من عاشقانه هایم را از لج تو روى کاغذ پاره هاى یخچال جا میگذارم تا صبح که خواب بیدار میشوى قهرهایم را ببینى و بخندى !
ته دلت قرص شود که وقتى تا نیمه شب به جان هم میافتیم فردایش همه چیز فراموش شده و تو همان معشوقه روزهاى قبلى ...
و توى لعنتى خوب میدانى چایت را کى رنگ کنى ! در کدام استکان بریزى و با قهر جلویم بگذارى ؛ ابروهایت را در هم کنى و به اتاقت بروى . دور شوى از کنارم و من را به دنبال موهاى بلند و دامن رنگ بهارت بکشانی ...
عاشقت بودن کار هیچکس جز من نیست ، حتى وقتى ساعت ها غر میزنى و مشت هاى زنانه ات را نثار سینه ام میکنى و من تمام حواسم به دست هاى کوچکت است !
راستى ! میدانى وقتى دلم از تو میگیرد به اولین کسى که پناه میبرم تویى چون هیچکس مثل تو تمام زیر و روى مرا بلد نیست و هیچ آغوشى گرماى وجود تو را ندارد !
همیشه میمانى وصله جور زندگیم ...
#مسعودکوثری

پی نوشتـــ :
باد میزد پشت پرده اتاقم و بوی عصر تابستون میداد ! سریع عکسشو برداشتم و چسبوندمش به این متنم .

  • مسعود
  • پنجشنبه ۵ شهریور ، ۱۵:۵۹ ب.ظ
  • دست نوشت
  • بازدید : ۷۰۴
نظرات شما ( ۳۵ )

شهرام شکوهی عزیز رو هم که همه میشناسین . آخرین آلبومش به اسم " تا نفس هست " رو به همه پیشنهاد می کنم ...
خواننده : شهرام شکوهی
ترانه سرا : مهلا سلیمانی ، شهرام شکوهی ، امین بامشاد ، علی بحرینی ، سید محمد کاظمی
آهنگساز : شهرام شکوهی ، میلاد ترابی ، مجید اسد اصلاحی ، عادل فلاحی
تنظیم کننده : مجید اسد اصلاحی ، حسین کاشانیان ، میلاد ترابی

پی نوشتـــ :
میدونم به صورت اورجینال از فروشگاه ها تهیه میکنید و کسی دانلود نمیکنه :دی

نظرات شما ( ۲۳ )

با اینکه خودم چند صفحه بیشترشو نخوندم ولی به شما پیشنهاد میکنم وقت بذارین و تا آخرشو بخونین ...
خلاصه کتاب : اگر می‌خواهید مسائل مطرح شده در این کتاب را به آدم‌ها نسبت دهید ، اگر می‌خواهید نکته‌ها ، عقده‌ها ، دغدغه‌های فکری و ذهنی ، اجتماعی و سیاسی بشر امروز را به این کمیک‌ها بچسبانید ، عمیقا در اشتباهید و دقیقا شما نیز مانند یک گوساله عمل کرده‌اید . این کتاب هذیان‌ها و خزعبلات یک گوساله است که مجموعه‌ی پرت و پلاهای پدربزرگش را که مدام عرق ینجه می‌خورد و دم‌ دمای غروب آفتاب آروغ می‌زند و یونجه نشخوار می‌کند به خورد ما داده است . وقتی به‌ عنوان ناظر خواستم مقدمه‌ای بر این کتاب بنویسم مطمئن شدم که واقعا اینکه « بسیاری از موجودات گوساله به دنیا می‌آیند و گاو از دنیا می‌روند » چقدر غلط است و باید به‌جای « بسیاری » کلمه‌ی « معدودی » را گذاشت تا مفهوم کلام درست بیان گردد . و البته من بسیار خوشحالم که اینچنین نیستم ...

پی نوشتـــ :
اگر فرصت خرید از کتاب فروشی هارو ندارین میتونین از سایت دیجی کالا آنلاین سفارش بدین .

