ازش برسم خونه و بگم مامان ، بابا اومد !
یادش بخیر ! کاش هنوز پنجم ابتدایی بودم و ای کاش شهریورها هنوز رنگ کودکی داشت ...
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه دستهای شفا بخش تبریک میگم .
ممنون بابت حمایتتون از کمپین " یک قطره آب " .

اشتباه پزشک ماشینی !

  • جمعه ۳۰ مرداد ، ۱۶:۴۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۹۵

یادمه وقتی ترم دوم دانشگاه بودیم به عنوان دو واحد کارآموزی برای اولین بار رفتیم تو محیط بیمارستان . همه چیز اونجا برام جالب بود و احساس میکردم دارم به آرزوهای بزرگی که تو سرم دارم نزدیک میشم ! وقتی صحبت های اولیه استادمون تموم شد بچه هارو به گروهای چندتایی تقسیم کرد و فرستاد بخش های مختلف و گفت بعد از سه روز جاهاتون عوض میشه . من و چندتا از دوستام افتادیم تو اتاق عمل ! کلی استرس داشتیم و با هم شوخی میکردیم که الان میخوایم دل و روده ببینیم و کلی دست و پا قطع کنیم !
روز اول و دوم تا عصر موندیم و عمل های مختلف رو میدیدم . استاد هم برامون توضیح میداد که الان داره چه اتفاقی میافته و اسم این وسیله ای که الان دست پزشکه چیه . روز سوم یعنی آخرین روزی که قرار بود با گروه های دیگه جا به جا بشیم یه مریضی اومد تو اتاق عمل که ناخن های پاش رفته بود توی گوشتش و میخواستن از ریشه درش بیارن تا صاف رشد کنه . ما هم طبق روال و چیزی که یادمون داده بودن شروع کردیم به آماده کردن وسایل اتاق عمل تا دکتر بیاد و کارشو شروع کنه .
گاز ، بتادین ، سرنگ ، باند کشی ، وازلین ، ست جراحی و ... رو مرتبا کنار هم گذاشتم و با مریض هم صحبت میکردم تا از استرسش کم بشه که دکتر اومد توی اتاق . یه آقای میانسال با قد کوتاه و موهای جو گندمی که گوشیش دستش بود و داشت معامله ماشین هم میکرد ! هی صداش میرفت بالا که فلانی اون ماشین گلگیرش رنگه و نمیصرفه برام اون قیمت و یادش میومد که تو اتاق عمله و باز تن صداش میومد پایین .
بهم گفت پسر جوان شما دانشجویی ؟ گفتم بله دکتر . گفت به سلامتی میخواین جای مارو بگیرین و تیغ و قیچی به دست بشین در آینده ؟ گفتم انشالله . همینطوری که حرف میزد دست کش دستش کرد و رفت سمت بیمار . ازش سوال کرد که مشکلش چیه و قراره ناخنشو چی کار کنه براش تا درست بشه . بهم گفت یه سرنگ 20 بهم بده و از توی کیفم ویال لیدوکایین ( محلولی که برای بی حسی موضعی به کار میره ) رو بشکون تا به پای بیمار تزریق کنم . بعد از اینکه تزریقش تموم شد شروع به برداشتن ناخن کرد . مریض هم خیلی درد میکشید با اینکه انگشتاش بی حس شده بود ! مدام خودشو صفت میکرد و میگفت دکتر خیلی درد دارم ! دکتر هم میگفت خودتو لوس نکن مرد گنده ! پاهاتو بی حس کردم یکم تحمل کن ...
چند دقیقه ای گذشت که من رفتم سمت بیمار گفتم دست منو بگیر و فشار بده تا دردو کمتر حس کنی . بنده خدا با تمام زورش انگشت های منو به هم فشار میداد و اشکش از گوشه چشماش سرازیر شده بود ! آخرای عمل وقتی دکتر رفته بود سراغ ناخن دومش دیگه دیدم مریض از شدت درد داره از هوش میره و اینقدر تقلا کرده بود که صورتش سیاه شده بود ! برام عادی نبود این وضعیت . مگه میشد با حسی اینقدر درد وجود داشته باشه ؟ خلاصه به هر زحمت و فشاری بود عمل تموم شد و بعد از پانسمان رفت ریکاوری تا آماده بشه برای رفتن به بخش .
وقتی داشتیم اتاقو جمع و جور میکردیم برای مریض بعدی چشمم افتاد به ویال لیدوکایینی که برای دکتر باز کرده بودم . یکم بهش دقت کردم دیدم اصلا چیزی روش نوشته نشده . شک کردم ! از توی سطل آشغال درش آوردم و نزدیک بینیم کردم تا ببینم چه بویی میده . باورم نمیشد ! تمام درد کشیدنه مریض بخاطره این بود ! یه حواس پرتیه دکتر باعث شده بود به جای لیدوکایین ، آب مقطر تزریق بشه تو پای مریض و ما دو تا ناخن رو بدون بی حسی کشیدیم ! دقیقا مثل شکنجه های ساواک !
حالا بماند که بیمارستان قضیه رو ماست مالی کرد و نذاشتن خانواده بیمار چیزی بفهمه تا کار به شکایت نرسه و دکتر مربوطه هم هنوز داره به کار طبابتش ادامه میده . واقعا گلگیره رنگ شده و افت قیمت ماشین مهمه یا جون یه انسانه بی گناه ؟ پول یا انسانیت !؟
دل نوشتـــ :
به دور از هر فرهنگ و نژادی ، بیاید کمی انسان بودن را تمرین کنیم ...

صفحات دیگر