  • مسعود
  • سه شنبه ۳ شهریور ، ۱۸:۰۰ ب.ظ
  • معرفی کتاب
  • بازدید : ۶۶۳
نظرات شما ( ۷ )

انیمیشن مکس و مری محصول سال 2009 از نظر من یکی از بی نظیرترین های تاریخ سینماست که کاملا فضاسازی و داستانش متفاوت با همه انمیشین هاییه که تا حالا دیدیدن . اگر عاشق سبک های خاص هستین این انیمیشن رو از دست ندین ...
 نام: مری و مکس – Mary and Max
 سال تولید : 2009
 کارگردان : Adam Elliot
 شرکت تولید کننده : Melodrama Pictures
 کشور تولید کننده : استرالیا
 زمان : 92 دقیقه
برنده 5 جایزه از جشنواره‌های معتبر بین المللی
 خلاصه داستان : مِری و مَکس ( به انگلیسی: Mary and Max ) نام یک انیمیشن استاپ-موشن است که به کارگردانی آدام اِلیوت در آوریل ۲۰۰۹ منتشر شد. گویندگان شاخص این فیلم فیلیپ سیمور هافمن در نقش مَکس و تونی کاللت در نقش مری هستند. مِری یک دختر ۸ ساله است که با انبوهی از سؤالات در استرالیا، حومه ملبورن زندگی می‌کند. و مَکس نیز در سن ۴۴ سالگی، مبتلا به اختلال عصبی سندرم آسپرگر در نیویورک زندگی می‌کند. روزی مری با مادرش به پست می‌روند. و مری از یک کتاب آدرس، یک نفر را انتخاب می‌کند. و به مکس نامه می‌فرستد. مری و مکس با هم دوست می‌شوند. و برای یکدیگر نامه ارسال می‌کنند. نامه‌های مری از سؤالاتی که ذهن هر کودکی را مشغول می‌کند، تشکیل شده بود، همانند: بچه‌ها چگونه به وجود می‌آیند؟ و غیره… این ارتباط ادامه داشت. تا زمانی که مری در مورد عشق از مکس سؤال می‌کند. و از آنجایی که عشق برای مکس دست‌نیافتنی بود، مکس بعد از مدتی فکر کردن، بیمار می‌شود. بعد از ۸ ماه بستری بودن ...

پی نوشتـــ :
اگر به فیلم فروشی دسترسی ندارین میتونین با یه سرچ ساده تو اینترنت لینک دانلودشو پیدا کنین .

  • مسعود
  • سه شنبه ۳ شهریور ، ۱۷:۲۶ ب.ظ
  • معرفی فیلم
  • بازدید : ۵۵۹
نظرات شما ( ۶ )

من : مامان ؟ امروز چندمه ؟
مامان : جانم ؟ صداتو نشنیدم !
من : خوب صدای تلویزیون رو کم کن تا بفهمی چی میگم ! میگم امروز چندمه ؟
مامان : امروز ؟ یکم شهریوره !
من : ماماننننننننن ! یکم ؟ مسخره بازی در نیار میگم چندمه !
مامان : یکم شهریور دیگه برو تقویم رو ببین !
بدو بدو از اتاقم میام بیرون و میرم تو آشپزخونه و به تقویم روی دیوار خیره میشم ! با انگشت روزهارو رد میکنم تا میرسم به یکشنبه ! واییی ! انگار واقعا یکم شهریور شد ! ولی چرا اینقدر زود ! من هنوز کلی کار نکرده و جای نرفته دارم . نباید اینقدر زود این تابستون لعنتی تموم میشد . همه اش رو یا سر کار بودم یا تو خونه . نه یه مسافرته درست و حسابی رفتم و نه به برنامه هام رسیدم ...
چرا همیشه قانون زندگی جوریه که نمیشه همه چیز رو با هم داشت ؟ برای داشتن یه سری چیزها باید تاوان داد و از یه چیز کوچیکتر گذشت ؟ هر چند تابستون ها دیگه رنگ و طعم گذشته یعنی زمانی که مدرسه میرفتیم رو نداره ولی کیف و ذوقش برامون مونده ...
یادمه وقتی خرداد تموم میشد همه کتابامو میکردم تو یه کیف بزرگ و میذاشتم بالای کمد . سریع دوچرخه ام رو از تو انباری در میاوردم و میبردم موتور سازی لاستیکاشو باد میزدم و تا خونه رکاب میزنم . وقتی گرمم میشد صورتم رو خیس میکردم و باد که بهم میخورد احساس خنکی میکردم . اینقدر دور میزدم و میچرخیدم تا غروب بشه و بابامو از دور ببینم . سریع برم کیفشو بذارم پشت دوچرخه و زودتر ازش برسم خونه و بگم مامان ، بابا اومد !
یادش بخیر ! کاش هنوز پنجم ابتدایی بودم و ای کاش شهریورها هنوز رنگ کودکی داشت ...
پی نوشتـــ :
روز پزشک رو به همه دستهای شفا بخش تبریک میگم .
ممنون بابت حمایتتون از کمپین " یک قطره آب " .

  • مسعود
  • يكشنبه ۱ شهریور ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۵۸۱
نظرات شما ( ۲۵ )

یادمه وقتی ترم دوم دانشگاه بودیم به عنوان دو واحد کارآموزی برای اولین بار رفتیم تو محیط بیمارستان . همه چیز اونجا برام جالب بود و احساس میکردم دارم به آرزوهای بزرگی که تو سرم دارم نزدیک میشم ! وقتی صحبت های اولیه استادمون تموم شد بچه هارو به گروهای چندتایی تقسیم کرد و فرستاد بخش های مختلف و گفت بعد از سه روز جاهاتون عوض میشه . من و چندتا از دوستام افتادیم تو اتاق عمل ! کلی استرس داشتیم و با هم شوخی میکردیم که الان میخوایم دل و روده ببینیم و کلی دست و پا قطع کنیم !
روز اول و دوم تا عصر موندیم و عمل های مختلف رو میدیدم . استاد هم برامون توضیح میداد که الان داره چه اتفاقی میافته و اسم این وسیله ای که الان دست پزشکه چیه . روز سوم یعنی آخرین روزی که قرار بود با گروه های دیگه جا به جا بشیم یه مریضی اومد تو اتاق عمل که ناخن های پاش رفته بود توی گوشتش و میخواستن از ریشه درش بیارن تا صاف رشد کنه . ما هم طبق روال و چیزی که یادمون داده بودن شروع کردیم به آماده کردن وسایل اتاق عمل تا دکتر بیاد و کارشو شروع کنه .
گاز ، بتادین ، سرنگ ، باند کشی ، وازلین ، ست جراحی و ... رو مرتبا کنار هم گذاشتم و با مریض هم صحبت میکردم تا از استرسش کم بشه که دکتر اومد توی اتاق . یه آقای میانسال با قد کوتاه و موهای جو گندمی که گوشیش دستش بود و داشت معامله ماشین هم میکرد ! هی صداش میرفت بالا که فلانی اون ماشین گلگیرش رنگه و نمیصرفه برام اون قیمت و یادش میومد که تو اتاق عمله و باز تن صداش میومد پایین .
بهم گفت پسر جوان شما دانشجویی ؟ گفتم بله دکتر . گفت به سلامتی میخواین جای مارو بگیرین و تیغ و قیچی به دست بشین در آینده ؟ گفتم انشالله . همینطوری که حرف میزد دست کش دستش کرد و رفت سمت بیمار . ازش سوال کرد که مشکلش چیه و قراره ناخنشو چی کار کنه براش تا درست بشه . بهم گفت یه سرنگ 20 بهم بده و از توی کیفم ویال لیدوکایین ( محلولی که برای بی حسی موضعی به کار میره ) رو بشکون تا به پای بیمار تزریق کنم . بعد از اینکه تزریقش تموم شد شروع به برداشتن ناخن کرد . مریض هم خیلی درد میکشید با اینکه انگشتاش بی حس شده بود ! مدام خودشو صفت میکرد و میگفت دکتر خیلی درد دارم ! دکتر هم میگفت خودتو لوس نکن مرد گنده ! پاهاتو بی حس کردم یکم تحمل کن ...
چند دقیقه ای گذشت که من رفتم سمت بیمار گفتم دست منو بگیر و فشار بده تا دردو کمتر حس کنی . بنده خدا با تمام زورش انگشت های منو به هم فشار میداد و اشکش از گوشه چشماش سرازیر شده بود ! آخرای عمل وقتی دکتر رفته بود سراغ ناخن دومش دیگه دیدم مریض از شدت درد داره از هوش میره و اینقدر تقلا کرده بود که صورتش سیاه شده بود ! برام عادی نبود این وضعیت . مگه میشد با حسی اینقدر درد وجود داشته باشه ؟ خلاصه به هر زحمت و فشاری بود عمل تموم شد و بعد از پانسمان رفت ریکاوری تا آماده بشه برای رفتن به بخش .
وقتی داشتیم اتاقو جمع و جور میکردیم برای مریض بعدی چشمم افتاد به ویال لیدوکایینی که برای دکتر باز کرده بودم . یکم بهش دقت کردم دیدم اصلا چیزی روش نوشته نشده . شک کردم ! از توی سطل آشغال درش آوردم و نزدیک بینیم کردم تا ببینم چه بویی میده . باورم نمیشد ! تمام درد کشیدنه مریض بخاطره این بود ! یه حواس پرتیه دکتر باعث شده بود به جای لیدوکایین ، آب مقطر تزریق بشه تو پای مریض و ما دو تا ناخن رو بدون بی حسی کشیدیم ! دقیقا مثل شکنجه های ساواک !
حالا بماند که بیمارستان قضیه رو ماست مالی کرد و نذاشتن خانواده بیمار چیزی بفهمه تا کار به شکایت نرسه و دکتر مربوطه هم هنوز داره به کار طبابتش ادامه میده . واقعا گلگیره رنگ شده و افت قیمت ماشین مهمه یا جون یه انسانه بی گناه ؟ پول یا انسانیت !؟
دل نوشتـــ :
به دور از هر فرهنگ و نژادی ، بیاید کمی انسان بودن را تمرین کنیم ...

  • مسعود
  • جمعه ۳۰ مرداد ، ۱۶:۴۷ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۵۹
نظرات شما ( ۳۱ )

کمپین یک قطره آب ، حرکتی با هدف جلب توجه جامعه به بحران کمبود آب در ایران است .آگاه کردن جامعه از آنچه پیش رو دارد ، کاری مهم اما دشواری و نیازمند امکانات بسیار است . میدانیم که این تلاش در برابر خطری که تهدیدمان میکند ، گامی کوچک است . اما چاره چیست ؟! هدر رفتن کلان آب و خشکسالی در دست ما نیست ، اما این مسئولیت انسان بودن است که هرگز از ما سلب نخواهد شد .

با قرار دادن بنرهای حمایتی ( دریافت در ادامه مطلب ) در وبسایت یا وبلاگ خود به کمپین یک قطره آب بپیوندید و عکس های خودتون تو شبکه های اجتماعی رو با هشتگ #یک_قطره_آب به سمع و نظر بقیه برسونید ...

پی نوشتـــ :
دوست و آشناهاتون رو به این کمپین دعوت کنید و عضوی از خانواده ما بشین .
بنرهای حمایتی رو از ادامه مطلب دریافت کنید .

ادامه مطلب ... نظرات شما ( ۶ )

امروز برابر با 19 آگوست ( 28 مرداد ) در تقویم بسیاری از کشورهای جهان بعنوان روز جهانی عکاسی نامگذاری شده است . چرا این روز چنین عنوانی بر خود گرفته است و تاریخچه‌ی این نامگذاری چیست و به چه رویدادی بازمی‌گردد ؟
قدیمی‌ترین عکس ثبت شده در تاریخ عکاسی تصویری است که نیسفور نیپس ، اشراف‌زاده‌ی فرانسوی در سال 1826 با فرایندی که خود آن را هلیوگرافی نامید از چشم‌انداز پنجره‌ی اتاقش گرفت . چند سال بعد یک فرانسوی دیگر به نام لوئی داگر به سال 1837 به فناوری‌ای دست یافت که تصویری مثبت ، مستقیم و پایدار بر صفحه‌ی نقره‌ اندود ثبت می‌کرد . او فناوری خود را داگروتیپ نامید که در تاریخ عکاسی بعنوان نخستین شیوه‌ی عملی ثبت تصویر شناخته می‌شود . این فرایند اصلاحات و تغییراتی کرد تا اینکه در ژانویه 1839 آکادمی علوم فرانسه داگروتیپ را بعنوان یک اختراع فنی به ثبت رساند . ولی چند ماه بعد دولت فرانسه که به اهمیت این اختراع پی برده بود با تخصیص مقرری ماهانه برای داگر و شریکش ، که فرزند نیپس بود ، از آنان خواست که در یک گردهمایی در پاریس در 19 آگوست 1839 جزئیات فنی داگروتیپ و چگونگی کارکرد این فرایند را برای عموم شرح دهند . دولت وقت فرانسه ، در آن روز ، اختراع جدید یعنی « عکاسی » را بعنوان هدیه‌ ای رایگان به تمام جهان اعلام نمود و این نخستین رونمایی عکاسی برای عموم مردم بود ؛ یعنی نقطه‌ی آغاز رشد این فن و هنر در جهان .


ظاهرا پیشنهاد نامگذاری 19 آگوست زمان نخستین رونمایی عکاسی برای عموم ، بعنوان روز جهانی عکاسی نخستین بار توسط انجمن‌های عکاسی در آمریکا اعلام شد ولی شورای عکاسی بین‌المللی هند در سال 1991 نخستین نهادی بود که این روز را رسما بعنوان روز جهانی عکاسی جشن گرفت و از آن هنگام تا امروز هر سال کشورهای بیشتری این تاریخ را بعنوان « روز جهانی عکاسی » در تقویم‌های خود ‌گنجانده‌اند . بطوری که هر سال این رویداد نسبت به سال گذشته در گستره‌ی بزرگتری برگزار شده است . مدتی‌ست که به همت عکاسانی از آمریکا و استرالیا وبسایت ویژه برای « روز جهانی عکاسی » راه‌اندازی شده که امکان عضویت رایگان در آن برای همه‌ی عکاسان میسر است. در صورت عضویت در سایت، افراد می‌توانند از خدمات آن استفاده کنند . همچنین در این روز برنامه‌هایی مانند سخنرانی ، گردهمایی ، جلسات نقد و بررسی آثار عکاسی و رویدادهای رقابتی و غیر رقابتی زیادی در سراسر جهان از سوی انجمن‌ها ، گالری‌ها ، شوراها ، نهادها و وب‌ سایت‌های مرتبط با عکاسی برگزار می‌شود .
اما متاسفانه بدلیل نبود یک نهاد واحد بین‌المللی همه‌ گیر برای هماهنگ نمودن امور ، قوانین و رویدادهای مرتبط با عکاسی در جهان ، نامگذاری 19 آگوست بعنوان « روز جهانی عکاسی » برای بسیاری از عکاسان در کشورهای مختلف ناشناخته مانده است . با جستجویی در اینترنت دریافتم که این یادداشت نخستین اشاره‌‌ و توضیح درباره‌ی « روز جهانی عکاسی » حداقل در بین رسانه‌های مجازی فارسی زبان می‌باشد . اما بهانه‌ی این نامگذاری هر چه که باشد مهم وجود روزی‌ست به نام « عکاسی » . روزی که همه‌ی فعالین این حوزه در سراسر جهان بطور همزمان به عرصه‌ای که در آن فعالیت می‌کنند بیشتر بیندیشند . بهانه‌ای‌ست برای باهم بودن و تمرکز بیشترشان رو‌ی شباهت‌ها . فرصتی برای معرفی بیشتر این پدیده‌ی شگفت‌انگیز به همگان . روزی که در آن همه‌ی عکاسان جهان حرفه و هنر خود را گرامی بدارند و به ارزش‌های آن افتخار کنند .
عکاسی یکی از مهمترین اختراعات بشر در قرن نوزدهم بوده است . از آن هنگام که لوئی داگر در پاریس تابستانی فرایند خود را علنی نمود تا امروز ، عکاسی راه درازی آمده است ؛ تغییرات زیادی به خود دیده و روز به روز بر ضریب نفوذش در میان مردم و جوامع افزوده شده است . عکاسی در طی تمام این سال‌ها پرتوی درخشان بر بسیاری از گوشه‌های تاریک یا ناشناخته‌ی زندگی بشر انداخته است و از پس این سال‌ها به یکی از موثرترین ، نیرومندترین ، سریعترین و پرطرفدارترین ابزار و رسانه‌های بشر برای ارائه‌ی اندیشه‌ها و احساساتش تبدیل شده است . مارسل پروست ، نویسنده‌ی شهیر فرانسوی ، جایی در شاهکار همیشه ماندگارش « در جستجوی زمان از دست رفته » می‌نویسد : " به گمان من تنها عکاسی است که ، همانند بوسه ، می‌تواند با تازه‌ترین کاربردهایش از درون آنچه به نظر ما چیزی با ظاهری قطعی و همیشگی می‌رسد صد چیز دیگر را بیرون بکشد که همه باز همان‌اند ."
روز جهانی عکاسی رو به همه موبایلگرافرها ، اینستاگرافرها و کمراگرافرها تبریک میگم !
منبع : عکاسی دات کام

  • مسعود
  • چهارشنبه ۲۸ مرداد ، ۲۲:۱۱ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۷۳
نظرات شما ( ۲۰ )

مامانم همیشه به اینکه منو و بابام همش سرمون تو گوشیه اعتراض داشت و کلی سرمون غر میزد که مگه کار و زندگی ندارین که یه بند دارین با این کوفتی ور میرین ! البته من خیلی بیشتر مشغوله موبایل یا همون کوفتیه مامانم و بابام فقط شب ها که میاد خونه یه نیم ساعتی اخبارو از تو موبایل دنبال میکنه و یه چرخی تو اینترنت هم میزنه وگرنه بیشتر وقتشو پای تلویزیون یا کنار مامانمه ...
این قضیه و حرفای مامان همیشه تکرار میشد ! مثل همه مامان ها که ماشالله استاد غر زدن و بزرگ کردن مسائلن ! مثلا وقتی آخر شب از بیرون میای خونه بابات میگه کجا بودی و با یه جمله کوتاه " بیرون بودم " بیخیالت میشه ولی امان از مااماان ! تا خود صبح سوال پیچت میکنه و پیش خودش فکر میکنه الان رفتی پیش رفیق ناباب و با هم نشستین کراک و شیشه و ... کشیدین و چندتا بسته مخدر هم بردین فروختین به مشتری هاتون و سر راه چندتا بانک هم زدین و بعد اومدین خونه و تا نبندتتون به تخت و ترکتون نده کوتاه نمیاد ! خدا نگهشون داره ، یه روز نباشن با این کارآگاه بازیاشون دق میکنیم ...
خلاصه که این گیر دادن ها ادامه داشت تا ما یه روز به قول بابام از روی شکم سیری و به بهانه اینکه آیفون 16 گیگ زود پر میشه و قدیمی شده رفتیم یه 128 گیگ خریدیم و با کلی ذوق آوردیم خونه ! همینکه مامانه اینو دست ما دید گفت دیگه تموم شد ! شب و روز مشغول بود حالا رفته یه 128 گیگ خریده که کلا نباشه پیش ما :))
فرداش گوشیه قبلیمو دادم به مامانم و گفتم بیا یکم با تکنولوژی آشناتر شو و تو هم به جمع معتادای مجازی اضافه شو ! اولش کلی مخالفت کرد و گفت قربونت ؛ من به همین نوکیای خودم راضیم و وقتمو پای این چیزا هدر نمیدم ولی بعدش که اصرار کردم قبول کرد . اولاش نهایت استفادش از گوشی اس ام اس و زنگ بود ولی به اصرار بابام تلگرام و وایبر و ... نصب کرد !

چشمتون روز بد نبینه ! رصدها و سوال پیچ های مادرانه دوبرابر شد ! تا عکس عوض میکردم مسیج میداد که سرکاری یا داری عکاسی میکنی ! اینجوری مریض میخواد بیاد زیر دست تو ؟ حالا مشکل ما به همینجا ختم نشد و بابام اینستاگرام هم درست کرد واسه مامانم و یادش داد چطوری باهاش کار کنه ! از اون روز هر وقت میومدم خونه یه چیز جدید میدیدم ! تو فلان پیج نوشته بود سیرابی واسه پوست صورت خوبه ! تو یه پیج دیگه نوشته بود با پای راست برین حموم !
یه مدتی گذشت و دیدم مامانم هم کم کم معتاد شده و تا یه فرصتی گیر میاره میره سر گوشیش و آشپزخونه هم هر روز کمتر از روز قبل ازش استفاده میشد ! حتی شب ها موقع خواب نور گوشیش از تو اتاق من معلوم بود و میدیدم داره نوتیفیکیشن هاشو ( ! ) چک میکنه :))
همینطوری گذشت که خودش خسته شد و اومد گفت تو و بابان واقعا آدمو تو چه کارایی وارد میکنین ! بیا این گوشیو بگیر و همه برنامه هارو پاک کن ، این چیزا به ما نیومده ! منم که خدا خواسته همرو پاک کردم و زندگی به روال خودش برگشت !
دیشب که سرم تو گوشی بود در اتاقمو باز کرد و گفت من نمیدونم تو این کوفتی چی گم کردی که هیچوقت پیدا نمیشه :|
زیاد جدی نگیرین ! غر زدن جزوی از طبیعت مادرهاست :|

پی نوشتـــ :
لطفا وقتی کامنت میذارین آدرس بلاگتونم ارسال کنین تا بتونم پیداتون کنم .

  • مسعود
  • دوشنبه ۲۶ مرداد ، ۱۸:۰۵ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۹۶۰
نظرات شما ( ۴۵ )
چند روز پیش رامبد جوان تو برنامه خندوانه یه حرفه قشنگی زد که تا چند روز مدام بهش فکر میکردم و برام جالب بود ! صحبت راجع به کودکی و پیری بود که مهمونه برنامه باید نظرشو میگفت . بعد از تموم شدنه صحبت هاش رامبد جوان یه سکوت چند ثانیه ای کرد و گفت : زندگی یعنی رفت و آمد میان دوران کودکی و دوران حال ! ما باید مدام کودک درونمون رو زنده نگه داریم و در عین حال مثل آدم های هم سن و سالمون رفتار کنیم ...
من خودم خیلی قسمتی از شخصیتم برمیگرده به بچگیم . هنوز تو همون حال و هوا زندگی میکنه و کاملا هم باهاش موافقم و دوسش دارم . همین کودک درونه زنده و فعالم باعث میشه بعضی وقتا برای خودم بستنی یا پفک بخرم و برم تو یه پارکی بشینم و با لذت تمام بخورم و کیف کنم ؛ یا حتی وقتی میرم حموم با صدای بلند آواز بخونم با اینکه میدونم صدام اصلا قشنگ نیست ! همه اینها یعنی زندگی ! یعنی دلت همیشه جوون بمونه و همیشه طراوت جوونی رو داشته باشه . من و افرادی که کودک دورنشون همیشه زنده اس و بهش بها میدن حتی تو سنین پیری هم جاشون تو جمع دوستان و فامیله و همه از کنارشون بودن لذت میبرن ...
مادر بزرگ من یکی از همین آدم هاست که با سن زیادش مثل یه فرد میانسال فکر و برخورد میکنه . با وجود مشکلات و محدودیت هایی که به خاطر سن بالاش داره همیشه سر زدن به فامیلو تو برنامه اش داره و تقریبا تمام مسیرهای تهران رو بلده و تنهایی از پس خودش بر میاد ! بعضی وقتا که از سر کار میام تو مسیرم میرم بهش سر میزنم . وقتی میرسم دم خونش در نمیزنم و با کلید درو باز میکنم و میرم تو و همیشه با اینکه یکم گوشش سنگینه متوجه اومدنم میشه و میاد به استقبالم . هیچوقت از درد پا و مشکلات دیگه اش شکایت نمیکنه و همیشه خنده رو لباشه ...
هر وقت بری پیشش چاییش دم کشیده آماده اس و خودش میره برات میریزه تو استکان و با یه شکلات کنار نعلبکیش بهت تعارف می کنه و چون همیشه خوش برخورد و مهربونه اون چایی تمام خستگیتو از بین میبره ...
وقتایی که تو آشپزخونه اس و یا داره نماز میخونه و هنوز متوجه اومدن من نشده چند دقیقه ای تو چهارچوب در وایمیسم و نگاش میکنم . به حرکات و رفتارش دقت میکنم و خودمو میذارم جاش که یه روزی قراره پیر بشم . روزهای پیری که هیچ تصوری ازش نمیتونم داشته باشم ! نمیدونم کمرم خمیده میشه و یا همینطوری راست و کشیده میمونم . نمیدونم موهای سرم که هر روز بهش میرسم و براش وقت میذارم تا کی همینقدر پر حجم که راحت شونه توش نمیره و تا چه سنی مثل تیرگی چشمهام رنگش سیاه ...
نمیدونم ! واقعا هیچی نمیدونم ! با این همه پیری برام یه تصویره مبهمه . فقط آرزو دارم تقدیرم رفتن به خاک با تنهایی تمام نباشه ...
دل نوشتـــ :
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید ...
  • مسعود
  • شنبه ۲۴ مرداد ، ۱۸:۲۲ ب.ظ
  • روزنوشت
  • بازدید : ۶۵۹
نظرات شما ( ۲۲ )

صفحات دیگر